مجموعه خاطرات شهید «شعبانعلی نژادفلاح»
شهید «شعبانعلی نژادفلاح» از شهدای دوران دفاع مقدس است که از او دست‌نوشته‌ها و خاطرات خودنگاری به یادگار مانده است. نوید شاهد البرز در سالگرد شهادتش این خاطرات را منتشر می‌کند.
روزهای سرخ پرواز (3)


گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید «شعبان‌علی ‌نژادفلاح» چهارم فروردین ۱۳۳۷ در شهرستان ساوجبلاغ دیده به جهان گشود. پدرش عباسعلی کشاورزی می‌کرد و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی درس خواند. سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و چهارم دی ماه ۱۳۶۵ با سمت مسئول بهداری لشکر در شلمچه با اصابت ترکش به قلب شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای خور تابعه زادگاهش به خاک سپردند و برادرانش رضا، اسدالله، غیاث نیز به شهادت رسیدند.

روزهای سرخ پرواز (3)

از شهید مذکور دفتر خاطراتی به یادگار مانده است که بخش پایانی این مجموعه خاطرات را در ادامه می‌خوانیم.

«همه جا دود و خون بود. ما نزديك توپ‌هاي ضدهوايي كه برجامانده بود، رسیدیم. در اين موقعيت عقب‌نشيني به معنی واقعی شکل نگرفته بود. من يك لحظه مشاهده کردم همراه با انفجار شديد يك گلوله بزرگ تانك، بغل تانكي كه در حال سوختن بود، منفجر شد و از بغل ما به سوي ديگر با شدت شليك شد و به زمين خورد و سپس كمانه کرد و رفت من در مدت زمان خيلي كوتاه كه اين‌ها از جلو چشمم عبور مي‌كرد. در حال خيز و افتادن براي پناه گرفتن بود كه در همين موقعيت انفجار شديد ديگري رخ داد و من را كه درحال خيز بودم، پرت کرد.

« شهادت؛ رویایی نه چندان دور»

لحظات اول فكر كردم كه چيزي به من خورده است و من درحال شهيدشدن هستم. تقريباْ در حالت نيمه شوكه بودم كه بر زبانم زمزمه شهادتين را جاری کردم. پس چند لحظه سرم را از روي زمين برداشتم. همه چيز به‌يادم آمد. با حالتي خاص به دست و اعضاي بدنم نگاه كردم و چيزي كه چشمگير يا دردي كه احساس شود نديدم. در همين لحظه كه خود را بررسي مي کردم؛ چشمم به يك بسيجي كه شايد چهارده، پانزده سال بيش نداشت، افتاد. تركشي بزرگي بر پاي چپش اصابت کرده بود. من با اين كه نيمه شوكه بودم، زود به خود آمدم. او مي‌گفت: پايم قطع شد و حلقه اشك چشمهايش را گرفته بود. به او دلداري دادم. گفتم: برادر چيزي نشده. يك ذره زخم شده الان آن را براي شما می‌بندم. خون به شدت فوران مي كرد. با باند جنگي سريع بانداژ کردم. يك نفر ديگر كمكي رسيد. با كمك هم زخم‌هاي ديگري در پاهايش بود كه بستيم. نگاه كردم يك تركش هم نزديك قلبش خورده بود ولي فكرمي‌كنم كه زياد تو نرفته بود، به هرحال با دوچسب بزرگ آن سوراخ را مسدود كردم و نوجوان را پشت ماشین كشيدم روي تشكي كه ازعراقي‌ها جامانده بود، گذاشتم. چند متر آن ورتر حدود هشت، نه نفر عراقي اسير نشسته بودند. يك تن از آنها زخمي بود كه بچه‌ها با باند زخمش را بسته بود. به هرحال او را جاي امن گذاشتيم و رفتيم بالاترديگرزخمي نديدم.

قدر نشستم و استراحت کردم. تا همان امدادگر خراساني «كاظم رضازاده» پيشم آمد. گفت: چرا بي‌حالي طوري شده؟ گفتم: نه، کمی موج انفجار من را گرفته. بعد گفت: دستت چه شده؟ گفتم: هيچي، نگاه كردم ديدم خون از لباس بازوي سمت راستم بيرون زده. او هنوز مرا خوب به‌جا نياورده بود كه من پزشك‌يار هستم. دستم را بالا زد، ديدم بازوي سمت راستم زخمي سطحي برداشته‌است. گفتم: چيزي نيست، درد ندارد. گفت: بگذار برايت ببندم. او با ساولن روي زخمم را شست و مرا ورنداز کرد و گفت: آی، تو خودت پزشك‌يار بودی؟! گفتم: بله مدتي استراحت کردم. او رفت پايين پاتك دشمن شديد مي شد. عده زيادي از بچه‌ها عقب‌نشيني كرده بودند و عده معدودي مانده بود.

