خواهر شهید «اصغر متولی» نقل میکند: «یکی از همرزمانش میگفت: عمل با موفقیت سپری شد. بعد از عمل گفت: منو ببرین مشهد، میخوام برم پابوس امام رضا. بردیمش مشهد و بعد از زیارت، او دیگه بین ما نبود.»
دوست شهید «حجتالله محمودزاده» نقل میکند: «سربازیاش تازه تمام شده بود. سراغم آمد و گفت: «یگه هوای جبهه نمیگذاره من کار کنم! میخوام عضو سپاه بشم! گفتم: میدونی که اگه عضو بشی باید همیشه توی جبهه باشی؟ گفت: برای همین میخوام عضو بشم!»
همرزم شهید «سید اصغر موسوی» نقل میکند: «بیشتر روزها تأکید میکرد بعد از نماز عصر باهم به خانه برویم. عجیب پایبند نماز جماعت بود. او اولین پرندهای بود که از پایگاه شهید هاشمینژاد پرواز کرد.»
زنعموی شهید «ابراهیم مخبریان» نقل میکند: «بهش گفتم: ابراهیم! اینجا دَمِ در که خوب نیست! بیا بریم خانه! گفت: نه زن عمو! فردا میخوام برم جبهه؛ آمدم خداحافظی کنم. میخوام راه آخرت را برای شما باز کنم.»
دوست شهید «غلامعلی میرحاج» نقل میکند: «عملیات الی بیتالمقدس، در منطقه دارخوئین دنبال پسرعمویم میگشتم. در این بین غلامعلی را دیدم. لباس بسیجی تمیز و چفیه دور گردنش همراه با بوی خوش عطر، آن هم میان آن همه خاک، خاکریز و چادر رزمندهها باعث تعجبم شد.»
همسر شهید «غلامعلی میرحاج» نقل میکند: «باز هم دلم برای دیدنش پر میکشید. این بار سراغ وصیتنامهاش رفتم. آن را باز کردم. خط به خطش بوی او را میداد. انگار خودش هم پیشم آمد. نوشته بود: برای نزدیکی ظهور امام زمان دعا کنید!»
پدر شهید «محمدحسن موقنیان» نقل میکند: « آنقدر مصمم بود که هیچکس نتوانست او را وادار به ماندن کند. به جبههها رفت و مدت شش ماه با دشمن جنگید تا آنکه خبر شهادتش را برای ما آوردند.»
خواهر شهید «غلامعلی میرحاج» نقل میکند: «از زیر پیراهنش عکسی را بیرون آورد. آن را روی دیوار اتاق نصب کرد و گفت: قسم به جدت! تا خون در رگهام است با دشمنانت میجنگم.»
برادر شهید «حبیبالله پازوکی» نقل میکند: «اولین نفری که داوطلب شد، حبیبالله بود. شجاعت بیش از حدش قبلاً هم برای ما ثابت شده بود، اما این دفعه با دفعات قبل فرق داشت. بالاخره فرمانده قبول کرد.»