شهید حسین نیاسری‌ازناوه در نامه‌های ارسالی‌اش از جبهه به شجاعت رزمندگان اشاره کرده است و از خوش قولی خود می‎گوید. متن نامه را در ادامه بخوانید.
من سر قولم ایستادم

به گزارش نوید شاهد البرز،شهید حسین نیاسری‌ازناوه  بیست و پنجم اردیبهشت 1338، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش اسماعیل و مادرش توران نام داشت. وی تا اول راهنمایی درس خواند و ششم شهریورماه 1361، در زادگاهش مورد سوقصد گروههای ضدانقلاب قرار گرفت. مزارش در بهشت زهرا تهران میعادگاه عاشقان و عارفان پاکباخته است.

من سر قولم ایستادم

نامه‎ای از شهید حسین نیاسری در دست است که در ادامه مطلب می‌خوانید:


«خدمت پدر و مادر و خاله عزيزم، سلام گرمي را كه در زير توپ و خمپاره‌هاي دشمن به شما مي‎رسانم. اميدوارم كه حال شما خوب باشد و تمام بچه‌ها رضا و محمد و فريبا خانم و محسن و مولود مختار و علي منير و عباس، مجيد خاني، ليلا، ندا و دختر كوچولويي كه اسمش را نمي‌دانم، سلامت باشند.

«روایتی از شجاعت رزمندگان نوجوان در جبهه»

نامه پر مهر و محبت شما كه براي حجت فرستاده بوديد، در روز 24 بهمن به دست من رسيد. من هم ديدم كه حجت صبح همان روز ساعت 8 صبح به تهران اعزام شده فضولي كردم و نامه‌ها كه سه تا بود، خوندم و خوشحال شدم كه چنين خانواده پرمهر و محبت منتظر فرزند شجاع و نترسي هستند كه از هيچ چيز نمي‌ترسد و مثل شير در دل دشمن حمله مي‌برد. من هرگز يادم نمي‌رود؛ روز 20 دي را كه به دشمن حمله كرديم اين بچه مردانه براي بچه‌ها كه جلو بودند، بيل و كلنگ مي‌آورد. من چشمهايم باز مانده‎بود، هرچه گلوله مي‌باريد به او نمي‌خورد با سرنيزه سنگر مي‌كند تا بچه‌ها در آن پناه بگيرند. خلاصه هر چه از اين بچه‌ها بگويم كم گفتم. هر كس كه اين بچه‌ها را مي ديد، حسرت مي‌خورد. خلاصه سرتان را درد نياورم كه ما بعد از درگيري 20 دي، از آن گروهاني كه بوديم، سوا شديم. با بچه‌هاي قديمي يك گروهان درست كرديم به نام شهيدي كه جايش در درون بچه‌ها خالي بود او به آرزوي خود رسيد.
نام گروهان شهيد محسن نادري گذاشته شد. در روز 20 بهمن من به هتل رفته بودم كه بچه‌هاي گروهان را آموزش بدهم كه بعد از ناهار بچه‌ها خبر آوردند؛ حجت زخمي شده و در بيمارستان شركت نفت است. من چند تا از بچه‌ها را به بيمارستان فرستادم تا حالش را بپرسند. از اينكه من به بيمارستان نرفتم ناراحت نشويد؛ براي اينكه در آن زمان من بايستي به جزيره مينو مي‌رفتم كه براي بچه‌ها لباس بياورم. تازه حجت خيلي شانس آورده بود چون كه آدم حرف‌گوش كني بود. هر كس كه آنجا بود شهيد مي‌شد و آموزش‌هايي كه بهش داده بودم، خوب گوش داده بود و هرگز فراموش نكرده بود.

«از خودگذشتگی رزمنده‌ها»

اميدوارم كه حالش هر چه زودتر خوب شود تا بتواند دوباره به جبهه حق عليه باطل برگردد. من در روز 22 بهمن به بيمارستان رفتم و حالش را پرسيدم و خوب بود. من ساعت 12 همان روز به جبهه رفتم تا بچه‌هاي جبهه سربزنم تا ساعت 3 بعدازظهر پيش بچه‌ها بودم در جبهه كه مي‌رفتيم، ماشين ناهار 300 متري خط اول جبهه ظرف نهار را روي زمين گذاشت و زود از منطقه دور شد. چون كه آنجا را داشتند مي‌كوبيدند من و مهدي ديديم كه هيچ كس نيست كه نهار را براي خط اول ببرد ما دوتايي ظرف نهار را برداشتيم و در راه كه 100 متر از راه را رفته بودیم، يك خمپاره براي ما انداختند ولي ما ظرف را زمين گذاشت و خوابيديم دوباره به رفتن ادامه داديم. در بين راه گفتم كه اگر مي‌خواهيم شهيد يا زخمي شويم يك كار مثبت كرده باشيم. نهار را براي بچه‌ها برده باشيم. خلاصه ما در سنگر نشسته بوديم كه گفتند ساعت 3 خط آتش داريم ما همه خود را حاضر كرده بوديم كه خمپاره‌اي روي سنگر ما فرود آمد و هفت زخمي داديم. از همه زخمي‌تر يكي از برادرها بود كه تركش خمپاره شكمش را دريد و تمام دل و روده‌اش بيرون آمد. او 16 سال بيشتر نداشت. من از ناحيه بالاي ابرو و بيني و بالاي زانوي پاي چپ زخمي شدم. حال من زياد بد نيست، تركش خمپاره توي سر و پام هست و به زور قرص دردش را تحمل مي‌كنم. من در بيمارستان بستري نشدم چون كه در جبهه بچه‌ها به من احتياج دارند.

«شهید خوش‌قول»

سلام مرا به عروج و بهمن برسانيد، من و حجت يك قولي به هم داده بوديم كه در روز 22 بهمن يا شهيد مي‌شويم يا زخمي كه سر قولم ايستادم ولي ما مي‌خواستيم در حمله به دشمن زخمي يا شهيد شويم نه نامردي. ما اونجا كم توپ و تانك داريم ولي ما تا آ‎خرين قطره خون خود در مقابل دشمن ايستادگي مي‌كنيم. من ديگر عرضي ندارم جز اين كه شماها دعا كنيد ما پيروز شويم. من ديگر نمي‌آيم مگر اينكه پيروز يا شهيد و يا زخمي شوم. از قول من مادرم را ببوسيد و به او بگوييد: «پيروزي نزديك است نگران نباشيد و به حجت بگوييد كه اگرسالم برگشتم يك عروسي خوبي برپا مي‌كنيم.» خُب، ديگر سرتان را درد نمي‌اورم. از آ‌نكه در نامه‌هايتان از من هم احوالپرسي كرديد متشكرم. سلام خيلي گرم مرا به تمام فاميل مخصوصاً خاله منصور و روح‌الله خان كه خيلي مزاحمشان شدم و خانم باجي و دايي عباس و خاله كبري مخصوصاً داوود و شهناز خانم و بچه‌هايش اميدوارم ناراحت نشويد كه نامه را پاكنويس نكردم، چونكه سرم خيلي در مي‌كند. ديگر چشم‌هاي نمي‌‌بيند. اين‌حرف را به مادرم نگويد. راستي، به حجت بگويد كه او چتر منوري را كه برايم فرستاده بود براي خودت بردار چون كه قول داده بودم يكي برايت بياورم اگر آوردم كه به مجيد مي‌دهم و اگر نيامدم كه چتر بر خودت از من يادگاري نگه دارد.
به اميد پيروزي حق بر باطل درود بر تمام فدائيان اسلام نابود باد دشمن بعثي   
  
 دوستدار هميشگي شما حسين بیستم دی‌ماه 1359

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده