شهید «علیرضا اکبرزاده» نقل میکند: «علی روحیات عجیبی داشت. همیشه دعا و نمازهایش را با چنان اخلاص و گریهای میخواند که مدام به مادرم میگفتم: با این خلوصی که دارد، هرچه از امام حسین(ع) بخواهد، به او میدهد. سرانجام هم به آرزویش که شهادت بود، رسید.»
همسر شهید «علیرضا اکبرزاده» نقل میکند: «علی به مسائل اعتقادی بسیار پایبند بود و همیشه نماز اول وقت را بجا میآورد. به من توصیه میکرد، الگویم را حضرت زینب(س) قرار دهم. او انسانی مؤمن، معتقد، اهل دعا، ذکر و مسجد بود و صلهرحم را بهخوبی بجا میآورد.»
همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل میکند: «دو روزی بود که بستری شده بود. نفهمیدم چطور خودم را رساندم بیمارستان. همه جایش باندپیچی بود. حسرت یک ناله را به دلم گذاشت. فقط میگفت: خرمشهر! خرمشهر چی شد؟»
همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل میکند: «او و کمکخلبانش هر دو در آتش میسوزند. نصیریرادفر همان لحظه به شهادت میرسد. او زخمی میشود و در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری میگردد. راه میرود، افسوس میخورد و میگوید: «گفته بودم نصیری زودتر از من شهید میشود.»
برادر شهید «نصرالله تفضلی» نقل میکند: «جانماز را از توی داشبرد ماشین درآورد و گفت: نماز میخونیم و بعد راه میافتیم. قرآن همیشه توی داشبرد ماشینش بود. فرصتهایی که پیش میآمد قرآن میخواند.»
پسرعموی شهید «حسن شاهی» نقل میکند: «حسن گفت: حقیقتش رو بخوای مثل اینکه کسی دائم من رو سرزنش میکنه و میگه نمیخوای اسلحه به زمین افتاده داداشت رو برداری؟»
خواهر شهید «حسن خدامی» نقل میکند: «مادر گفت: از من میخواد تا قصه ائمه رو براش بگم. انگار هیچ دردی نداشت و روی تخت خانه خوابیده بود. با دل و جان به قصههای مادر گوش میداد.»
خواهر شهید «غلامحسن گلابی» نقل میکند: «گفت: اصلاً هرکاری داری باید به خودم بگی، از خرید بیرون تا رفتوروب خونه و... زنبیل به دست از در بیرون رفت. هربار که به مرخصی میآمد، انگار روح و جسمش پاکتر از دفعه قبل شده بود.»