گفت: آخ سوختم ما رفتيم بغلش كرديم سرش را روي زانويم گذاشتم، آب به او داديم آب را نخورد گفت مي‌خواهم مثل امام حسين شهيد شوم
نوید شاهد از کرج: زهرا كياشمشكي مادر حسن كياشمشكي هستم .
حسن پسر خيلي خوبي بود با ايمان بود هميشه دوست داشت به جبهه برود مي گفتم من دوست دارم برايت زن بگيرم مي گفت مادر دعا كن من بروم جبهه برگردم آن موقع ازدواج مي كنم يك روز كه آمده بود مرخصي شب ديدم گفت من صبح بايد از بسيج محله بچه ها را با خودم ببرم گفتم تو كه مرخصي هستي گفت نه بايد با بچه ها بروم چون من خيلي خدمت كردم وارد هستم بچه ها را بايد زير دستم بگيرم رفتم قرآن را آوردم گفتم حسن جان برو خدا به همراهت گفت ناراحت نباش، گفتم من ناراحتم تو نيامده داري مي روي، گفت مادر جان ديگر مزاحمت ايجاد نكن جلوي مرا نگير بگذار بروم، رفت يك ماه بعد نامه براي ما فرستاد روز قربان نامه‌اش آمد روز عيد غدير جنازه اش را آوردند.

حسن کیاشمشکی به روایت مادر

در نامه اش نوشته بود مادر اگر مرا نديدي حسين را ببين كه ما نگران شديم، رفتيم زنگ زديم گفتم حسن جان كي برمي گردي گفت هر موقع حمله تمام شد من برمي گردم وقتيكه حمله شروع شد تو سومار بود شب نشسته بوديم تلويزيون نگاه مي كرديم كه ديديم 3تا از فاميلهايمان از تهران آمدند، گفتم چه عجب شما هم يادي از ما كرديد، گفتند رفته بوديم قزوين موقع برگشت گفتيم به شما هم يكسري بزنيم نگو آنها روزنامه را خوانده بودند و خبر داشتن كه حسن شهيد شده، وقتي كه پسر برادرم آمد جلو گفت عمه از حسن خبر نداري، گفتم حسن جبهه است نامه پريروز آمده، بد نيست، گفت ديگر خبر نداري گفتم نه، ديدم اينها خيلي پريشان هستند طبقه پائين زيرزمين بود حاجي رفته بود پائين پسردائيم رفت به او گفت حسن مجروح شده آورديم بيمارستان تهران آمديم شما را ببريم شبانه ما را بردند تهران كه پس فردايش 2 تا از دوستانش ساك حسن را آوردند كه 200 تومان پول در ساكش بود آن هم اسمش حسين بود گفتم حسين آقا راست بگو حسن آن ساعتي كه شهيد شد چي گفت؟!

دوستش گفت: روز قبلش حسن دستش تركش خورد ما گفتيم تو نيا گفت من پاكسازي مي كنم، داشت پاكسازي مي كرد تو سنگر يك نفر عراقي از پشت به او مي زند، آن ساعتي كه به او تير خورد فقط ما شنيديم كه گفت آخ سوختم ما رفتيم بغلش كرديم سرش را روي زانويم گذاشتم، آب به او داديم آب را نخورد گفت مي‌خواهم مثل امام حسين شهيد شوم، اگر من شهيد شدم خواهش مي‌كنم جنازه‌ام را به پدر و مادرم نشان دهيد نگذاريد جنازه ام را عراقيها ببرند، كه روز عيد غدير جنازه 21 شهيد را آوردند كه حسن من هم بين آنها بود.

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار