روایتی برادرانه از شهید «فیروز مهدی زاده»؛
يك شب سرد خبرشهادتش را به من دادند، نمي دانيد چه كشيدم، فكرمي كرد، خيالاتي شده ام. فكرمي كردم؛ يك قصور بيش نيست ولي بعد فهميدم شهيد شده است. كمرم شكست؛ باوركردنش سخت بود؛ من ديگر با چه كسي حرف بزنم؛ دردم را به كه‌ بگويم؛ چگونه روزها را بدون او سپري كنم. بعد از شهادت ‌آن بزگوار مانده ام همين طور ناراحت كه افسوس من ‌همسنگرش نبودم.
افسوس که هم سنگرش نبودم

نویدشاهد البرز؛ شهید « فیروز مهدی زاده « که نام پدرش « نوراله» است در دوم خرداد ماه 1338، در تبریز چشم به جهان گشود. وی به عنوان پاسدار در دوران دفاع مقدس پا به عرصه جهاد نهاد و بعد از رشادت های فراوان در تاریخ شانزدهم آذر ماه 1365، در منطقه عملیاتی «سردشت» به شهادت رسید. تربت پاک شهید در جوار امامزاده طاهر نمادی از ایثار و شهامت در راه وطن است.

افسوس که هم سنگرش نبودم

روایتی برادرانه از شهید «فیروز مهدی زاده» را در ادامه می خوانید:

من «سيروس مهدي زاده» برادرشهيد «فيروز مهدي زاده» هستم كه شهيد «فيروز» برادر بزرگ من است. من خاطرات مشترک زیادی با او دارم. ما دوران کودکی و نوجوانی هميشه كنارهم بوديم. او بيشتر ما را به خواندن اول وقت نماز سفارش مي كرد،خيلي تأكيد بر روي آن داشت كه نماز را ترك نكنيد.

به كساني كه مي توانيد كمك كنيد؛ دريغ نكنيد. هميشه ازحال همسايگان باخبر باشيد اگركاري داشتید برايشان انجام دهيد. خوش رفتاري را سفارش مي كرد. با مردم دوست و مهربان باشید. او بيشتر مرا تشويق مي كرد و براي اينكه آن كارها را خوب انجام دهم، جايزه هم مي گرفتم.

او مي گفت: كسي كه خوشرو باشد خداوند نيز با او خوش رفتار خواهد شد. او بيشتر مرا در جلسه هاي مذهبي و تظاهرات با خود مي برد.

او هر وقت كه در بسيج شركت مي كرد مرا همراه خودش مي برد تا اينكه انقلاب شروع شد؛ برادرم هميشه فعال بود و او مرا دركارهايش شريك مي كرد و مرا با فعاليتهايشان آشنا مي كرد. من هميشه كارهاي خوبش را سرمشق خود مي كردم حتي بعد از اينكه بزرگتر هم شديم بازسفارش مي كرد كه پيرو خط امام باشيم ازدستوارت امام سرمشق بگيريم و زماني كه اعزام به جبهه مي شد مرا همراه خود مي برد تا كه يك روز بتوانم درجبهه ها حضورداشته باشم و يا وقتي اين خاطره را هم به ياد دارم كه يك روز ارتش به ملت پيوست و برادرم آمد و به ماگفت كه شما چرا به اين مردم نمي گویید ارتشیان برادر ما هستند. ما بايد به آنها كمكي كنيم و اگر كمكي از دستمان برايشان برمي آيد انجام دهيم كه من و برادرم تا شب از در و همسايه ها لباس و آذوقه براي ارتشي هاجمع آوري كرديم.

من خيلي خوشحال بودم كه برادرم اين قدر انقلابي است كه اينقدر فعاليت مي كند و زماني كه ازجبهه برمي گشت از آنجا ازكارهایی كه انجام مي داد يا كساني كه مجروح مي شدند صحبت مي كرد و يك شال سفيد به گردنم مي انداخت و صورتم رامي بوسيد و مي گفت: درآنجا كه دور از تو هستم همش تو را كنارم مي بينم و من با شنيدن حرفهايش بسيارخوشحال مي شدم و همش لحظه شماري مي كردم تا براي مرخصي برگردد و برايم از آنجا حرف بزند تا اينكه به همدان نقل مكان كردم.

يك شب سرد خبرشهادتش را به من دادند، نمي دانيد چه كشيدم، فكرمي كرد، خيالاتي شده ام. فكرمي كردم؛ يك قصور بيش نيست ولي بعد فهميدم شهيد شده است. كمرم شكست؛ باوركردنش سخت بود؛ من ديگر با چه كسي حرف بزنم؛ دردم را به كه‌ بگويم؛ چگونه روزها را بدون او سپري كنم. بعد از شهادت ‌آن بزگوار مانده ام همين طور ناراحت كه افسوس من ‌همسنگرش نبودم.

اي كاش‌! من نيز با او همرزم بودم و من نيز با او مي رفتم حالا كه شهيدشده هر زمان كه به مزارش مي روم با او حرف مي زنم تمام وقايع را برايش تعريف مي كنم. او نيز به خوابم مي آيد اگرگله اي داشته باشد مي گويد: اگرحرفي و يا نصيحتي هم داشته باشد، بازمي گويد: من و او انگار يك سيب را به دو نيم كرده اند.

اميدوارم همان طوركه من از او راضي هستم او نيز از من راضي باشد و واسطه شود تا خداوند نيز از درگاه او بخواهد كه ازگناهان مابگذرد و ما بتوانيم ادامه دهنده راه آن شهيد باشيم من كه بچه هاي او را مثل بچه هاي خودم دوست دارم و آرزوي خوشبختي او را دارم.


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده