گفتگوی مشروح؛
در دوران دفاع مقدس مادرانی بودند با هر دین و آیینی که فرزندانشان را راهی دفاع از میهن کردند و روزها چشم انتظار آنها بودند و این فرزندان در راه وطن جانشان را نثار کردند، مادر شهید کامران گنجی معتقد است؛ روح فرزند شهیدش با اوست و از او محافظت می‎کند و خاطراتی در این مورد تعریف می‎کند که در ادامه می‎خوانید.
سرباز وطن/کامرانی در مهرماه/سرو مقاوم/


نوید شاهد البرز: «سربازان وطن»، بی‌تعلق به رنگ و نژاد، دین و آیین در روزهای سخت ایران در کنار یکدیگر ایستادند، جان دادند اما خاک به بیگانه نسپردند. همه در یک ایثار ملی یک‌صدا و هم‌نوا خواندند تا پای جان دفاع می‌کنیم و نام شهید را مزین‌بخش وجود پاکشان کردند. آنان بر هر آیینی که بودند در مسلک شهادت عاشقانه و عارفانه پرواز کردند. شهید در آیین زرتشتی «جان‌باخته در راه وطن» نام گرفته‌است کسی که جانش را می‌بازد که ایرانش سرافراز و آباد بماند.

سرباز وطن/کامرانی در مهرماه/سرومقاوم/

«جان‌باخته در راه وطن‌کامران گنجی»، از شهدای زرتشتی هم‌وطنمان است که در چهاردهم مهرماه 1339 در کرمان چشم به جهان گشود. وی در دوران مقدس سربازی همانطور که در نامه‌اش نوشته است: «تا پای جان در راه وطن می‌جنگد»، در راه وطن جانش را فدا کرد. وی در دهم مهر ماه 1359 در منطقه جنگی سرپل‌ذهاب به شهادت رسید. اینک در مهر ماه، ماهی که شهادت و ولادت شهید کامران گنجی در آن اتفاق افتاده است، به دیدار مادر این شهید رفته و پای کلام شیوایش نشسته و روزهای زندگی او را تورق می‎کنیم. ماحصل این گفت‌وگو را تقدیم مخاطبان نوید شاهد می‌داریم.

_نوید شاهد البرز: سرکار خانم شما مادر شهید بزرگوار «کامران گنجی» هستید، لطف می‎فرمایید ضمن معرفی خودتان، از پیشینه خانوادگی این شهید برای مخاطبان ما بفرمایید.

مادر شهید: من «تابنده آذرکیوان» در سال ۱۳۱۳ خورشیدی در محله دولت‌خانه کرمان به دنیا آمدم. پدرم «رستم آذر گشسبی» و مادرم «نبات آذرکیوان» بود، از قرار معلوم پدر و مادرم به توافق رسیده بودند که نام‌خانوادگی «آذرکیوان» را برای خانواده انتخاب کنند. پدرم یک کشاورز و مادرم خانه‌دار بود. ما یک خانواده هفت نفری بودیم؛ دو خواهر و سه برادر؛ به نام های «شاه بهرام»، «اسفندیار»، «تاج ور» و «بیژن». ما در محله دولت‌خانه زندگی می‌کردیم.

من را نیز مانند بچه‌های دیگر در ۷ سالگی در دبستان «شهریاری» که در محله دروازه ناصریه کرمان قرار داشت، ثبت‌نام کردند. این دبستان برای تمام ایرانیان بود ولی چون معلم‌ها بیشتر زرتشتی بودند، پدر و مادر‌های زرتشتی بچه‌هایشان را آنجا ثبت نام می‌کردند. کلاس ششم را در دبستان شهریاری به پایان رساندم و شتاب داشتم که زودتر وارد وارد بازار کار شوم و کمک خرجی باشم برای پدر و مادرم، این بود که در چهارده سالگی در بیمارستان شاه و زیردست خانم جمشیدی که مامای قابل و ماهری بود، شروع به کار کردم.

