نوری در سنگر و عطری که مشامها را معطر کرد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «رحیم آتشباز» ۲۳ مهرسال ۱۳۴۵ در شیراز دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را تا پایان سال دوم راهنمایی گذراند. آبانسال ۱۳۶۲ به ندای امام خویش لبیک گفت و راهی جبهههای نبرد شد. به مدت دو ماه در واحد مخابرات جبهه به خدمت کرد. وی سرانجام ۲۱ بهمن سال ۱۳۶۲ منطقه کوشک به شهادت رسید. پیکر پاکش پس از تشییع در گلزار شهدای شیراز به خاک سپرده شد.
متن خاطره «۱» :
خانواده این شهید بزرگوار در خاطرهای نقل میکنند: «سادگی و بیآلایشی با وجود رحیم عجین شده بود. روحی مهربان و دلسوز داشت و هر جا که میتوانست، برای کمک به دیگران پیشقدم میشد. برایش فرقی نمیکرد چه کسی باشد یا در چه موقعیتی قرار داشته باشد؛ اگر از دستش کاری برمیآمد، با دل و جان انجام میداد و هیچگاه از یاری رساندن به دیگران دریغ نمیکرد. همین خصلتهای نیک باعث شده بود که در میان خانواده، دوستان و آشنایان به خوشقلبی و مردمداری شناخته شود.
با آغاز جنگ، فضای زندگی همه دگرگون شد. رحیم آن زمان هنوز نوجوانی بیش نبود، اما دلش آرام و قرار نداشت. از همان روزهای نخست، مرتب از رفتن به جبهه سخن میگفت و اصرار داشت که در دفاع از کشور و مردمش سهمی داشته باشد. ما که سن کم او را میدیدیم، دلنگران بودیم و هر بار به گونهای او را از این تصمیم منصرف میکردیم. اما رحیم دستبردار نبود. دو سال تمام با اصرار، خواهش و گاه با همان شیرینزبانی همیشگیاش تلاش کرد تا رضایت ما را جلب کند. سرانجام، وقتی دیدیم عزمش جدی است و دلش در این راه آرام نمیگیرد، با نگرانی، اما از سر رضایت قلبی اجازه دادیم راهی جبهه شود.
پس از آن، هر بار که به مرخصی میآمد، شور و شوق خاصی در چهرهاش دیده میشد. با آبوتاب از روزهای جبهه، از سختیها و صمیمیتها، و از همرزمانی میگفت که برایش همچون برادر شده بودند. خاطراتش پر از لحظههایی بود که نشان میداد در دل آن سختیها، روحیهای سرشار از ایمان و امید جریان دارد.
روزی که همه اعضای خانواده دور هم جمع شده بودیم، رحیم دوباره شروع به تعریف یکی از خاطراتش کرد. با حالتی خاص گفت: «یک شب جمعه بود. همه در سنگر جمع شده بودیم و دعای کمیل میخواندیم. فضای سنگر حال و هوای عجیبی داشت. هر کس در گوشهای با خدای خودش نجوا میکرد و اشک میریخت. انگار دلها سبک شده بود و همه در اوج مناجات، از خود بیخود شده بودند. در همان لحظات، ناگهان بوی خوش و عجیبی در فضا پیچید؛ عطری دلانگیز که تمام سنگر را پر کرد. تعجب کرده بودم. در آن بیابان خشک و در آن شرایط جنگی، چنین بویی از کجا میتوانست بیاید؟»
رحیم ادامه داد: «وقتی دعا تمام شد و حال و هوایمان کمی آرام گرفت، با بچهها درباره آن صحبت کردیم. تازه فهمیدیم هر کس چیزی دیده یا حس کرده بود. بعضیها میگفتند نوری در سنگر دیدهاند، بعضی دیگر میگفتند وجود مبارک امام زمان علیهالسلام را مشاهده کردهاند و عدهای هم مثل من همان بوی خوش و معطر را احساس کرده بودند.»
رحیم این خاطره را با چنان شور و اعتقادی تعریف میکرد که گویی هنوز در همان فضای معنوی سنگر قرار دارد؛ فضایی که در میان دود و آتش جنگ، لحظهای از نور و آرامش الهی را برای رزمندگان به ارمغان آورده بود.
انتهای متن/