مادر شهید «ستار فرید» در گفت‌وگو با نوید شاهد البرز می‌گوید: پسرم در روزهای نزدیک به شهادتش به من گفته بود که سختی‌هایت تمام شده و اول خوشی‌ات است، هر چه در گذشته بوده، تمام شده‌است.» اما چند روز بعد رویای شیرین روزهای خوش با ستار به پایان رسید و این پایان خوشی مادری بود که پسرش لباس سبز نیروی انتظامی را به تن کرده بود.

می خواهم در راه رضای خدا صادقانه خدمت کنم / شهید مظلوم نیروی انتظامیباید برای ملت و ناموس مردم سینه ستبر کنم / شهید مظلوم نیروی انتظامیپایان رویای مادری که پسرش نیروی انتظامی بودپایان رویایی سبزپایان رویای سبز احساس مسئولیت

نوید شاهد البرز: تجلی اقتدار و ایمان دلیرمردان نیروی انتظامی کشورمان با نام «شهید مدافع وطن» بلند آوازه‌تر می شود، چرا که آنان حافظ امنیت و سلامت و غرور و غیرت و خشم و خروش ملت ما هستند، از جمله این حماسه آفرینان غیور «شهید ستار فرید» است که در لحظه به لحظه حیات با برکتش در مقابل بی‌عدالتی‌ها سینه ستبر کرده تا اینکه سرانجام در هجدهم خرداد ماه ۱۳۸۶ در حالی‌که برای امنیت اجتماعی کشورش تلاش می‌کرده‌است به شهادت می‌رسد.

می خواهم در راه رضای خدا صادقانه خدمت کنم / شهید مظلوم نیروی انتظامیباید برای ملت و ناموس مردم سینه ستبر کنم / شهید مظلوم نیروی انتظامیپایان رویای مادری که پسرش نیروی انتظامی بودپایان رویایی سبزپایان رویای سبز احساس مسئولیت

اکنون از زبان مادری که این شهید معزز را در دامان پاک و پرمهر خود پرورش داده است، او را بیشتر به مخاطبان معرفی می‌نماییم.

- نوید شاهد البرز: سرکار خانم «لطافت تونی‌پاچه لکی» لطفا شهید «ستار فرید» را بیشتر برای مخاطبان ما معرفی کنید.

مادر شهید: خانواده ما اهل «ازنا» از توابع استان لرستان هستیم. من و پدر ستار اهل یک محل بودیم و به شکل سنتی که آن روزها مرسوم بود، ازدواج کردیم. شهریورماه سال 1354 پسرم «ستار» به دنیا آمد. ستار 9 ماهه بود که پدرش بیمار شد و فوت کرد.

رو‌زهای سخت زندگیمان شروع شده بود اما ستار بی‌خبر از گرفتاری‌ها، کودکی کرد و بزرگ شد. او درسش را خواند؛ دیپلم گرفت،در رشته حسابداری لیسانس گرفت و بعد از خدمت سربازی وارد نیروی انتظامی شد.

_ نوید شاهد البرز: ستار چه ویژگی داشت که وارد نیروی انتظامی شد؟

مادر شهید: ستار با انتخابی آزادانه و با عشق و علاقه به نیروی انتظامی پیوست. ابتدا محل کارش «ازنا» بود اما برای اینکه بتواند به خوبی کارش را انجام دهد، انتقالی گرفت و به کرج آمد.

می‌گفت: « من می‌خواهم به جایی بروم که در راه رضای خدا صادقانه خدمت کنم. نمی‌توانم حق کسی را زیر پا بگذارم در اینجا همه با من فامیل هستند و توقعاتی دارند.»

هر وقتی او را می‌دیدم؛ خدا را شکر می کردم که پسرم مثل کاغذ سفید پاک است.

- نوید شاهد البرز: شما برای ستار هم مادر و هم پدر بودید، چگونه توانستید چنین فرزندی تربیت کنید.

