گریزی بر خاطرات شهید «حاج حسین رسولی نیا»
در همان لحظه از اطراف سنگ و چوب و تیر بر سر راهپیمایان فرود آمد و حجاجی که در صف جلو بودند، نشستند و سعودی‌ها بر سر ما ریختند و تعدادی از برادران در زیر پا و زیر باتوم شرطه های ملعون سعودی مانده و جان دادند!

شهادت در خانهِ خدا

به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید حسین رسولی‌نیا  نام پدرش حجت‌الله در سال ،1320 در روستای تنکمان از توابع شهرستان ساوجبلاغ دیده به جهان گشود. او تحصیلاتش را تا پایان مقطع ابتدائی و اخذ مدرک ششم ابتدائی قدیم طی کرد و پس از آن به کار و فعالیت پرداخت. پس از سال‌ها تجربه و تلاش و کار که از او انسانی با تقوا، مومن و مقاوم ساخته بود. وی پس گذراندن دوران خدمت وظیفه سربازی و کسب تجربیات فراوان، ازدواج کرده و ثمره این پیوند، 6 فرزند است. او در کارخانجات ریسندگی و بافندگی بسیار صادق و دقیق بود و تمام توان خود را صرف انجام وظیفه می کرد. در سال‌های دفاع مقدس نیز سه بار در جبهه حضور یافت و داوطلبانه در دفاع از مرزهای ارزشمند میهن اسلامی شرکت جست و در ادامه فریضۀ جهاد بسیار کوشید و در عملیات و مناطق و مقاطع مختلف جنگ حضور یافت و با شهامت تمام تکلیف خویش را به دین و وطن خود ادا کرد.

در خانه خدا به خدا پیوست

سپس در سال 1366، به منظور انجام فریضۀ حج به خانه و مکه مکرمه مشرف شد و در آن مکه مقدس، در حالتی آسمانی و ربوبی، در حمله جنایتکاران آل سعود به زوارخانه خدا ، در حرم امن الهی به آستان ایمن حق شتافت و شهد گوارای شهادت نوش کرد. در خانه خدا به خدا پیوست زیرا که وجودش و آمال و اعمالش همه خدایی بود. پیکر پاکش در بهشت شهدای روستای زادگاهش تنکمان به خاک سپرده شد.

از زبان همسفر شهید

حاج مسیح‌الله اصل‌روستا همکار و هم‌سفر شهید حاج حسین رسولی‌نیا می‌گوید: «حدود 20 سال است که با شهید حاج حسین رسولی‎نیا همکار بوده و با هم جهت مشرف شدن به خانه خدا اسم‌نویسی کرده و اولین جلسه‌ای که به مسجد امام حسین تهران رفتیم، از حاضرین که صدو چهل نفر بودند قرائت نماز را سوال می‌کردند، از میان این افراد صحیح‌ترین قرائت را شهید حاج‌حسین رسولی‌نیا داشت. یک ماه قبل از اعزام به مکه معظمه شهید حاج حسین به من گفت که در وصیت‌نامه خود نوشته‎ام که اگر در خانه خدا کشته شدم. در همان جا مرا دفن کنند. مدت 12 روز من با شهید حاج حسین در مکه بودم 11 بار از خیابان عزیز تا حرم که 11 کیلومتر بود، پیاده هر روز صبح برای طواف می رفتیم و او می‌گفت که پیاده رفتن به خانه حسنه بیشتری دارد وقتی که وارد خانه‌خدا می‌شدیم نظر به‌چهره شهید می کردم و می دیدم که اشک از چشمان آن جاری است و اولین دعائی که بر لب داشت، دعا برای سلامتی امام و طول عمر امام و پیروزی رزمندگان بود.

عبادت خاضعانه

طواف و نمازش آنقدر با خضوع بود که من خود تعجب می‌کردم به من می‌گفت: ما که نمی‌توانیم شکر این همه نعمت‌ها را به‌جا آوریم. اسم تمام درب‌های خانه خدا را یادداشت کرده بود و از درب حضرت علی(ع) وارد می شدیم و بعد از طواف به‌خانه بر می‌گشتیم. مسئول گروه به حاج حسین گفته بود برادرانی که از نظر قرائت نماز اشکال دارند. اشکال آنها را برطرف کنید. حاج حسین نیز با جان و دل قبول می‌کرد و همیشه یاد آوری می‌‎کرد که امام پیام داده است که نمازها را با جماعت بخوانید و ما هر شب برای نماز جماعت حاضر می شدیم و روزی سوار ماشین عربستان سعودی بودیم که راننده ماشین به حاج حسین گفت: چرا شما با عراق جنگ می‌کنید؟! شهید در جواب راننده گفت: ما جنگ طلب نیستیم بلکه از خود دفاع می‌کنیم. این حزب بعث است که جنگ را بر ما تحمیل کرده‌است.

آماده سقا شدن

یک روز از طرف بعثه امام آمده بودند. چند نفر برای انتظامات و سقائی می خواستند؛ اولین کسی بود که بلند شد و گفت: من جهت سقائی حاضر هستم و من هم جز انتظامات اسم نوشته و جهت شرح وظیفه ما جلسه‌ای تشکیل داده برای حاضرین سخنرانی کردند. در نهم مرداد ماه 1366، ساعت 2 بعد از شهر انتظامات و سقاها را جهت نظم راهپیمائی در زیر پل شعب ابوطالب مستقر کرده و شهید حاج حسین در همان مکان مشغول به آب دادن بود.

درگیری با شرطه های عربستان

بعد از پیام امام ، حاضرین جهت راهپیمائی و برائت از مشرکین به طرف خانه خدا حرکت کرده و من که جز انتظامات بودم و حاج حسین در صف دوم مشغول انجام وظیفه سقایی بود و نزدیک مسجد ... رسیده بودیم دیدیم که در جلو پلیس عربستان سعودی با باتوم های برقی ایستاده‌اند و نمی گذاشتند راهپیمائی ادامه یابد تا اینکه یکی از برادران روحانی با زبان عربی به آنها گفت: قرار است که ما تا نزدیک حرم راهپیمائی نمائیم که پلیس ملعون سعودی با باتوم او را زد و به زمین انداخت.

در همان لحظه از اطراف سنگ و چوب و تیر بر سر راهپیمایان فرود آمد و حجاجی که در صف جلو بودند، نشستند و سعودی‌ها بر سر ما ریختند و تعدادی از برادران در زیر پا و زیر باتوم پلیس معلون سعودی مانده و من نیز جزء کسانی بودم که در زیر پا مانده بودم که یک برادر مرا بلند کرد و فشار جمعیت آنقدر بود که من هر طرف نگاه کردم، حاج حسین را ندیدم و بعد از اتمام درگیری من تا ساعت 30: 1 بامداد در خیابان بودم و به‌خانه برگشتم. دیدم که شهید حاج حسین هنوز نیامده است. به مسئول گروه اطلاع داده آن هم به جستجوی افراد کاروان می‌رفت ولی خبری از آن نبود. بعد از آن روز ما رفتیم جهت انجام فریضه عرفات و مِنا.

به مکه برگشتیم و من با یکی از دوستانم به بیمارستان ایران رفتیم.عکس‌های شهدا را بدون اسم به دیوار نصب کرده بودند و عکس شهید حاج حسین را در بین آنها دیدیم.»



منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده