شهيد «عبدالنبی ميرزایی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «چه شهيدانی و عزيزانی که در اين عمليات بسياری از نيروی دشمن را از بين برديم و تا اندازه ای راحت شدم اما...» خاطره سوم این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
مادر شهید "حسین آرم" نقل می کند که در بدرقه برای آخرین اعزام فرزندش به جبهه، زمانی که دلشوره داشت، فرزندش او را دلداری داد. سپس در پاسخ به دلداری او چنین گفت: نور چشمم به خدا سپردمت. انشاءالله خدا پشت و پناه همگي شما فرزندان باشد.
شهيد عبدالنبی ميرزایی در دفتر خاطرات خود مینویسد: « تعداد زيادی گل دسته در آن عمليات به دست ما رسيد و هر دسته گلی را که میديدم درونم انقلابی شد...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
"بهزاد" کوتاه نیامد و گفت:« اگه کوچکترین خللی به انقلاب بخوره دیگه جبران ناپذیره.». بعد هم ادامه داد و گفت:« ما یه روز اومدیم، یه روز هم باید بریم. چه خوبه راهی که می ریم جاودانه بشه! حتی اگه همه علیه من بسیج بشین نمی تونین مانعم بشین!»
سروان خلیلی نقل می کند: در شناسایی برای یکی از عملیات ها، شهید " حسن آب شناسان" با وجود اینکه نسبت به بقیه بچه ها سن بیشتری داشت، اما تمام راه را با پای پیاده همراه آنان، بدون خستگی طی کرد. در انتهای روز نیز پس از انجام کارها دیرتر از بقیه استراحت نمود.
مادر "شهید حسین نجفی تیرتاشی" نقل می کند: « حسین که بار آخر بدجور مجروح شده بود در جواب اصرارهای من برای نرفتن به جبهه می گفت: مادر جان من راه خود را با دیدی باز انتخاب کرده ام و آن چیزی نیست جز شهادت. »
همسر شهید " اسماعيل پيمانگو " در خاطراتش می گوید که در آخرین دیداری که من با اسماعیل داشتم، او را با اسپند، آب و قرآن بدرقه کردم. رفت، به شهادت رسید و دیگر بازنگشت.
"سمیه باستین" نویسنده ده عنوان کتاب با موضوع دفاع مقدس معتقد است کار برای شهدا و دفاع مقدس باید دلی باشد نه برای رفع تکلیف.گفتگوی نوید شاهد هرمزگان با این نویسنده دفاع مقدس را بخوانید.
شهید "غلامرضا بیک محمدی درمنی" با خط خوشی که داشت سر تا سر دیوارهای محله را با شعار و نقاشی های گویا و زنده به کار می گرفت. هم اکنون پس از سالیان هنوز آثار او بر دیوارهای مکان سکونتش باقی ست و مردم با بارسازی آن نقاشی ها نمی گذارند که آثارش از بین برود.
همسر شهید "نادر اعظمی" نقل می کند، شهید به او گفته بود بعد از بازگشتش از اهواز مجددا باز خواهد گشت و با هم به اهواز خواهند رفت. بعد 20 روز نامه ای از او رسید و دوباره همین وعده را داد؛ اما شهید شد و هیچ وقت باز نگشت.
به نقل از همرزمان شهید "نادر اعظمی" پس از شهادت پیکرش چند ماه روی تانک، زیر آفتاب به جای ماند. زمانی که پیکرش را به عقب آوردند، در کمال تعجب، بدن سالم مانده و متلاشی نشده بود.
شهید "حمید عبدوس" در بخشی از خاطرات دست نوشته اش به عملیات والفجر۴ و چگونگی شکل گیری آن اشاره کرده است. این عملیات در مقر اولیه خود رو رفت و باعث شهید شدن چند تن از مجاهدان سرزمینمان شد.
شهید "حمید عبدوس" در خاطرات دست نویسش از عملیات خیبر چنین می نویسد که در بحبوحه جنگ، هنگامی که عراقی ها آنان را هدف قرار داده بودند، از همه طرف به آنها تیراندازی می کردند اما تیری به کسی اصابت نکرد و در این لحظه فقط خدا بود و خدا...
شهید "حمید عبدوس" ۳ بار به جبهه اعزام شد. ۲ بار اول بنا به دلایلی به خانه برگشت اما دفعه آخر تا پای شهادت ماند.
پایگاه خبری نوید شاهد بخش اول این خاطرات را که دربردارنده نحوه اعزام وی به جبهه است، به دست خط خود شهید، منتشر کرد.
شهيد ناصر يزدان دوست در دفتر خاطراتش می نویسد: بچه ها خوشحال از اين که بعد از 47 روز خانواده اشان را مي بينند. عصر جمعه از پادگان خارج شديم و شنبه به سوي داراب حرکت کرديم.
شهيد ناصر يزدان دوست در دفتر خاطراتش می نویسد: نماز صبح را با هر چه با شکوه تر در اردوگاه آنها برگزار کرديم. بعد از نماز با برادران و مربيان نظامي مصافه کرديم. يعني روي همديگر را بوسيديم. واقعاً چه روزي مي دانستم اين روزها ديگر نمي آيد.
شهيد ناصر يزدان دوست در دفتر خاطراتش می نویسد: يک روز ظهر نماز تمام شده بود و دعاي وحدت مي خوانديم که برادران نظامي در ماشين آشپزخانه بودند و ريختند داخل نماز خانه باز همان آش و همان کاسه. تير جنگي و گاز اشک آور موجود بود تا حالا من هم گاز اشک آور نخورده بودم...
مادر شهید "عباس دهباشی" نقل می کند: « وقتی عباس را برای رفتن به جبهه بدرقه می کردم غم عجیبی سرتاسر وجودم را احاطه کرده بود که قابل وصف نبود. ناگهان عباس لحظه آخر برگشت و به صورتم خیره شد و لبخندی شیرینی به من زد. در آن لحظه تمام وجودم پر از آرامش شد»