مادر شهید: من در مسیر تربیت پسرم با مشکلات زیادی روبه رو شدم تا اینکه توانستم او را سالم تحویل جامعه بدهم. پسرم را از بچههایی که پدر و مادر داشتند، بهتر بزرگ کردم. برای من مهم بود که ستار خوب درس بخواند و به دانشگاه برود.

من سواد نداشتم و نمی توانستم در درس‌ها به او کمک کنم او را به منزل همسایه می‌بردم و از آنها می‌خواستم که با ستار درس‌‎هایش را تمرین کنند و برای اینکه وقتشان تلف نشود، کارهای آنها را انجام می‌دادم. به خود گفتم: باید پسرم نمونه باشد.

ستار آبرومندانه بزرگ شد. بی‌پدری یعنی «بی‌سایه سر بودن» سختی‌های زیادی دارد. من نگذاشتم متوجه مشکلات شود که مبادا بر درس او تاثیر بگذراد یا اینکه محبتش نسبت به فامیل کم شود.

گرفتاری‌های ما،مالی نبود. یادم می‌آید؛ محصل بود، روزی از طرف مدرسه به من پیشنهاد دادند که چون پدر ندارد تحت پوشش کمیته امداد درآید. من نپذیرفتم چون فکر می‌کردم، پسرم زیر سایه خداست و نیازی ندارد.

_ نوید شاهد البرز: رفتار ستار با خانواده چگونه بود:
مادر شهید: او به درس خواندن خواهر و برادرهایش اهمیت می‌داد. وقتی خواهرش دانشگاه آزاد قبول شد، ما گفتیم: «هزینه ادامه تحصیل او در دانشگاه آزاد را نداریم» و ستار گفت: «من ازدواج نمی کنم و هزینه تحصیل او را در دانشگاه آزاد می‌دهم.»

-نوید شاهد البرز:  از ازدواجش بگویید، چگونه همسرش را انتخاب کرد؟

مادر شهید: از طرف آشناییان کسی واسطه شد و عروسم را به ما معرفی کرد. او را که دیدم به لحاظ ظاهری با معیارهایی که ستار در شوخی و خنده می‌گفت، هماهنگ نبود اما ستار او را پسندید. از او پرسیدم که این دختر ویژگی‌هایی که گفته بودی را ندارد؟ً! گفت: مادر جان، آن صحبت‎ها شوخی بود. من در چشمان این دختر چیزی را دیدم که شما بعدها خواهید فهمید.

او در جلسه اول آشنایی به همسرش گفته بود: « من باید برای ملت و ناموس مردم سینه ستبر کنم به همین دلیل شرایط زندگی‌ام با دیگران تفاوت دارد و زندگی با من کمی سخت است.»

من فکر می‌کنم که این اتمام حجت‎ها نشان می دهد که ستار می‎دانسته است که به چه راهی خواهد رفت و سکان زندگی‌اش را به دست چه کسی باید بسپارد.

- نوید شاهد البرز: از یادگار شهید برایمان بگویید.

مادر شهید: سیزده سال از شهادت ستار می‌گذرد، از ستار پسری با نام «محمدکسری» مانده است. محمدکسری هم مانند کودکی ستار از سایه پدر محروم است اما مادرش در کنار اوست و برای تربیتش تلاش می‌کند. مثل اینکه تقدیر این بوده که دوران کودکی و یتیمی ستار تمام شود و او به ثمر برسد و یتیمی پسرش را من ببینم با همه این احوال خدا را شاکر هستم که محمد، مادر شایسته‌ای دارد او هم مانند من اجازه نخواهد داد که فکر و خیال بی پدری و یتیمی پسرش را غصه دار کند.

پایان رویاهای شیرین مادر شهید مدافع وطن

_نوید شاهد البرز: رفتار ستار با شما چگونه بود؟

مادر شهید: ستار هوای من را خیلی داشت. ما مستاجر بودیم وقتی دنبال خانه می‌گشتیم، می‌گفت: « مادرم، دوست دارد؛ خانه‌اش نزدیک مسجد باشد باید خانه‌ای نزدیک مسجد پیدا کنم.»

همه می دانستند که «لطافت» به دنیا فقط ستار را دارد. بیست روز قبل از شهادتش به من گفت: «مادر دوران سختی‌هایت تمام شده است. الان اول خوشی‌ات است، هر چه در گذشته بود، تمام شد.» اما چند روز بعد رویای شیرین روزهای خوش با ستار به پایان رسید و غم هجران او همه زندگی من را فرا گرفت. این پایان خوشی مادری بود که پسرش لباس سبز نیروی انتظامی را به تن کرده بود.

- نوید شاهد البرز: آخرین بار که ستار را قبل از شهادت دیدید، کی بود؟

مادر شهید: آخرین بار، شبی بود که فردای آن ستار شهید شد. ما در محله باغستان کرج زندگی می کردیم، آن شب ستار و همسرش پیش ما بودند.

قرار بود فردا، صبح زود برود. نمی دانم چه شد که صبح نتوانستم بیدارش کنم تا اینکه خودش بیدار شد. به سرعت لباس نظامی‌اش را پوشید وخداحافظی کرد و رفت.

- نوید شاهد البرز: از روز حادثه برایمان بگویید.

مادر شهید: بعدازظهر جمعه بوده است که در بی‌سیم درگیری و نزاعی را در منطقه باغستان اعلام می کنند، ستار و همکارانش به محل می‌روند که یکی از آنها به ستار حمله می کند و با چند ضربه چاقو ستار را به شهادت می رساند و متواری می شود.

_نوید شاهد البرز: با توجه به اینکه نیروی انتظامی با ماموریت‌هایی روبه‌رو هستند که ممکن است به شهادت نیز بیانجامد ستار حرفی از شهادت زده بود؟

مادر شهید: ستار پاک پرورش یافته بود که به راه شهادت رفت. همیشه می گفت: « بارپروردگارا راضی ام به رضای تو اما مردن با عزت به من بده. از نوجوانی می گفت: مرگ با عزت از ماندن با ذلت بهتر است. در دوران دفاع مقدس با اینکه نوجوانی بیش نبود، بارها او را از ماشین اعزام به جبهه پیاده کردم. ستار برای من با بقیه فرزندانم فرق داشت. من فکر می‌کنم او بنده دوست داشتنی خدا بود که بالاخره شهادت نصیبش شد.

_ نوید شاهد البرز: شما گمان می کردید ستار روزی به شهادت برسد.

مادر شهید: به این موضوع فکر می کردم و می دانستم که به دلیل شغلی که دارد خطراتی او را تهدید می کند. در روزهای نزدیک به شهادتش، بی‎هیچ دلیلی بیشتر از قبل دلشوره ترور ستار را داشتم. ستار در مقابل ظلم کوتاه نمی آمد، می دانستم عدالت‌خواهی و احساس وظیفه‌ای که داشت باعث اتفاقی خواهند شد.

- نوید شاهد البرز: چگونه از شهادتش آگاه شدید؟

مادر شهید: آن شب ستار به منزل نیامد. فردای روزی که ستار به شهادت رسیده بود چندین خبر ضد و نقیض به من دادند تا اینکه گفتند: ستار شهید شده است. یادم نمی‎آید چه اتفاق‌هایی افتاد اما به چشم به هم زدنی خانه‌امان سیاهپوش شد. 

- نوید شاهد البرز: قاتل را دیدید؟ چی شد که رضایت ندادید؟

مادر شهید: بله، او را دیدم. صدها نفر مانند ستار در نیروی انتظامی خدمت می‌کنند، برای امنیت جامعه و حفظ حرمت نیروی انتظامی خواستم که قاتل را مجازات کنند.

_ نوید شاهد البرز: خواب شهید را می‌بینید؟

مادر شهید: بله، گاهی خواب او را می بینم. در آن روزهایی که تازه به شهادت رسیده بود کسی از فامیل در خواب دیده بود که ستار امانتی ای به من سپرده است و سفارش کرده که مراقب امانتی او باشم. من بعد متوجه شدیم که امانتی او فرزندش بوده است.





گفت‌وگو از نجمه اباذری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده