نامه شهید شهید«علی سرحدی» ؛ گزارشی از اوضاع و احوال جبهه
در سالروز شهادت منتشر می شود؛

نامه شهید شهید«علی سرحدی» ؛ گزارشی از اوضاع و احوال جبهه

راستي مادرجان! يك شب راديو بي‌بي‌سي‌ گفته كه صدام يكي از كشورهاي خارجي بايد دخالت كنند و ما را به ايران آشتي دهند به اميد خداوند اينطور كه پيداست در همين چند روز جنگ تمام مي‌شود.
«روزنه امید»
روایتی از شهید «شعبانعلی نژاد فلاح» ؛

«روزنه امید»

دلشوره ام لحظه به لحظه بيشترمي شد. مدتي سرجاده منتظرشديم تا شايدكمكي ياوسيله اي از راه برسد و ما را تا روستا برساند اما خبري نشد تا اين كه چراغهاي يك ماشين كه از سمت روستا به طرف جاده مي آمد. نظرم را به خود جلب كرد روزنه اي از اميد در دلم بازشد...در همين فكر و خيالها بودم كه ماشين نزديك شد و قبل ازآن كه دست بلند كنم خودش نگه داشت.
چند پرده خاطره و رویا از شهید«علی سرحدی»
در سالروز شهادت منتشر می شود؛

چند پرده خاطره و رویا از شهید«علی سرحدی»

از روي پل عبور كند. مي گفت: مورچه‌ها له مي شوند آنوقت كفش و جوراب را در پايش در مي آورد و داخل آب مي شدند بعد از عبور از آب مجدداً كفش و جوراب را مي پوشيد حتي راضي نبود چند تا مورچه از بين برود.
اشعار شهید«ذبیح اله سلگی» در حال و هوای جبهه
در سالروز شهادت منتشر می شود؛

اشعار شهید«ذبیح اله سلگی» در حال و هوای جبهه

شب حمله، شب از جان گذشتن* *شب حمله، شب میثاق بستن* خدا رادیدن و خود را ندیدن* بت وابستگی ها راشکستن
آخرین بدرقه مادر
روایتی مادرانه از شهید«علی اکبر طالبی»؛

آخرین بدرقه مادر

وقتي كه صبح شد ساكش را آماده كردم و با هم به بسيج رفتيم. رزمندگان از آنجا تا ميدان شهدا راهپيمايي كردند و هنگامي كه مي خواست سوار ماشين شود که خواستم او را ببوسم؛ علي اكبر خودش را كنار كشيد و گفت: برو خدا پدرت را بيامورزد. آنهايي كه مادر ندارند چي ؟ با اين حرف خداحافظي كرديم و رفت سه ماه در كردستان بود.
او یک دلاور بود
روایتی پدرانه از شهید«عباس خجسته پی»؛

او یک دلاور بود

باید زودتر بروم تا یک سرباز دیگر که خانواده اش چشم به راهش هستند بتواند به مرخصی برود. اینهمه بزرگواری در وی که جوانی هیجده ساله بود تعجب انگیز می نمود او یک دلاور بود.
شهادتی غیرتمندانه در «بستان» به روایت برادر
در سالروز شهادت شهید«جمشید رنجی» منتشر می شود؛

شهادتی غیرتمندانه در «بستان» به روایت برادر

خاطرم است که در آخرین اعزام که داشت به جبهه جنوب می رفت ، شب در كنار هم در منزل نشسته بوديم، به او گفتم تو باید درست را ادامه بدهی و به دانشگاه بروی. گفت كه آيا فكر نمي كني بهترين دانشگاه همين جبهه است؟ آيا فكر نمي كني كه بهترين معلم رهبر كبيرمان است؟ آخه اگر من نروم و ديگران نروند مي داني چه اتفاقي مي افتد آيا خبر داري كه چه بلایی سر مردم بستان آمده است.
روایتی از شهادت هم رزم؛ از خیبر تا آسمان
در سالروز شهادت منتشر می شود؛

روایتی از شهادت هم رزم؛ از خیبر تا آسمان

وقتي نزدكي او رسيدم به روي زمين افتاده بود. فوراً او را بغل كردم و بلند صدايش كردم. چندبار او را تكان دادم و صدايش كردم. او چشمانش را باز كرد تا مرا ديد همان تبسم هميشگي را در چهره او ديدم به او گفتم: چيزي نشده الان با آمبولانس تو را به عقب مي‌برم. چشمان حسين بي‌رمق بود. صورتش خاكي بود. دستي به روي سرش كشيدم و پيشاني‌اش را بوسيدم و شروع به روحيه دادن به او کردم. ناگهان متوجه شدم حسين زير لب چيزي را زمزمه مي‌كند. نگاه كردم و گوش دادم كه مي‌گفت: «اشهدان لا اله الا الله». چشمانش را آرام بست.
نامه ای پر از نوید اقتدار برای وطن
در سالروز شهادت «سعید یزدی» ؛

نامه ای پر از نوید اقتدار برای وطن

باری! اگر از حال بنده حقیر خواسته باشید اینجانب به شکرانه خداوند ایزد منان و در زیر سایه امام زمان و امداد های غیبی خداوند در کنار دیگر برادران رزمنده سالم و منتظر حمله نهایی هستیم تا به امید خداوند تمامی ریشه و بنیان کاخ های ظلم و استبداد را از جا پر کنیم و پرچم سبز لااله الا الله را در صفحه گیتی برافراشته کنیم.
«حنای شهادت»
روایتی مادرانه از شهید«اسفندیار اصغری» ؛

«حنای شهادت»

آخرين روزي كه مي‌خواست برود گفت: مامان بر پاهاي من حنا بگذار چون ما مي‌خواهيم به سومار برويم.
بعدی 7 8 9 10 قبلی