شوهرم یزدی بود. تحصیلاتش تا کلاس ششم دبستان بود. او پس از استخدام در شرکت نفت به کرمان منتقل شده بود. اتاق بالای مغازه پدرم را اجاره کرده بود و زندگی می‌کرد. کم‌کم با برادرم آشنا و دوست شده بود و به خانه ما رفت و آمد داشت. پس از چند سال از من خواستگاری کرد ولی در اول کار چون او ۲۲ و من ۲۴ سال داشتم، پدرم مخالف بود و عقیده داشت که باید مرد بزرگ‌تر از زن باشد تا زندگی به درستی ادامه داشته باشد. من رفتم و با همسر دکتر هرمان که ان زمان دکتر بیمارستان ما بود در مورد پیشنهاد خواستگارم مشورت کردم و او با دلیل و منطق به من فهماند که سن دلیل زندگی خوب نیست بلکه عشق اخلاق و تفاهم است که زندگی سعادتمندانه را رقم می‌زند. من هم صحبت های ایشان را با مادرم در میان گذاشتم و او هم موافقت پدرم را گرفت و در سال ۱۳۳۴ خورشیدی با «کیخسرو گنجی» ازدواج کردم. از کارم استعفا دادم و به خانه داری مشغول شدم.

- نوید شاهد البرز: کامران در چه تاریخی به دنیا آمد؟

مادر شهید: نخستین فرزند ما بود که در چهاردهم مهر ماه سال ۱۳۳۹ خورشیدی به دنیا آمد. همیشه فرزند اول یک شادی زیادی را برای خانواده می آورد. ما نام او را کامران نهادیم که در دنیا زندگی و با مهر و محبت کامرانی کند.

- نوید شاهد البرز: از کودکی کامران خاطرهای دارید، برای ما تعریف کنید.

مادر شهید: بله دو خاطره از کودکی کامران از ذهنم پام نمی‌شود. او در کودکی دو بار از مرگ نجات یافت. در کرمان خانه‌ها چاه داشت و آب مصرفی خانه را با دلو از چاه کشیده و در ظرف‌های مخصوص ریخته و از آن استفاده می‌کردیم. کامران کوچک بود و من تنها. وقتی می‌خواستم آب از شاه بکشم، پای کامران را با رشته‌ای به ستون می بستم و خودم مشغول آب کشیدن می‌شدم. یک روز کامران رشته پایش را باز کرد و به طرف چاه دوید. در آن لحظه نمیدانستم چه کنم اگر چرخ را رها می‌کردم و کامران را می‌گرفتم، چرخ بلند می شد و او را زخمی می‌کرد و اگر چرخ چاه را نگه می‌داشتم، امکان داشت که کامران در چاه بیفتد با تمام نیرو که داشتم، فریاد زدم و سرور همسایه‌مان را صدا زدم و با صدای من با سرعت خودش را رساند و کامران را از یک خطر جدی نجات داد.

خطر دیگری که از سر کامران گذشت این بود که یک شب زمستان منقل را آتش کرده بودم و درون اتاق گذاشتم از قرار ذیل قالب به درستی آتش نشده بود و گاز کربنیک حال کامران را بد کرد، دهنش کف کرده و بیحال شده بود. فورا او را به هوای آزاد بردم و کمک کردم تا حالش جا بیاید و به خواست خدا کامران از مرگ نجات یافت.

_ نوید شاهد البرز: جز کامران فرزند دیگری هم دارید؟

مادر شهید: بله، بعد از کامران دو دختر آوردم که اولی دو سال و دومی هفت سال  از کامران کوچک‌تر هستند.

_ نوید شاهد البرز: از دوران مبارزات و شکل‌گیری انقلاب در ایران خاطره‌ای دارید.

مادر شهید: بله، از سال 1342 به بعد بود که در ایران موج‌های انقلابی کم و بیش آغاز شد. در آن سال‌ها همسرم به تهران منتقل شد و من هم به همراه همسرم به تهران آمدم. کامران دو ساله بود که به تهران آمدیم و در کنار دانشگاه آریامهر، شریف کنونی خانه‌ای اجاره کردیم. در فاصله بین خانه ما و دانشگاه یک زمین افتاده بود سال‌ها پیش از انقلاب بود و جنبش دانشجویی هر روز تجمع سخنرانی و بعد حمله نیروهای پلیس برای پراکنده کردن دانشجویان اغلب اوقات دانشجویان برای فرار از دست پلیس ازدیوار می پریدند و به خانه ما پناه می آورد.

_ نوید شاهد البرز: دلیل عزیمت به کرج چه بود؟

مادر شهید: فرزندانم که بزرگتر شدند، صبح‌ها در بیمارستان شرکت نفت کار می‌کردم و عصرها در درمانگاه «یگانگی» اما بعد از مدتی مجبور شدم کارم را ترک کنم چون کار همسرم به کرج منتقل شد و ما هم یک خانه دو طبقه در خیابان برغان کرج اجاره کردیم. خانه کوچک بود ولی برای ما کافی بود. در کرج هم صبح ها در بیمارستان کسری کار می‌کردم و بعد از ظهرها هم دستیار یک چشم پزشک شدم.

- نوید شاهد البرز: کامران تحصیلاتش را در کجا گذراند و تا چه مقطعی درس خواند؟

مادر شهید: کامران دبستان و دوره راهنمایی را در مدرسه «عاصمی» تهران و «بابک» کرج و دبیرستان را در «دهخدای» کرج و سال آخر را در دبیرستان «فیروز بهرام» گذراند و در تاریخ دهم مرداد ۱۳۵۷ از آنجا فارغ التحصیل شد. سال 1357 خورشیدی وقتی انقلاب شروع شد کامران دیپلمش را گرفته بود.

- نوید شاهد البرز: آیا در بحبوحه های انقلاب کامران هم در میان انقلابیون بود؟

مادر شهید: روزی که انقلابی‌ها میخواستند برای گرفتن شهربانی بروند، همسرم و کامران هم با آنها رفتند. از تمام خانه ها خواسته بودند که درها را باز بگذارند تا جوانانی که از دست مامور فرار می‌کنند بتوانند در خانه ها پنهان شوند نیمه‌های روز بود که کامران با رنگ پریده و سراسیمه به خانه آمد. تعریف می‌کرد که چگونه مامورین جوانان را دنبال و تیراندازی می‌کردند و هر کسی را که می‌توانستند دستگیر کرده و با خود می بردند. از آنها خواسته بودند که شب ها باید برای حفظ امنیت پاسداری بدهند.

یکی از شب‌ها که برای پاسداری رفته بودند، صبح هر دو یخ زده و رنگ پریده وارد شدند. به آنها صبحانه دادم و شوهرم راهی محل کارش کردم ولی خستگی و سرمای شب خیلی به او فشار آورده بود. در راه فرار جوانان و تعقیب آنها را توسط مامورین دیده بود و شوک شدیدی به او وارد شده بود. همکارانش پس از دیدن حال او به من تلفن زدند و من سرآسیمه خود را به محل کار همسرم رساندم . او یک شب در بیمارستان کسری بستری کردیم ولی روز بعد او را از بیمارستان کسری به بیمارستان شرکت نفت بردیم. آنجا بستری و دستگاه‌های به او وصل کردند ولی فایده نداشت و در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۵۷ خورشیدی درگذشت.