«من یک خبرنگار بودم»

من ياد آن حديث افتادم كه ظاهراْ ازحضرت علي (ع) است: اگردرجنگ پشت به دشمن كنيد به ذلت و خواري خواهيد مرد و روزخوشي نخواهيد ديد. این حدیث را مثل اینکه بر تابلوي بزرگ نوشته‌اند و درجلوي چشم من نگهداشته‌اند. درضمن چون يك خبرنگار بودم و اگر كسي از رزمندگان زخمي مي شد به كسي به غير ازخدا و به غيرازمن اميد نداشت. بايد من به ياري خدا به‌دادشان مي رسيدم. باران توپ و گلوله هم چنان ادامه داشت تا يك لحظه فرمانده گروهان گفت: «گفته‌اند عقب‌نشيني كنيد و در خاك‌ريز اول مستقر شويد سپس اطاعت از فرماندهي مرا به خود جلب كرد. به همراه رزمندگان دست به عقب‌نشيني زديم. با موشك و گلوله مستقيم توپ و كالبر تانك‌ها و انواع سلاح‌ها ما را مي‌زدند. فاصله دو خاك ريزما بين دو كيلومتر به طور تقريبي مي‌شد. چند متر آمدم ديدم صندلي يكي ازبلدوزرها درحال سوختن است. حال نمي دانم با موشك تاو سرنشين هاي آن را متلاشي کرده بودند يا اين كه پياده شده و رفته بودند. چند قدم كه جلوتر رفتم منظره دل خراشي مرا به خود جلب کرده (يا مهدي ) يك لحظه ديدم كه چندين تن درآتش مي سوزند و يك نفر هم وسط آنها نشسته و آنها را بدون اين كه تكان بخورد نظاره گر است. حالت عجيبي برمن دست داد. همه در حال فرار بودند وليكن بي اراده گريه وجودم را گرفت و گفتم يا مهدي، يا مهدي بي‌اراده به طرف منظره حركت کردم. هنگامي كه به آن جا رسيدم، بدني را ديدم كه ازكمر به بالا و پايين قطع شده بود و چند نفر ديگر در لباس خويش مي سوختند وليكن هيچ نمي گفتند: زمزمه يا مهدي به گوش مي رسيد. وليكن هر كار كردم صورت و يا كل قضيه را به خوبي تماشا كنم، نمي دانم چطور بود كه نتوانستم ببينم. در حالی كه، نزديك من بودند. فقط چشمم يك نفر را گرفت و يه سوي او كشيده شدم. اوگفت: دقيقاْ متوجه نشدم گفت يامي سوزد يا اين كه شهيد شده. خلاصه جمله اي راگفت: سر و صورتش و پشت دست‌ها كاملاْ سوخته بود. وليكن هنگامي كه من به او رسيدم او را خاموش ديدم. در حالي كه داشت اشاره مي‌کرد، گفتم: برادر بلند شو! ديدم نمي‌تواند. گفتم: مي روم زير بغلت زيرا سالم هستي و چيزي به شما نشده او را از زمين كندم و فانوسقه‌اش را ازكمرش باز کردم و به زمين انداختم. به سوي خاك ريز دومي درحركت بوديم. كمتر كسي ديگردر زمين صاف بين دوخاك‌ريزديده مي‌شد. چند صد متري آن ورتر ديدم، سه، چهار نفر بودند با يك زخمي كه پاهايش قطع شده بود. او را بر روي اسلحه انداخته اند و باز كمك مي‌خواهد. من كه فكرمي كردم حداقل جان يك رزمنده را مي‌توانم نجات دهم به راهم ادامه دادم. به اوگفتم: تشنه هستي با اشاره گفت: چرا در همين حالات لحظه‌اي تيرباران هاي دشمن و خمپاره ما را راحت نمي گذاشت. البته ديگر ما خود را به خدا سپرده بوديم و لحظه به لحظه در انتظار شهادت بوديم.

«ایثار بعد از ایثار»

فاصله زيادي بود وليكن اين را بگويم؛ شايد امام زمان (عج) ما را ياري کرد. از هنگامي كه گفتم: تشنه نيستي و او گفت: هستم. من دست به كار شدم تا قمقمه را در آوردم. قمقمه كمي به سختي در مي آمد. در همين فواصل سوالاتي از او مي كردم. گفتم: بچه كجايي؟ گفت: كاشان. گفتم: كارت چه بود؟ گفت: بي‌سيمچي. يك آن ياد برادرشهيدم «رضا نژادفلاح» افتادم كه بيسيمچي بود و در حمله «فتح المبين» شهيد شد. عزمم راسخ شد. تا او را كه به حتم انساني مثل برادرم بود، نجات دهم. تير بارانها و خمپاره هاي دشمن لحظهاي قطع نميشد و من متعجب از اين بودم كه ماچطوري درزمين صاف حركت ميكنيم و كسي ما را نمي زند. گفتم: اگرمن شهيد شدم، شما برو. من پزشكيار ازكرج هستم و اسمم «شعبانعلي نژادفلاح» است. او بغضي کرد. باهم گفتيم: يامهدي در همين لحظه قمقمه آب را در آوردم و مقداري در دهانش ريختم. يك لحظه متوجه شدم كه در حدود دو كيلومترراه را به آهستگي بدون سختي زياد طي کردهايم. او را به پشت خاك ريز رساندم. آن جا يخ بودمثل نان خشك مقداري خوردم و مقداري دردست گرفتم. از دور ديدم دو نفر نزديك خاك‌ريز دشمن هستند و يكي مي‌خواهد ديگري را بياورد و نمي تواند. او را رها کرد. من بي‌اختيار گفتم: خدايا، من به‎دنبال وظيفهام خواهم رفت. تو كمك كن. نصف راه به آن شخص رسيدم. دزفولي بود. گفت: من خودم شوكه هستم. مقداري يخ به او دادم...»


پایان

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده