نامه به یادگار مانده از شهید «محمدتقی ابراهیمی»؛
البته ما درس اصلي را در اينجا مي خوانيم و آن درس انسانيت است و تازه ما كاري كرديم كه تمام دنيا را به تحير واداشته و بر بزرگترين قدرت‌هاي عالم غلبه كرده و دست بزرگترين قدرت‌هاي عالم و دست دشمنان بشريت را از كشور خودمان قطع كرده و براي همه كشورهاي مستضعف الگو شده است.
نامه شهید

نوید شاهد البرز؛ شهید «محمدتقی ابراهیمی»
که نام پدرش «احمد» است در سال 1344، در «بهشهر» چشم به جهان گشود. وی تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی ادامه داد و به عنوان رزمنده محصل پا به عرصه دفاع مقدس نهاد و در جبهه حق علیه باطل «فکه» و در «عملیات بیت‌المقدس» به شهادت رسید. تربت پاک شهید در بهشت زهرای تهران نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.


نامه به یادگار مانده از شهید «محمدتقی ابراهیمی» را در ادامه می خوانیم:

با درود بيكران به رهبر انقلاب امام خميني (ره) و امت شهيدپرور ايران، خدمت پدر و مادر و خواهرم و برادرانم سلام عرض مي كنم و سلامتي شما را از درگاه خداوند خواستارم و اميدوارم همه سالم و شاداب به زندگي خود ادامه مي دهند و براي پيروزي رزمندگان اسلام دعا مي كنند.
از قول من به عموها و زن عموها و دايي و تمام فاميل‌ها سلام برسانيد و اكنون من مي دانم كه شما براي من زياد نگران هستيد ولي زياد نگران نباشيد. « وَ تَوصَو بِالصَبرِ» جاي ما دراينجا خيلي خوب و در عين حال دشمن را از مرز بيرون كرديم. اكنون آنها آن طرفند و ما در اين طرف.مرز. ان‌شاءالله اين دفعه كه حمله كنيم تا كربلا پيش مي رويم حتي برادران در اينجا زمين فوتبال درست كرده اند و روزها فوتبال بازي مي كنند و ما در سنگرهاي عراقي زندگي مي كنيم. آنقدر جنازه در كانال‌ها و سنگر ريخته است دربين جنازه‌ها، جنازه زن نيز ديده مي شود و خنده دار اينجاست كه تمام پتوها واسلحه و غيره ما عراقي است وبا اسلحه خودشان بر سر خودشان مي كوبيم.
درضمن برايتان بنويسم كه ما اول رفتيم سپاه كرج و بعد از سپاه رفتيم به لانه جاسوسي در آنجا به ما لباس دادند و بعد از آن ما را با قطار به اهواز فرستادند. در اهواز در اردوگاه مبارزان يك روز مانديم و بعد ما را به شهرك خلخال يكي از شهرهاي اهواز بردند و بعد به شوش و سايت‌ها رفتيم. بعد از پيروزي ما را به جبهه رقابيه فرستادند و اكنون بعد از پيشروي اكنون در سنگرهاي عراقي هستيم. ما همه اين پيروزيها را فقط و فقط از خدا مي دانيم كه به ما داد. ضمناْ برادر سهراب جديدي تا اهواز با ما بود بعداز آن ما را به 6 قسمت كردند. كه سه گروه ما بوديم كه همه جبهه رفته بودند و سه گروه ديگر كه جبهه نرفته بودند و از نظر سني و قد هم كوچك بودند. آنها را در اهواز نگه داشتند و اكنون هم از آنها خبر نداريم. در ضمن ناراحت درس من هم نباشيد چون قبل ازاينكه به جبهه بيايم سپاه به مدرسه تلفن كرد. كار را درست كرد كه بعداْ جبهه برويم و امتحان بدهيم.

 البته ما درس اصلي را در اينجا مي خوانيم و آن درس انسانيت است و تازه ما كاري كرديم كه تمام دنيا را به تحير واداشته  و بر بزرگترين قدرت‌هاي عالم غلبه كرده و دست بزرگترين قدرت‌هاي عالم و دست دشمنان بشريت را از كشور خودمان قطع كرده و براي همه كشورهاي مستضعف الگو شده است پس بنابراين ما مستضعفان مأموريم دراين پيروزي كه بدست آورديم استقامت وپايداري داشته باشيم واگر ما مي خواهيم اين انقلاب را صادر كنيم بايد انقلابي وجود داشته باشد كه ما آن را صادر كنيم پس بايد ازاين انقلاب ما دفاع كنيم تا بتوانيم آن را صادر كنيم دراين جنگ خداوند ما را امتحان مي كند پس بايد ما كاري بكنيم دراين امتحان قبول بشويم چنانچه امام مي فرمايد جنگ خيلي خوب است ازاين جهت كه شجاعتي كه در باطن انسان است بروز مي دهد.
چنانچه قرآن مي فرمايد: امتحان ملازم با وجود انسان است و هيچ انساني بدون امتحان دراين عالم نخواهد زيست. گاهي امتحان با خوف يا با گرسنگي و با نفس انسان و با جنگ و جهاد همه كارها دراين دنيا به خاطر اين است كه در امتحان قبول بشويم و در نزد خداوند خشنود و روسفيد و سربلند باشيم پس بنايراين براي من نبايد ناراحت بايد و دلتان براي ديدن من يك ذره شده باشد. اينها ديگر كار بچه است و تا موقعي كه امام زمان فرمانده ما است. ما پيروز هستيم والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته.

درضمن به مادرم هم بگوئيد زياد براي من ناراحت نباشد. مردم بچه هاي خود را به جبهه مي فرستند تا خدمت كنند و يا فرزندان خود را از دست مي دهند حتي ما دراينجا كساني داريم  كه پسرش را ازدست داده و خودش هم الان در جبهه است و هيچ هم ناراحت نيست پس براي ناراحتي شما هيچ دليلي نيست ضمناْ فرهاد جان! جبهه يك عظمت ديگري هم دارد اينكه خود را مي شناسيد و كسي هم كه خود را شناخت خدا را شناخته است و يكي اينكه مقدار اعتقادي خود را و ايمان خود را نسبت به خدا مي سنجد و ديگر اينكه تمام مسئولين كشور را دراينجا مي بيند مثلاْ يك روز آقاي شريفي پیش ما آمد  و يك روز هم در سنگر ما غذا خورد. ما در سنگرمان چهار نفريم و با آقاي شريفي پنج نفر شديم و شب هم با ما خوابيد و روبوسي هم كرديم. آقاي خلخالي آمده بود و با آن هم روبوسي كرديم. دادستان كل كشور هم آمده بود و واقعاْ از اينها آدم روحيه مي گيرد و ديگر اينكه برادراني را مي بينيم كه يك پاي خود را ازدست داده ولي باز هم مي گويند بغل دستي ام را معالجه كنيد. اين خود بركت انقلاب ما است پس جبهه آمدن هم خود يك سعادت و يك قسمت است زيرا وقتي من به سپاه رفتم بدون اسم من آمدم زيرا كه قبلاْ پرونده داشتم ولي كساني هم بودند كه مي خواستند بيايند. اسم خود را نوشته بودند ولي باز نتوانستند بيايند و هنگامي امام مي فرمايد: من بازوي رزمندگان را مي بوسم پس خداي ناكرده ما نبايدجبهه را ترك كنيم و به بهانه درس خواندن و يا كارهاي ديگر برگرديم و يا اصلاْ به جبهه نياييم. من نمي گويم درس نخوانيد ولي از درس مهمتر و از كارهاي ديگر و از هر دليل قانع كننده ديگري كه بياوريم، باز اصلي‌ترين آنها جنگ و همانا كه امام مي فرمايد: مسئله اصلي جنگ است پس نبايد از ياد برد و انسان در فكر زندگي خودش باشد. بيش ازاين ديگر سرتان را درد نمي آورم و عرائض خود را خاتمه مي دهم ضمناْ به دوستان و همسايه ها و بچه ها و همكاران و برادران بسيج داود آيتي، ابوالفضل افسري، ضياء مهراني، شريفي، كريم كاويانيف حسن نورمحمدي، ميرزا چگينيف برادر فريدوني و ديگران كه از قلم افتادند. به همه و همه سلام برسانيد و به آنها بگوئيد كه نگذارند منافقين در منطقه نفس بكشند. ديگر آدم هرچه در دلش هست مي خواهد خالي كند و نمي داند چه بگويد ديگر عرضي ندارم والسلام اگر اين نامه به شما رسيد، زود جوابش را بنويسيد كه ببينم نامه من به شما رسيد يانه .
من الله توفيق ـ  اول اردیبهشت 1360 محمدتقي ابراهيمي


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده