شهید «محمدکاظم خیرآبادی» از شهدای دوران دفاع مقدس است. او در وصیت‎نامه‎ اش از تمنای قلبی‌ خود می‌گوید. این وصیت‎نامه را در ادامه بخوانید.
آرزویم شهید شدن شهید شدن

به‎گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید «محمدکاظم خيرآبادي»، هفتم مهر 1344، در شهرستان بيجار به دنيا آمد. پدرش محمدباقر، كارگر سرامیك‌سازي بود و مادرش شرافت نام داشت. خواندن و نوشتن نمي دانست. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. دهم ارديبهشت 1365 در فكه توسط نيروهاي عراقي به شهادت رسيد. پیکر او را در بهشت سادات شهر قدس تابعه شهرستان شهريار به خاك سپردند.

وصیتنامه شهید «محمدکاظم خیرابادی» را در ادامه بخوانید.

با درود به رهبر انقلاب اسلامی ایران و با درود به شهیدان گلگون کفن انقلاب اسلامی ایرانو با درود بی‎پایان به خانواده‎های شهیدان عزیز ایران و با سلام بیپایان به پدر و مادر گرامی‌ام پدر و مادر گرامیام، من که از تاریخ نوزدهم مهرماه 1364 به جبهههای ایران علیه عراق وارد شدم. همه آرزوم بود که ایران پیروز شود و من هم به ارزویی که دارم، برسم.

ارزوی من این است: «شهید شدن، شهید شدن در راه انقلاب اسلامی و جنگیدن با سربازهای عراقی برای من افتخار است و دفاع از اب و خاک میهن اسلامی ایران.»

در شهادتم سیاه نپوشید

پدر جان، اگر من شهید شدم بدان که به ارزویم رسیدم و برای من اصلا گریه نکنید و به مادر عزیزم بگو که افتخار بکند که همچون پسری داشت و در راه ایران و اب و خاک فدا کرده است و به برادرانم بگو که مرگ من باعث زندگی انها باشد انها اول به یاری خدا و دوم به یاری همدیگر به زندگی خودشان ادامه بدهند به برادرانم بگو که برای مردن من اصلا گریه نکنند که دشمن‌های من و همه ایران شاد می‌شوند به خواهرانم بگو که مردن من روسری سیاه به سر خودشان نکنند و به مادر من بگو در مردن من روسری سیاه به سرش نکند.

پدر جان من را ببخشید که در طول زندگی همش حرف به من زده بود و من عمل نکرده بودم انها را ببخشید و مرا حلال بکنید و به همه اقواممان بگو که مرا حلال بکنند.

باری، پدر جان به عمویم بگو که من در بچگیها به حرفهای او گوش نکردم من را به بزرگی خودش ببخشد و مرا حلال بکند. از زن عمو و بچه هایش مسلم و نسرین و پروین و شهربانو و مرضیه بگو که مرا حلال بکنند و از پسرعموها بخواه که مرا حلال بکند.

از دایی بخواه که مرا حلال بکنند و در شهادت من زیاد گریه نکند که باعث شادی دشمن بشود.

 شهادتم بهتر از عروسی‎ است

پدر جان، من دلم میخواست که این مجلس در عروسی من باشد. همه عموهایم و بچه هایش و دایی و بچه‎هایش همه اقوام و خوشحال جمع بشوند ولی خدا اینطور خواسته و خواست خدا برتر است.

هیچ وقت ادم باید از خواست خدا سرپیچی نکند. پدر جان به عمم بگو که در مردن من گریه نکند که دشمن من خوشحال نشوند و از پسر عمه بخواهید که مرا ببخشد و از او بخواهید مرا حلال کند. پدر جان، اگر من شهید شدم در محل دفنم کنید که هر شب جمعه رفیقانم به سر قبر من بیایند و از رضا رفیقم و پدر و مادرش بخواهید که مرا ببخشد که در طول زنده بودنم خیلی مزاحم میشدم مرا حلال بکند پدر جان، میدانم که دلت میخواسته که عروسی برای من بگیرید ولی این بهتر از عروسی است. شهادت نعمت خداوند بزرگ است. شهادت برای من بهترین افتخار است.

آرزویم؛ شهیدشدن شهیدشدن


آرزویم؛ شهیدشدن شهیدشدن
آرزویم؛ شهیدشدن شهیدشدن
آرزویم؛ شهیدشدن شهیدشدن

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده