شهید «ذبیح الله سلگی» از شهدای دوران دفاع مقدس است. خانواده او بیان می‌کنند که وی در دوران دانش آموزی در هیچ یک از جشن‌های سلطنتی با وجود اصرار و اجبار معلم‌هایش شرکت نکرد.


شهیدی که در جشن‌های سلطنتی شرکت نمی‌کرد


به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهيد «ذبيح‌اله سلگي» که نام پدرش «مؤمن‌علي» به سال 1331 در نهاوند ديده به جهان گشود. وي دوران تحصيلي خود يعني دوره ابتدايي را در همان روستا به پايان رسانيد. وي همان طور كه مشغول تحصيل بود در كارهاي كشاورزي، دامداري و نجاري که پیشه پدری بود، كمك مي‌كرد.«ذبيح‌الله» در تاريخ دوم فروردین ماه1353 بنا به سنت نبوی ازدواج کرد و ثمره اين زندگي مشترك چهار فرزند است.

«از فعالیت‌های انقلابی تا مبارزه در کردستان»

او فعاليتهاي سياسي خود را بر عليه رژيم منحوس پهلوي در جهت رشد و شكوفايي فكري طبقات ستمديده مردم به طور جدی آغاز كرد. اوايل انقلاب، سال 57 هر كسي به طريقي براي شكوفايي انقلاب كوشش مي‌کرد و او نیز  در همين سال‌ها بود كه به علت پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام (ره) تحت تعقيب ساواك بود.

بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل جمهوری اسلامی، او به علت علاقه‌اي كه به سپاه داشت به عضويت سپاه پاسداران در آمد. مسئوليت او در اين لباس و نهاده مقدس سنگين و سنگين‌تر شد تا اين كه مسئله كردستان به وقوع پيوست و او نتوانست خود را از اين امر مهم دور كند، بنابراين به كردستان اعزام شد و در همين زمان بود كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران اسلامي شروع شد. به مدت يك ماه شهيد در كردستان اقامت کرد و با دشمنان انقلاب و اسلام مبارزه كرد و بعد از مدتي كه برگشت دوباره به جبهه اعزام شد و در آزادي خرمشهر شركت کرد. وی بعد از مدتي كه از جبهه برگشت دوباره به مدت 6 ماه جهت بازسازي شوش به آنجا اعزام شد و بعد از بازسازي دوباره و براي آخرین بار با اصرار زياد كه داشت به سوي جبهه شتافت و مدت ده روز در جبهه بود كه در عمليات كربلاي 4 شركت کرد و دلاوری ها و حماسه هاي فراواني از خود نشان داد و سرانجام ششم دی‌ماه 1365 به شهادت رسید و به ديدار معشوق شتافت. تربت پاکش در گلزار شهدای بهشت سادات نمادی از ایثار و استقامت در راه اعتلای وطن است. 

خانواده شهید در خصوص منش و سبک زندگی او چنین بیان می‌کنند: خاطره جالبي كه از دوران زندگي او دارم اين است كه در آن زمان در روستا براي شاه جشن‌ها و برنامه هايي برپا مي‌كردند و همه مردم جمع مي‌شدند و رقص و پايكوبي مي‌كردند. در روستاهاي ما هم به همين مناسبت مراسم برپا مي‌كردند و معلمي كه به او درس مي داد بسیار به او اصرار كرد در اين جشن شركت كند ولي با مخالفتش مواجه شد و بالاخره موفق نشد كه وي را قانع كند در اين جشن شركت كند.



منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده