مادر شهید «غلامحسین اربابی‎نظرلو»، از شهدای دوران دفاع مقدس در بیان خاطرات فرزندش می‌گوید: «غلامحسین شفا یافت تا شهید شود.»
شفا گرفت و شهید شد

به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید غلامحسین اربابي نظرلو، دهم بهمن 1340در شهرستان كرج چشم به جهان گشود. پدرش محمود و مادرش اقدس نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. كارمند شركت خودروسازي بود. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. بيست و ششم ارديبهشت 1365 با سمت تك‎تيرانداز در حاج عمران عراق با اصابت تركش به قلب، شهيد شد. پیکر وي را در امامزاده محمد زادگاهش به خاك سپردند.

شفا در بی‎بی سکینه

مادر شهید «غلامحسين اربابـي» در خصوص فرزندش چنین می گوید: «غلامحسین از بدو تولد نمي‌توانست راه برود. من اورا برای شفاء گرفتن به امامزاده «بي‌بي سكينه» ماهدشت بردم. آنجا شفاء گرفت. بزرگ که شد در شركت زامياد استخدام شد. یک روز به من گفت: مادر مي خواهم ‌جایی بروم، راضي هستي؟ گفتم: چرا راضي نباشم؟ بلند شد كه برود، گفتم: كجا مي‌روي؟ گفت: يك روزي به شما ميگويم. رفت سركار فردايش آمد، گفت: مادر من مي‎خواهم به جبهه بروم. گفتم: برو. يك دوست به نام قنبر داشت. قنبر گفت: من با تو نمی‌آیم. تو شهيد مي شوي و مادرت يقه مرا مي‎گيرد. من گفتم: نه، من اين كار را نمي‎كنم، بايد به دين اسلام كمك كرد.

خلاصه دوستش رفت و غلامحسين گفت: من روز شنبه مي‎روم. روز شنبه خوابيده بود شنیدم در خواب فریاد می‌زند و مي‎گويد: مادر! مادر! قنبر شهيد شد! تو خواب بود كه من رفتم بالاي سرش و صدايش كردم.گفتم: غـلامحسين چرا اين جوري مي‌كني؟! گفت: خواب ديدم.

شهادت رفیق دیرین

 تعبير خوابش را پرسيده بود، گفته بودند؛ آخرش گريه است. يك روز آمد به من گفت: مي خواهم تورا به امامزاده داود بفرستم، مي روي؟ گفتم: من باتو مي‌خواهم بروم. گفت: من به جبهه مي‌روم. گفتم: اگر قسمت باشد مي روم. ساكش را بستم. او راه افتاد. اسم برادرش علي بود. گفت: علي من پول مي فرستم. به مادر برسانيد كه به امامزاده داود برود. علي گفت: باشد بعد خداحافظي كرد و رفت و برادرش اورا به ترمينال برد و سوار ماشين كرد. پول هم داده بود به برادرش كه من به امامزاده داود بروم.

بعداز چندوقت آمدند گفتند: قنبر شهيد شده، من گفتم: غلامحسين هم شهيد شده، گفتند: چرانفوس بد ميزني؟ پرسیدم: غلامحسين شهيد شده؟ غلامحسين 2روز بود جلوتر ازقنبر شهيد شده بود. ديدم پسرم سياه پوشيده. گفتم: علي چرا سياه پوشيدي؟! گفت: قنبر شهيد شده؟ پیکرش را مي خواهند بياورند. تشییع پیکرش است. قنبر دوست صميمي غلامحسين بود هرجاكه مي‌خواست برود باهم مي رفتند. خلاصه جنازه قنبر را آوردند برديم امامزاده محمد تشيع كرديم.

روز سوم قنبر بود.گفتم علي من مي‌خواهم به جبهه بروم و غلامحسين را پيدا كنم. با پسرم، رضا به سلماس رفتيم . هرجایی رفتیم غلامحسین را پیدا نکردیم. گفتند مجروح شده است . به تبریز رفتیم اما آن مجروح غلامحسین نبود.

گفتند او را به تهران بردند. به تهران برگشتیم و به بیمارستان امام  (ره) رفتیم. گفتند شهید شده است و او را به کرج برده اند. با خود می‌گفتم: پسرم، قربانت بروم، كجایي كه ما نمي‎توانيم تورا پيدا كنيم. خلاصه به کرج برگشتیم. صدای صلوات در حصارک به گوش می‌رسید. وقتي به درخانه رسيديم. پیکر پسرم را آورده بودند. پیکرش را در امامزاده محمد (ع) به خاک سپردیم.



منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده