مروری بر مجاهدت‌های بی‌دریغ شهید«محمود توسلی»؛
او مانند شمعی در میان تاریکی ها بود و هدفش رهایی جامعه به سوی نور و الله بود و برای همین هم به خدمت آموزگاری درآمده بود.
آموزگاری خستگی ناپذیر

نوید شاهد البرز؛ شهید «محمود توسلی» در سال 1332، در یکی از روستاهای قزوین در خانواده ای متوسط و مذهبی دیده به جهان گشود. وی پس از شش سال همراه خانواده به مهدی آباد ساوجبلاغ محل سکونت فعلی پدر کوچ نمود. محمود از هفت سالگی جهت ادامه تحصیل در «دبستان ازبکی» مشغول تحصیل شد و در همان دوره ابتدایی با علاقه بسیاری به فراگیری قرآن پرداخت و در همان سن کم به قرائت قران می پرداخت و پس از اتمام دوره ابتدایی جهت گذراندن دوره متوسطه در دبیرستان نظرآباد ثبت نام نمود و دوره دبیرستان را در نظرآباد به اتمام رسانید و در سال 1355، به خدمت سربازی اعزام و در هوابرد شیراز مشغول خدمت گردید و در پی همین مبارزات بود که انقلاب اسلامی ایران به رهبری زعیم عالیقدر امام خمینی(ره) آغاز شد.

محمود فعالانه و تا آنجایی که توان داشت به خدمت انقلاب درآمد و از آنجایی که عشق خدمت به محرومان و روستاییان آرزوی همیشگی اش بود؛ او در تاریخ هفتم بهمن ماه 1358، به استخدام آموزش و پرورش منطقه ساوجبلاغ درآمد و بعد از استخدام و اخذ ابلاغ در یکی از روستاهای این منطقه به نام «حسین آباد خره سر» مشغول تدریس شد.

وی به دلیل علاقه به آموزش و یادگیری، در اوقات فراغت به ادامه تحصیل پرداخت و چون احساس می کرد که بیش از اینها این محرومان و روستاییان صادق به یاری دادن او نیاز دارند.

مردم روستا علاقه عجیبی به او داشتند چون او را از خود بیگانه نمی دانستند و او را یکی از خادمین این ملت می دانستند و به همین خاطر همیشه از کارهای خوب و شایسته او به نیکی یاد می کردند.

او بعد از به پایان رسیدن خدمت سربازی به محل سکونت خود بازگشت و به آموزگاری در محل سکونت خویش ادامه داد و مدت یک‌سال در محل سکونت انجام وظیفه نمود و ناگفته نماند که او در این محل عضویت شورای اسلامی را نیز به عهده داشت و صادقانه در این امر خدمت می نمود.

وی بعد از مدتی به سمت مدیریت دبستان جدید التاسیس روستای محمدآباددر نظرآباد منسوب شد و او از هیچ کوششی در مورد به کارگرفتن نیروی خود در خدمت به روستا و روستائیان و انقلاب دریغ ننمود و تمام نیرو و پشتکارش را برای پیشبرد اهداف عالی خود یعنی پیاده شدن اسلام و خط اصیل امام به کار گرفت.

حتی در تمام مدت روز در مدرسه و در نهادهای انقلاب صرف خدمت جامعه می کرد و او هیچ چیز از این دنیا برای خود جمع نکرد و دارایی او هیچ چیز نبود به‌جز یک موتور که بیشتر برای رفت و آمد از آن استفاده می کرد.

شهید در سال 1357، ازدواج نمود و ثمره ازدواج او دختری خردسال به نام «رقیه» است. او عاشق بود و همیشه به طرف معشوقش یعنی همان الله که هدفش بود، می رفت.

او در اولین اعزامش از هم‌رزمان دکتر چمران در ستاد همآهنگی جنگ‌های نامنظم بود و در خط مقدم جبهه با آن ستاد همکاری صمیمانه و شبانه روزی داشت و بار دوم در عملیات رمضان سال 61، شرکت نمود که از ناحیه دست زخمی شده بود و بار سوم در تابستان سال 62، به مدت چهار ماه در جبهه سردشت کردستان تپه کانی عضو اطلاعات و عملیات سپاه بود.

ولی او از آنجاییکه عاشق جبهه بود از طریق «آبیک» که جز استان زنجان بود به جبهه کردستان اعزام شد و او به مسایل عبادی مانند به‌جای آوردن نماز در اول وقت می خواند مخصوصا نمازهای یومیه جمعه و غفیله و نماز شب را بیشتر سفارش می کرد و علاقه زیادی به تلاوت قرآن و تدریس آن داشت و همیشه در مدرسه هم به عنوان مدرس و استاد همکارانش از او بهره می جستند و در تمام دعاها مخصوصا دعای توسل، کمیل، ندبه و غیره شرکت فعال داشت و هرجا که دعایی و ذکر خیری و یا تشییع و یا تدفین و یا ختمی برگزار می شد، یکی از حاضران او بود. در مورد فعالیتش در اداره غیر از مدیریت دبستان مسئول گروههای آموزشی نیز بود و در آن سرمای شدید و سوزان زمستان که به ندرت با موتور می شد، رفت و آمد کرد.

محمود به تمام روستاهای مورد نظر رسیدگی می نمود و آنها را در جریان چگونگی تدریس و کم و کیف سطح آموزش در منطقه بود، بدون آنکه حقی دریافت کند.

او تمام وقت در خدمت انقلاب و اسلام و امام بود و جانانه زحمت می کشید و از ته‌دل خدمت می کرد و در احداث مسجد روستای مهدی آباد نقش بسیار فعالی داشت. سرانجام او در یازدهم اسفند ماه 1362، در عملیات خیبر در جزیره مجنون با اصابت ترکش به سر به درجه رفیع شهادت رسید و تربت پاکش در گلزار شهدا سید جمال الدین نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

به نقل از خانواده شهید:

 او در مورد تشکیل بسیج روستای محمدآباد نظرآباد نقش فعالی داشت و در تمام مدت شب‌های جمعه و غیره برای بسیجی ها درس عقائد و اصول و احکام را تدریس می کرد و بسیجی ها به او بسیار علاقه داشتند و مانند یک برادر و یک دوست و شاید از تمام اینها بالاتر به عنوان یک مربی و معلم روی او حساب می کردند. چون محمود آنچنان در دل آنان جای داشت که تصور می رفت که محمود روحی است در جان بسیجی ها.  برادرم تمام اوقات استراحت خود را برای اسلام و جامعه و انقلاب صرف می کرد و شبی نبود که زودتر از ساعت دوازده به منزل بیاید و این شمه ای بود از دریای بیکران خدمت و فعالیت ایشان یادآوری می کنم که زبانم قاصر و عاجز از آن است که بتوانم کارهای شهید محمود را در چند صفحه و حتی چند کتاب خلاصه کنم.

او مانند شمعی بود در میان تاریکی ها و هدفش رهایی جامعه به سوی نور و الله بود و برای همین هم به خدمت آموزگاری درآمده بود و همیشه هم دوست داشت چیزی که دارد به دیگران انتقال بدهد و هیچ موقع از کار و فعالیت خسته و سرد نمی شد بلکه برادرم می گفت: کار انسان را صیقل می دهد و خدا آن کس را دوست دارد که کارش برای او و جامعه و اسلام سودمند باشد.

یادم می آید؛ او هنوز خستگی جبهه کردستان از تنش بیرون نرفته بود که طرح لبیک یا خمینی شروع شد و بلافاصله بعد از شروع این طرح، در این طرح شرکت و در تاریخ بیست و پنجم بهمن ماه 1362، همراه «لشگر حبیب ابن مظاهر» کرج به جبهه جنوب اعزام و در آنجا برحسب لیاقت و شایستگی که در وجودش احساس می شد به فرماندهی یک دسته از گروهان ششم لشکر حبیب بن مظاهر منسوب شد و فعالانه وارد نبرد با دشمنان بعثی شد و به نقل از هم‌رزمانش شب حمله تمام صورت و دست و محاسنش را با حنا رنگین می کند و گویی که عاشورای حسینی دوباره تکرار می شود و یزیدیان در یک طرف و حسینیان در طرف دیگر .

شنیده ایم وقتی که فرمان حمله صادر می شده است باز به نقل از شاهدان عینی، او همچون عاشقی در پی معشوقی در حال پرواز بود آنچنان نور خدایی و الهی در چهره اش نمایان بوده که گویی علی اکبر و یا علی اصغر حسین است و بالاخره حمله شروع می شود و او با رشادت تمام تانک‌های دشمن را یکی پس از دیگری با آرپی‌جی مورد هدف قرار داده و منهدم می نماید و بالاخره نزدیکی های اذان ظهر روز یازدهم اسفند ماه 1362، به لقاءاله می پیوندد.

آن‌طوریکه همکاران شهید می گفتند: آموزشگاهی که شهید در آن تدریس می کرد هیچ شباهتی به دبستان نداشت بلکه فقط یک نمایی از ساختمان به چشم می خورد که با تلاش شبانه روزی و بی وقفه او تمام کارها در اسرع وقت انجام و مدرسه آماده بهره برداری شد.

او وقتی می خواست برای بار سوم به جبهه اعزام شود سپاه کرج از اعزام او به جبهه خودداری نموده و به او گفته بودند که وجود شما در اداره و در مدرسه بسیار نافع و لازم است، پس به سنگر مدرسه برگردید اما عشق به دفاع از خاک وطن مانع از ماندن او شد.



منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده