خواهر شهید «علی اکبر خزائی» می‌گوید که روزی بر سر مزار برادر شهیدم رفتیم، شب در رویا دیدم که دو دسته‌گل به من داد و گفت...ادامه این نقل‌قول‌ها را در چهارپرده روایت از این شهید بخوانید.
«دسته‌گلی» در رویا

به گزارش نوید شاهد البرز؛ سرباز شهید علی‌اکبر خزايي، دوم فروردين 1350 در روستاي «ده‌نو» از توابع شهرستان نهاوند به دنيا آمد. پدرش غلامعلي و مادرش نوربانو نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. او سرباز ارتش بود که نوزدهم مهر 1369 در ايرانشهر غرق شد و به شهادت رسيد. مزار وي در امامزاده محمد(ع) شهرستان كرج قرار دارد.

چند خاطره و رویا از خانواده شهید در خصوص وی نقل شده است که در ادامه می‌آوریم.

مادر شهيد در خصوص شوخ طبعی شهید، خاطره‌ای را نقل می‌کند، او بیان می‌کند: «علی‌اکبر» مدتي در ساختمان پلاسکو در تهران به کار خياطي مشغول بود. شبي خيلي دير از سر کار به منزل آمد. آن شب من تا دير وقت بيرون از خانه و در کوچه انتظار پسرم را مي‌کشیدم و خيلي نگران بودم. وقتي علي آمد چون بسيار شوخ طبخ بود و مرا دم در خانه ديده بود؛ لنگان لنگان راه مي‌آمد. من بسيار ناراحت شدم و گفتم: علي چه شده؟ او وقتي ناراحتي مرا ديد؛ گفت: مادر، ناراحت نباش! من با شما شوخي کردم.

خواهر شهید می‌گوید: شبي برادرم را در خواب ديدم که با يک ساك در مکان مشخصي ايستاده بود. به او گفتم: علي، کجا بودي؟! جواب داد: من هميشه پيش شما هستم. من شما را مي‌بينم ولي شما نمي‌توانيد مرا ببينيد. او گفت که من هميشه به شما سر مي‌زنم. سعي کنید؛ در همه حال نماز را به وقت بخوانيد و هميشه قرآن بخوانيد چون در آخرت قرآن به شما کمک خواهد کرد.

این خواهر شهید در خاطره‌ای دیگر چنین تعریف می‌کند: روزي بر سر مزار شهيد رفتيم. شب در خواب ديدم که شهيد دو دسته گل برايمان آورد و گفت: اين گل‌ها بابت اين است که برسرمزار من آمديد. من بعد از سلام و احوالپرسي گفتم: علي کجا بودي؟ او گفت: من همسر و دو فرزند به نام‌هاي حسن و حسين دارم. در آنجا جاي من خيلي‌خوب است .من به او گفتم: پدر و مادر منتظر تو هستند. او گفت: به آنان بگوييد من زنده هستم. نگران من نباشيد و براي من گريه نکنید. به او گفتم: پيش ما بمان، تا پدر و مادر را ببيني. او گفت: حسن و حسين منتظر من هستند و بايد بروم و رفت.

خواهرزاده شهيد هم می‌گوید: قرار بود خداوند به دايي من (برادر شهيد) فرزندي عطا فرمايد: در خواب ديدم که دايي (شهيد) به خوابم آمد و گفت: به دايي بگو که اگر خداوند پسري به آنها داد، یکی از نام‌هاي «حسن و حسين» را براي او انتخاب کنند و اگر فرزند آنها دختر بود یکی از نام‌هاي حضرت فاطمه (س) را براي او برگزيند.


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده