شهید ماه رمضان شهید خسرو قادری قمصری
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۵
خواب ديدم، وارد دشتی شدم که تا چشم می بیند، همه اش سرسبزی است. يکدفعه ديدم، خسرو چپيه اش به گردنش است، آمد. همينطور که صاف ايستاده بود، سرش کم کم به روي زمين آمد و روي زمين قرار گرفت. گفتم: خسرو جان! تو با لب روزه شهید شدی،حضرت زهرا تو را آب داد به جان علي اکبرش بالاي سرت بود...
شهیدی که در حال روزه شهید شد؛ خاطره شهید بروایت از مادر
نوید شاهد البرز:

خسرو خيلي با محبت بود با اينکه بچه بود؛ خيلي مهربان بود. وقتي جنگ شروع شد، بیشتر وقتش را در سپاه می گذراند، وقتي به خانه مي آمد مي گفتم: خسرو جان کجا رفته بودي، مي گفت: بیرون بودم.

يک روز ديدم پیراهن سفیدش را برده خیاطی یقه آخوندی درست کرده و پوشیده، گفت: مامان اين قشنگ شده يا آن پيراهن؟

همان روز گفت: مامان شناسنامه ام گم شده، با هم رفتیم ثبت احوال برای شناسنامه جدید که گفتند: باید بروید و از مسجد محل نامه بیاورید. از پله ها که پایین می آمدیم، گفت: شناسنامه من گم نشده است به من گفتند: برو 6 ماه ديگر بيا تا به شما شناسنامه بدهيم از پله هاي ثبت احوال که پايين مي آمديم شناسنامه اش را به من نشان داد و گفت اين شناسنامه من است. مامان من مي خواهم بروم جبهه من اينجا نمي مانم اگر اجازه ندهيد، من مي روم. شب به پايگاه رفته بود و دستهاي فرماندهش را گرفته بود، از او خواهش کرده بود. فرمانده گفته بود، صبر کن، خودم مي برمت، بالاخره رفت.

روزي هم که مي خواست برود جمعه بود به من گفت: مامان شما نماز جمعه ات را برو .فکر نکن، من بگذارم، بخاطر من به نماز جمعه نروي. من رفتم. وقتي آمدم، همسايه ها او را بدرقه کرده بودند و خودم هم پول به صندوق صدقات انداختم.

خرمشهر که پيروز شد، آمد 2 روز ماند. از بچگي خيلي مريضي کشيده بود، دل درد داشت. وقتي که جبهه بود، برايم پيغام فرستاد که دارو بفرست من هم برايش فرستادم. بعد از سه روز گفت: مامان من مي خواهم بروم، رفت و حمله رمضان شروع شد. 

4 روز به شهادتش مانده بود، تلفن کرد. مامان ما از شب يا فردا شب حمله داريم، گفتم: مادر جان گوش به حرف فرماندهات بده، هر چه او گفت: گوش کن، بيخودي جلو نري! پرسيد، گفت: مامان بابا داره بالاي خانه را مي سازد؟ گفتم: بله. گفت: پس من نمي آيم، دو شب بعد ساعت 2 نيمه شب من ديدم، خوابم نمي برد رفتم قران خواندم نزدیک اذان بود و در ماه مبارک رمضان بود، رفتم، وضو بگيرم، ديدم. آستين لباسم بالا نميرود. انگار اين يک کار خدا بود، رفتم، خوابيدم، خواب ديدم، وارد دشتی شدم که تا چشم می بیند همه اش سرسبزی است، يکدفعه ديدم، خسرو چپيه اش به گردنش است آمد. همينطور که صاف ايستاده بود، سرش کم کم به روي زمين آمد و روي زمين قرار گرفت. گفتم: خسرو جان! تو با لب روزه شهید شدی،حضرت زهرا تو را آب داد به جان علي اکبرش بالاي سرت بود ، مي لرزیدم، بلند شدم، اذان صبح بود.

همان آستين را هر چه بالا زدم ، بالا نرفت ولي بعد از اينکه خواب را ديدم، آستينم به راحتي بالا رفت. وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم، پدرش را بیدار کردم و گفتم: اذان صبح را دادند، بلند شو، نماز بخوان. بعد از اينکه بچه ها به مدرسه رفتند، رفتم خانه همسايمان گفتم: آمدم، شماها را ببينم. گفت: چيزي شده شما اينجا آمدي؟ گفتم: معصومه جان خسرو سر ساعت 4 صبح شهيد شده است. يکدفعه گفت: زبانت را گاز بگير. گفتم: نمي دانم؛ خسرو حالا جنازه اش مي آيد يا نه.

آن روز همسایه ها رفتارشان مشکوک بود و رفت وآمدهایشان من را به شک انداخت، به آنها گفتم: من می دانم که خسرو شهید شده است. دیشب خوابش را دیدم. به من خبر دادن که یک خانمی آمده و با من کار دارد. بیرون رفتم. توی کوچه خانمی با چادر مشکی ایستاده بود. خودش را معرفی کرد، نام او را شنیده بودم . او مادر سه شهید بود. من را که دید؛ گفت: از خسرو چه خبر؟ گفتم: خسرو و 5 پسر ديگرم و پدرش؛ فداي انقلاب رهبر و آقا امام زمان (عج) انشا ا... رهبرم زنده باشد. خداحافظي کرد و رفت.

پسر همان خانم در بيمارستان شهيد مي شود و خسرو را در شب قبل از شهادتش حنا به دستهايش مي بندند. يک وصيتنامه که براي ما بعداً فرستادند، داشت که ديگر نمي دانم، خودش نوشته است يا برايش نوشته اند.

در وصیت نامه اش نوشته بود که مامان را اذيت نکنيد، هر چه مي خواهد، برايش فراهم کنيد، بگذاريد، نماز جمعه هم برود: به دوستانش مي گويد: ديديد، مي خواهند، مرا اسير کنند يا مجروح يک نارنجک به من بدهيد تا من شهيد بشوم بعد از ظهر که شد.

بعد از سه ماه فرمانده اش به خانه ما آمد و ساک خسرو را آوردند که وسايل شخصي خودش بود، نمي دانم وسايل او را کجا بردند .



منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده