گفت‎وگو اختصاصی با مادر شهید شاخص استان البرز
مادر شهید «محمدعلی رسولی‌کلایه» در روایت خاطرات فرزند شهیدش می‌گوید: «حاج‌محمدعلی هزگز فرزندش را بغل نگرفت چون می‌گفت می‎ترسم اگر پسرم را بغل بگیرم محبتش به دلم بماند. این محبت و دلتنگی باعث شود که من از جبهه سرد شوم. نوید شاهد البرز این گفت‌وگو را به مناسبت روز شهدا منتشر می‌کند که در ادامه می‎خوانید.
«حاج محمدعلی»

نوید شاهد البرز: می‌گویند کسی می‎تواند از سیم‌خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم‎خاردارهای نفس خود گیر نکرده باشد. آنان که نامشان جاودانه شد، رها بودند از هر چه دوست‌داشتنی‌ست.

در آستانه روز شهید گفت‌و‌گویی داشتیم با مادر شهید شاخص استان البرز فرمانده شهید «حاج محمدعلی رسولی‌کلایه» که در ادامه می‌خوانید.

«حاج محمدعلی»

پیوستن پدربزرگ به جنبش جنگل

«ایران حسین‌زاده» هستم. در تهران به دنیا آمدم. پدرم اصالتاً همدانی بود. او ژاندارم و از افراد زرنگ شهربانی بود. در باطن و قلبش طرفدار اسلام قرآن و حقیقت بود. گاهی می‌شنیدیم که از خدمت به شاه، اظهار ناراحتی می‌کرد. در ژاندارمری کم‌کم به عقاید او پی‌بردند. به او سخت می‌گذشت تا اینکه کارش را ترک کرد و به جنبش جنگل‌در گیلان (میرزاکوچک‌خان) پیوست.

دو سال از پدرم خبری نبود. وقتی بازگشت، گفت که به یاران میرزاکوچک‎خان جنگلی پیوسته‎است. سال 1332، پدرم در ۵۳ سالگی در حالی‌که من ده، دوازده ساله بودم، فوت کرد. ما هیچ وقت سایه پدر بالای سرمان نبود. مادرم جای پدر برای ما زحمت می‌کشید. دولت هم به ما مقرری نداد چون پدرم از یاران میرزاکوچک‌خان و دشمن سلطنت بود.

تولدی بهاری

۱۳، ۱۴ ساله بودم، من را از مادرم خواستگاری کردند. همسرم با مادرم همکار بود. به مادرم گفته بودند که «رسولی» بچه پاک و خوبی است. او اهل طالقان روستای کلایه بود. ما بنابه تصمیم بزرگ‌تر‌ها ازدواج کردیم و به کرج آمدیم. زندگی‌مان در کرج شروع شد. نهم اردیبهشت سال 1339 بود. حال و هوای بهار بود و درختان تازه برگ درآورده بودند، برگ‌های چنار خانه‌مان کوچیک بود و کمی به سبزی می‌زد که «حاج محمدعلی» در حصارک کرج به دنیا آمد.

او اهل شیطنت نبود. درسش هم بد نبود. از بچگی مثل بزرگ‎ها رفتار می‌کرد. گاهی با همکلاس‌هایش در زمین خالی‌های اطراف خانه‌امان بازی می‌کردند. گاهی نقاشی می‌کشید. بیشتر اوقات پای رادیو می‌نشست.

کوچه پس کوچه‎های انقلاب

سال 55 مبارزات «حاج محمدعلی» علیه رژیم شاه شروع شد. روی دیوارها مرگ بر شاه می‌نوشت. روزهای سختی بود. کسی به کسی  اطمینان نمی‌کرد. کسی جرات مسجد رفتن نداشت. ما خانه‌مان را مسجد کرده بودیم.

سه تا روضه‌خوان در کرج می‌شناختیم. به نام آقای ولیعهدی، بوکایی، اویسی آنها را برای روضه‌خوانی می گرفتیم. ماه رمضان‌ها دهه داشتیم بچه‎ها در همین خانه با انقلاب و امام آشنا شدند.

محمدعلی بعد از اینکه قضیه انقلاب را درک کرد و مرگ بر شاه رو یاد گرفت، بیشتر تهران بود.

آنها به بهشت‎زهرا تهران می‌رفتند بعد که یواش‌یواش کرج هم راه افتاد. ساعت 11-10 شب برای شعارنویسی می‌رفتند. پاسبان‌ها به دنبال آنها از این کوچه به آن کوچه می‌دویدند. او و «حاج قاسم» خدا رحمتش کند و «ساسان بهمنی» با هم می رفتند.

بعد هم که گارد در کرج گیر افتاد و قرار شد که نیروها از شهرستان برای نجات گارد بیایند. امام دستور داد: «سربازها فرار کنند.» ما سربازهای فراری را به خانه راه می‌دادیم و از آنها پذیرایی می‌کردیم.

رفتار با محتکران به سبک شهدا

حاج محمدعلی 18-17 ساله بود که عضو سپاه پاسداران شد. یادم می‌آید در نماز جمعه اعلام کرده بودند او با چهار نفر از دوستانش رفته بود و عضو سپاه پاسداران و بسیج شده بودند. صبح تا شب هم دنبال خرابکارها و محتکران بودند.


 محتکران را پیدا می‌کردند وسایلی که انبار کرده بودند را بیرون می‌ریختند و به قیمت مناسب به مردمروختند. البته پول حاصل از فروش را به صاحبش می‌دادند. یادم هست که یک انبار پیک‌نیک پیدا کرده بودند. پیک‌نیک‌ها را بیرون ریختند. می‌گفتند بیایید به قیمت اصلش بخرید.

دو سال بعد از انقلاب جنگ شروع شد. آن موقع سپاه تشکیل شده بود. نیرو گرفته بود، پایگاه داشت.

«حاج محمدعلی»

ازدواج به سبک شهدا

یک‌سال بعد از انقلاب به پسرها گفتم که باید زن بگیرید. آنها هم گفتند که شما هر کس را انتخاب کنید ما حرفی نداریم.

برای حاج‌محمدعلی، زن‌دایی‌اش دختری در همسایگی‎شان دیده بود، گفت: «خانواده خوبی هستند از ساداتند.» به حاج‌علی نشان داده بودند و او هم پسندیده بود. ما هم رفتیم، بله‎برون کردیم. بعد از ازدواج هم با ما زندگی کردند. یک اتاق برای «حاج‌علی» و همسرش بود. یکی برای ما و حاج‌آقا و یک اتاق هم برای حاج‎احمد و همسرش بود.

فرزندش به دنیا آمده بود و چند وقتی هم از حاج محمدعلی خبری نبود. نمی‌دانستیم مفقودالاثر شده یا اسیریا مجروح. شایعات زیاد بود تا اینکه خواهرزاده‌ام یک روز صبح آمد و گفت: خاله مژدگانی بدهید. گفتم چه شده‎است که حاج محمدعلی جلو آمد. به خواهرزاده‎ام گفتم که باید از او که پدر شده است مژدگانی بگیری.

انتخابی سخت

همسرش می‎گفت: در مدتی یک ماهی که اینجا بود هرگز پسرش را بغل نکرد. گفته بود می‌ترسم اگر پسرم را بغل بگیرم محبتش به دلم بماند. این محبت و دلتنگی باعث شود که من از جبهه سرد شوم. پسرش «احمد» هشت بهمن 1365 به دنیا آمده بود و حاج‎علی اسفندماه همان سال شهید شد.

در جبهه هم چندبار زخمی شده بود البته به ما چیزی نگفته بود اما جای ترکش روی بدن و گردنش مشخص بود. از ابتدای جنگ مدام جبهه بود. خیلی دوست داشت فامیل دور هم باشند اما فرصت سرزدن به فامیل را نداشت.

«حاج محمدعلی» به معنویت بسیار اهمیت می‎داد. اجازه نمی داد کسی متوجه عبادات و حالات معنوی‎اش شود. اهل تظاهر و ریا نبود. «حاج محمدعلی» سال 1364 به مکه مشرف شد. آن سال سه نفر از منزل ما به مکه مشرف شدند. یک گروه هشتاد نفری بودند که حاج آقای ما خادم کاروان بود.

شهادت در اوج شیرینی زندگی دنیوی

خبر شهادت حاج علی در اوج شیرینی زندگی و تولد فرزندش به ما رسید. یک روز صبح اینجا شلوغ شد، بنر زدند که عروج حاج‎محمدعلی رسولی‎کلایه را تبریک و تسلیت می‎گویند.

همه خبر شدند. صدای شیون آمد که حاج‎علی شهید شده است.

من هم از صدای مردم متوجه شهادت او شدم. سر و صدا که بلند شد، همسایه‎ها دور من جمع شدند. همه دوستان و هم‌رزمانش، بسیجی‎ها هم آمدند.

«حاج محمدعلی»

ذکر «یا زهرا» و پهلوی شکسته

پیکرش را به من نشان دادند. بالای سرش رفتم و صورتم را روی صورتش گذاشتم. خداحافظی با او سخت بود. ترکش به پهلویش خورده بود. در عملیات کربلای پنج که رمزش «یا زهرا» بود مانند بانوی پهلو شکسته دو عالم او هم ترکش به پهلویش خورده‌بود.

در آن عملیات قرار بوده‌است جایی را بگیرند و اگر این اتفاق نمی افتاد زحماتشان به هدر می‎رفت و دشمن می‎توانست نفوذ کند. آن روز تا ساعت ده صبح آنجا را می‎گیرند. تا ساعت اذان ظهر هم سنگر می‌زنند که دشمن با حمله آنها را گیر می‌اندازد.

« محمود ناصرخاکی» به فرمانده (حاج محمدعلی) می‎گوید: بچه ها گرسنه و خسته‌اند و دشمن ما را محاصره کرده است. حاج محمدعلی با دستش زمین را صاف می‎کند. ناصرخاکی می پرسد: چه می‎کنی؟ می‎گوید: دارم زمین را صاف می‎کنم، نماز بخوانم. ناصرترابی عصبانی می‎شود و جیپ فرمانده را سوار می‌شود و می‌رود. بعد از رفتن او ناگهان خمپاره می‌آید و به جایی که حاج محمدعلی نماز می‎خواند می‌خورد و شهید می‌شود.

پیکرش را در گلزار شهدای امامزاده محمد(ع) کرج به خاک سپردیم.

رهایی از پای‌بست‎ها

شهدا با وجود داشتن پا‌بست رفتند، راهشان شهدا را باید ادامه داد. اگر دوباره جنگ شود باید برای دفاع رفت. من در قدم اول خودم می‌روم، چون هیچ پابستی ندارم اگر در دوران دفاع مقدس پابست حاج اقا و بچه‌ها بودم الان مسولیتی ندارم و هر کاری که از دستم بر بیاید انجام می‌دهم. همیشه از حاج‎محمدعلی می‎خواهم که دعا کند اگر نمی‌توانم شهید شوم با شهیدان محشور شوم.

سخن آخرم به جوانان این است که با یک کلام گفتن من بچه مسلمانم انسان مسلمان واقعی نمی شود. اسلام نیاز به مسلمان واقعی دارد. کشور به مجاهد احتیاج دارد که به عمل برسد.



مصاحبه از اباذری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده