هدفمان فقط الله است
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید «مجید صالحی»، دهم اســفند 1335، در شهرســتان نظرآباد به دنيا آمد. پدرش يعقوب، كشــاورزی میکرد و مادرش ســروربيگم نام داشــت. تا اول متوسطه درس خواند. كارگر كارخانه بود. ســال 1358 ازدواج كرد و صاحب دو پسر شــد. به عنوان بسيجی در جبهه حضور يافت. بيســت و يكم بهمن 1361، در فكه توسط نيروهای عراقی با اصابت تركش به شــكم، شهيد شد. پيكرش را در گلزار شــهدای روستای سيدجمال الدين تابعه شهرستان ساوجبلاغ به خاك سپردند.
آنچه در ادامه میخوانید متن وصیتنامه شهید «مجید صالحی» است.
«سـلام علیکـم. ضمـن عـرض سـلام خدمـت پـدر و مـادر و خانـوادهام، امیـدوارم کـه حالشـان خـوب باشـد. پـدر جـان، وصیـت میکنـم کـه اگـر مـن بـه فیـض رفیـع شـهادت نائـل شـدم، شـما موظـف هسـتید کـه همسـر مـن اگـر خواسـت در پیـش شـما بمانـد، او و فرزندانـم را نگـه داریـد؛ هرچنـد شـرمندهام از اینکـه پیـش شـما روسـیاهم و بـرای شـما ماننـد یـک فرزنـد، فرزنـدی نکـردم؛ و اگـر نخواسـت پیـش شـما بمانـد، بگوییـد لااقـل هفتهای یکبـار سـر خـاک مـن بیایـد و فاتحـه بخوانـد و اگـر توانسـت، نمـاز قضاهـای مـرا بخوانـد و اگـر شـما خودتـان خواندیـد کـه چـه بهتـر.
بــه مــادرم ســلام میرســانم و از شــما میخواهــم کــه بــر ســر خــاک مــن گریــه کنــی؛ نــه آنطـور کـه دشـمن را شـاد کنـی. فقـط موقـع گریه کـردن بـه یـاد اباعبداللّـه الحسـین بـاش، بـه یـاد زینـب کبـرا بـاش کـه چـه طاقتـی داشـت بـا آن همـه شـهیددادن. امیـدوارم کـه شـما هـم ماننـد حضـرت زینـب(س) صبـور باشـی انشـاءاللّه.
همسـرم، وقتـی کـه مـن شـهید شـدم، دستهای فرزنـدم و فرزنـد دیگـرم کـه در راه اسـت، میگیـری و بـر سـر خاکـم میآوری و میگویـی کـه بابایـت در راه سـرور شـهیدان کشـته شـده و بـه آنهـا هـم راه الهـی را نشـان دهیـد.
پـدر جـان، اگـر همسـرم پیـش شـما نمانـد، بچههـای مـرا حتمـاً پیـش خـودت نگـه دار و آنهـا را بـه کلاس قـرآن و درسهـای دینـی بفرسـت تـا انشـاءاللّه راه مـرا اگـر بـه خواسـت خـدا بـزرگ شـدند، ادامـه دهنـد.
پـدر جـان، مـن در دفترچـۀ بانـک ملـی ۲۱ هـزار تومـان پـول دارم، آن را بـردار و بـرای بچههـا خــرج کن. بـه برادرانـم سـلام میرسـانم و بـه آنهـا میگویـم کـه راه مـرا ادامـه دهنـد و بـا ادامـۀ راه مـن بـه دشـمنان دیـن اسـلام بفهماننـد کـه هدفشـان فقـط اللّـه اسـت.
پـدر و مـادر و خانـوادۀ مـن، مبـادا یـک نارضایتـی برایتـان پیـش بیایـد، برگردیـد تـوی ذوق مـردم بزنیـد کـه مـا شـهید دادهایـم! به هیچوجـه، حـق نداریـد ایـن کار را بکنیـد. بـرای شـما از خداونـد بـزرگ طلـب مغفـرت مـی نمایـم.
پـدر و مـادر عزیـز و خانـوادۀ خـودم، از اینکـه حـس میکـردم در مکانـی راحـت قـرار بگیـرم و در سـنگر نباشـم، غمگیـن بـودم. مـن نمیتوانسـتم بـه خـود بقبولانـم کـه بـرادران خـودم در مرزهـا شـهید شـوند و هـر روز شـاهد ایـن باشـم کـه ایـن تعـداد کشـته یـا ایـن تعـداد زخمـی شـدهاند
مـا بایـد سـراغ مـرگ برویـم؛ مگـر انسـان یـک دفعـه بیشـتر میمیـرد؟ پـس چـه بهتـر کـه آن یـک دفعـه هـم در راه خـدا باشـد.
خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار.
خدایا! خدایا! زیارت کربلا نصیب ما بگردان.
فرزند دلبند شما مجید صالحی
انتهای پیام/