- نوید شاهد البرز: بعد از پیروزی انقلاب کامران چه کرد؟

مادر شهید: پس از پیروزی انقلاب زندگی به روال خود برگشت. کامران گفت: من بروم اداره نظام وظیفه و معافی سربازی را بگیرم تا بتوانم برای آینده خود تصمیم بگیرم که آیا تحصیلاتم را ادامه دهم و یا حالا که پدر خدا بیامرزی شده مشغولکاری بشوم. چون کفالت شما و دو خواهرم هم بر عهده من است. یک روز با هم رفتیم اداره نظام وظیفه کرج، کامران خود را معرفی کرد و مدارک خود را هم نشان داد. افسر مسئول به کامران گفت: شما با این شرایط معاف هستید ولی باید برگه معافیت خود را از تهران دریافت کنید. روز دیگر به اداره نظام وظیفه در تهران رفتیم و مدارک را نشان دادیم ولی افسر مسئول گفت که شما سرباز هستید. هر چه دلیل و مدرک آوردیم، قبول نکرد. آن زمان جنگ نبود و مردم خبر نداشتند که آماده‌باش است و به‌زودی جنگ میشود. وقتی کامران دید که اصرار ما فایده‌ای ندارد، گفت: مادر غصه نخور. الان که خبری نیست. من هم در هر صورت باید این دو سال خدمت را بگذرانم پس من خود را معرفی می‌کنم. من هم موافقت کردم. او خود را معرفی کرد. چهار ماه دوره آموزشی او را به مشهد فرستادند.

_نوید شاهد البرز: چی شد که کامران به مرزهای غربی کشور اعزام شد؟

مادر شهید: یک روز به من تلفن کرد و گفت: می‌خواهند ما را به «سرپل ذهاب» ببرند. من نمی‌دانستم سرپل ذهاب کجاست! چرا کامران را به آنجا می‌برند؟! کامران پیش از رفتن به سرپل ذهاب، چند روزی برای دیدن و خداحافظی به مرخصی آمد و این آخرین دیدار ما بود.

_نوید شاهد البرز:  آخرین دیدار با کامران چگونه گذشت؟

مادر شهید: کامران از آموزشی که برگشت، بزرگ‌تر شده بود. به خودم می گفتم: خدایا، چقدر پسرم بزرگ شده است. چه قد بلند و رشیدی بهم رسانیده است. تمام وقت او را نگاه می‌کردم و در دلم خدا را شکر می‌کردم که اگرچه همسرم را از دست دادم ولی پسری به این جوانی و رشیدی دارم که بعد از پایان دوره سربازی‌اش همراه تکیه‌گاه من در زندگی خواهد بود. بعد از چند روز از من و خواهرهایش و بقیه فامیل خداحافظی کرد.

در هنگام خداحافظی مجبور شدم روی پله‌ها بایستم تا قدم به قدش برسد و بتوانم آن را ببوسم. بالاخره پس از خداحافظی رفت. چقدر برایم سخت بود؛ نبود همسرم و دوری پسرم.

آیا چه زمانی دوباره کامران بر می‌گردد و می‌توانم او را دوباره ببینم البته هنوز به طور رسمی شروع جنگ را اعلام نکرده بودند بیتاب بودم. روزها را نمیتوانستم در خانه بمانم و خود را اسیر فکرهای آزاردهنده کنم. برای اینکه روزها خود را پر کنم، سراغ همسایه‌مان آقای خدارحمی کشاورز رفتم. او باغ بزرگی داشت که خود به تنهایی نمی‌توانست به آن برسد و پیشنهاد دادم که من هر روز صبح در آنجا مشغول شوم و از باغش نگهداری کنم. او هم قبول کرد. هر روز صبح به آنجا می‌رفتم و با کارهای مختلف خودم را سرگرم میکردم.

- نوید شاهد البرز: کامران نامه و یا تماسی نداشت؟

مادر شهید: فقط یک نامه از «سرپل‌ذهاب» به دستم رسید.

- نوید شاهد البرز: احتمال به شهادت رسیدن کامران را می‌دادید؟

مادر شهید: سعی می کردم به این مساله هرگز فکر نکنم. اما نگران بودم. یک شب همسرم را به خواب دیدم که به من گفت: تابنده نگران نباش، من کبوتر را گرفتم و در لانه‌اش گذاشتم. جایش امن است. صبح که بیدار شدم به خواب دیشب فکر می‌کردم. مقصود همسرم از جا دادن کبوتر در لانه چه بود؟! به دلم بد نیاوردم و دنبال کار خود رفتم.

شب بعد باز خواب دیدم که پایان دوره سربازی کامران است و شماری از سربازها برگشته اند هرچه دنبال کامران می‌گردم او را پیدا نمیکنم که از خواب بیدار شدم. مهر ماه بود صبح از خانه که بیرون امدم سراغ دکه روزنامهفروشی رفتم. روزنامه‌ای را که نام شهدا را می نوشتند، خریدم که نام شهدا را نوشته بودند؛ تند و تند نام ها را از نظر گذرانیده ولی نام کامران را شاید به دلیل نگرانی و هیجان ندیدم. به باغ خدارحمی برگشتم و مشغول کار شدم. به یک بار دیدم در باغ باز شد و برادرم و خواهرم و سیما دخترم با روسری سفید وارد باغ شدند و در آنجا خبر شهادت کامران را به من دادند. نمی‌دانم چه کردم و چگونه این غم بزرگ را تحمل کردم.

- نوید شاهد البرز: مراسم تشییع چگونه انجام شد؟

مادر شهید: پیکر کامران را با دیگر شهدا تحویل بهشت زهرا داده بودند. برادر و خواهرم آن را تحویل گرفتند و من را برای مراسم خاکسپاری به قصر فیروزه (قبرستان زرتشتیان) بردند و در آنجا هم‌کیشان زیادی که خبر شده بودند، آقای پرویز ملک پور نماینده آن زمان زرتشتیان در مجلس، اعضای انجمن و از بنیاد شهید هم چند نفری، آمده بودند. مراسم پایان یافت و من با قلب شکسته و روح ماتم زده به خانه برگشتم. خانه‌ای که دیگر شوهر و پسرم در آنجا نبود.

-نوید شاهد البرز: شما از بنیادشهید حقوقی دریافت کرده‌اید؟

مادر شهید: چند سال از بنیاد شهید هیچ مبلغی را دریافت نکردم. در نامه‌ای که سرپرست بنیاد شهید کرج به تاریخ اول آذر ۱۳۶۰ نوشته آمده است که خانواده شهید کامران گنجی تاکنون از بنیاد شهید و دریافت نکرده است.

-نوید شاهد البرز: شنیدم که شما باشگاه ورزشی با نام شهید کامران گنجی احداث کرده‌اید در مورد این باشگاه و نحوه احداث آن توصیح می‎دهید.

مادر شهید: یک روز در خانه مان را زدند. در را که باز کردم، دیدم یک آقا با سر و وضع تمیز و آراسته جعبه شیرینی به دست بیرون در ایستاده‌است. سلام کرد و پرسید: شما مادر شهید کامران گنجی هستید. گفتم: بله شما چه کسی هستید؟ گفت: من از بنیاد شهید هستم به دیدن شما آمده‌ام. پس از این که کارت شناسایی‌اش را دیدم، تعارف کردم، نشستیم و او پرسید: آیا شما تا به حال از حقوقی که به پسرتان تعلق میگیرد، استفاده کردهاید. گفتم: نه پرسید: چرا؟! این حق قانونی شماست. پسرتان در راه وطن جان خود را از دست داده و این کمترین کمکی است که بنیاد شهید میتواند در ازای فداکاری پسرتان به شما بکند. گفتم: من یک مادرم چگونه می‌توانم از خون‌بهای پسرم استفاده کنم. گفت: این حق قانونی شماست مبلغ را بگیرید و صرف کارهای خیریه کنید. شماره حسابی به من داد که از روز شهادت کامران، هر ماه ۵ هزار تومان به حساب ریخته بودند. فکر کردم که چه خوب است از این پول یک باشگاه ورزشی به نام پسرم بسازم. با نشانی خانهدولت مجوز ثبت «باشگاه ورزشی شهید کامران گنجی» را گرفتم. چندی بعد درهشتگرد زمینی به مساحت 440متر مربع خریدم تا بتوانم باشگاه مستقلی داشته باشم، زمین هشتگرد را در دوره ریاست جمهوری «احمدی نژاد» به نام احداث خانه‌های مهر تصاحب کردند و صاحبان زمین ها تا به حال در راهرو های دادگستری سرگردانند.

هنوز هم حقوق کامران را می‌گیرم و خرج باشگاه می‌کنم. وقتی مسابقه دارند لباس برای شان می‌خرم، جایزه می‌گیرم، پذیرایی می کنم. مطمئن هستم که روح پسرم از این کار من شاد و راضی است.

البته کوچه‌ای که خانه قدیمی مان در آن قرار داشت شهرداری کرج به نام پسرم شهید کامران گنجی نامگذاری کرد و پس از چندی در محله خرمشاه یزد چون همسرم آهل آن محله بود یک خیابان اصلی به نام شهید کامران گنجی و کوچه های فرعی آن به نام کامران ۱ و ۲ نامگذاری شد.

_ نوید شاهد البرز: هم‌‍رزمان کامران نحوه به شهادت رسیدن او را تعریف کرده اند.

مادر شهید: بله، چند روز پس از شهادت کامران یکی از هم‌رزمان او به در خانه مادرم رفته و گفته بود که او و کامران با هم توی ماشین سوار بودند و در پی مأموریتی می‌رفتند، خمپاره‌ای انداختند که موجش هر دو نفر را به طرف بیرون پرتاب کرد. سر کامران به کوه خورد ولی من سالم ماندم با سختی به طرف کامران رفتم، سرش را در بغل گرفتم، فقط توانست بگوید به مادرم بگو ناراحت نباشد.

_ نوید شاهد البرز: خواب کامران را می‌بینید و یا حضور و امدادش را در زندگی احساس می‌کنید.

مادر شهید: بله، اعتقاد دارم که روح پسرم با من است و از من محافظت میکند. همیشه او را درخواب می‌بینم. خواب‌هایی دیدم که برای من خیلی جالب بود. یکی از اوایل شهادتش بود من توان روحی و جسمی نداشتم که سی روزه (مربوط به آیین زرتشتی) کامران را برگزار کنند و مادرم این کار را کرد. یک روز مادرم به من گفت که برای مراسم سی‌روزه اش باید پارچه «اشوداد» بدهیم. من با عصبانیت به مادرم گفتم: کامران جوان بوده اشوداد می خواهد چه کند، شب خواب دیدم که کامران در یک باغ پرگل و سبز ایستاده خیلی شاداب و سرحال اما با لباس‌های پاره و وصله‌دار. با تعجب از او پرسیدم: کامران اینجا چه می‌کنی. گفت: به پرنده ها غذا می دهم. گفتم: چرا لباست اینطور پاره و وصله دار است؟! گفت: تو گفتی که لباس لازم ندارم. شبی دیگر خواب دیدم که از دیوار بلندی پرت شدم ولی کامران که پایین ایستاده بود، من را گرفت و گفت: مادر مواظب باش. روز بعد که ازحمام آمده بودم عجله کردم که تلفن را جواب بدهم به سختی زمین خوردم ولی با کمال تعجب دیدم که هیچ صدمه‌ای به من نرسیده است.
 خاطره دیگر اینکه دخترم تازه نامزد کرده بود و من در این فکر بودم که خرج جشن نامزدی را از کجا تهیه کنم. یک روز تنها نشسته و به طور معمول به کاری مشغول بودم، خواب نبودم صدایی شنیدم سرم را بلند کردم دیدم کامران با سر و وضعی آراسته با کیفی در دست جلوی من ایستاده‌است. به من گفت: مادر این پول را برای تو آوردم تا بتوانید جشن نامزدی خواهرم را آبرومند برگزار کنید، تا آمدم که خود را جمع و جور کنم و حرف بزنم، کامران محو شد. تمام روز در فکر این رویا بودم. تا اینکه چند روز بعد هزینه نامزدی دخترم فراهم شد.


               گفت‌وگو از نجمه اباذری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده