نگاهی به وصیت نامه شهید جاویدالاثر؛
وصیت می کنم اگر کفنی داشتم روی کفنم را چهل نفر از افراد حزب اللهی محل که از دست من راضی بودند، امضاء کنند.
روی کفنم را چهل نفر از حزب الهی ها امضاء کنند

نوید شاهد البرز؛ شهيد جاویدالاثر «منصور اسدي» سال 1346، در خانواده‌اي مؤمن و معتقد به دين مبين اسلام در تهران چشم به عرصه وجود گشود. وي دوران طفوليتش را در كنار والدين سپري نمود سپس راهي مدرسه شد و دوران ابتدائي و راهنمائيش را در دبستان «مفتون همداني سابق» و مدرسه راهنمائي «مجاهدان اسلام» فعلي به اتمام رسانيد.

از همان اوايل تحصيل، علاقه فراوان به رشته الكترونيك داشت. با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي به رهبري امام امت با ديگر مردم هميشه در صحنه ايران در راهپيمائي‌هاي عمومي شركت فعال داشتند و با دشمنان داخلي هوشيارانه و با قاطعيت برخورد مي‌‌كردند تا اين كه پيام امام امت‌مان مبني بر تشكيل ارتش بیست ميليوني صادر گرديد. در سال 1360، به عضويت بسيج مستضعفين درآمد و شبها در بسيج و روزها در سنگر مدرسه به فعاليت مي‌‌پرداخت. وقتي در هنگام پاسداري دوباره مورد حمله ضد انقلابيون قرار گرفت به لطف خداوند حركت مذبوحانه دشمن را با آگاهي كامل نقش بر آب كرد. ادامه دادن راه برادر شهيدش يكي از آرزوهاي او بود و این اشتیاق او را به جبهه‌هاي حق عليه باطل کشاند تا سلاح بر زمين افتاده برادر شهيدش را بردارد.

وی براي اولين بار در عمليات بدر شركت نمود و در جبهه مسئول توپ بیست و سه ضد هوائي بود و دو فروند از هواپيماهاي دشمن را در جزيره مجنون ساقط كرده بود. او براي دومين بار به جبهه غرب منتقل شد و در گردان حبيب بن مظاهر به عنوان تك تير انداز و تخريب‌چي انجام وظيفه كرد و سومين بار با همين گردان قسمت دهلران و مهران بود و براي چهارمين بار با گردان «حبيب بن مظاهر» با راهيان كربلاي ‌مهران در تاريخ هیجدهم آذر ماه 1364، به جبهه هاي جنوب اعزام شد و بي‌سيم‌چي گردان و پيك گروهان بود و براي آخرين بار در عمليات والفجر هشت پس از چهار بار شركت در عمليات به عنوان نیروي خط‌ شكن در جبهه فاو، ام القصر در اول اسفند ماه 1364، به شهادت رسید.

متن وصیت نامه شهید «منصور اسدی» را در ادامه می آوریم:

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمد الله رب العالمین صل الله علی محمد و آل الطاهرین و صل الله علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع) صل الله علی الحسین وعلی اولاد الحسین»

«یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک واکفنا یا قاضی الحاجات و یا ...»

همه روزها حرف من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل ازاحوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

من به خود نامده ام تا که خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

چه خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پرو بالی بزنم

نوشته حاضر متن وصیتنامه منصور اسدی است که در پادگان دو کوهه در تاریخ سوم بهمن ماه 1361، نوشته است. من با میل خود و وظیفه شرعی خودم که می دانستم به جبهه های نبرد حق علیه باطل آمدم و با صدامیان کافر و اربابانش که برادران مسلمان ما را به شهادت می رسانند، بجنگم، من به تمام افراد فامیل وصیت می کنم که پیرو ولایت فقیه باشند و غیر از خط امام در هیچ خطی نباشند به همه آشنایان منجمله بچه محل های عزیز خودم، وصیت می کنم که مساجد و جبهه ها را خالی نگذارید. من به بسیج مسجد محل خودمان نصیحت می کنم که با هم برادر باشند و با هم مثل یک برادر رفتار کنند تا بسیج مسجد هم یک شکلی بخود بگیرد و به جبهه ها نیرو اعزام کند.

من به پدر و برادرانم می گویم که اگر کسی مخالف خط امام و انقلاب و ولایت فقیه بود حتی به اندازه یک ذره کوچک، در تشییع جنازه من شرکت نکند اگر کسی شرکت کرد باید پیرو ولایت فقیه و کاملا حزب اللهی باشد.

وصیت می کنم به پدرم که برای بچه های محل خودمان که هر سال در ماه محرم عزاداری می کنند برای آنها زنجیر بخرد به اندازه ای که پولش می رسد و اگر هم پول نداشت از سپاه قرض بکند و حتما بخرد. وصیت می کنم اگر کفنی داشتم روی کفنم را چهل نفر از افراد حزب اللهی محل که از دست من راضی بودند، امضاء کنند. به خواهر کوچکتر حزب اللهی خودم وصیت می کنم که یک طلبه بشود تا این جامعه از درس هایی که می تواند بدهد استفاده کند. اگر توانستید مرا در بهشت زهرا در نزدیکی امیر(برادر شهیدش) دفن کنید چون از آن روزی که به جبهه آمدم درفکر او بودم که چگونه مردانه شهید شد و به پدر خودم می گویم که همانطوری که امیر وصیت کرده بود، سوره الرحمن برای من تلاوت کنید و به همه بگویم که برای من کسی گریه نکند چون من راضی نیستم.

اگر برای من گریه کنید منافقین خوشحال خواهند شد. یک عکس دارم که در پادگان در آسایشگاه کنار عکس آقای منتظری (رییس مجلس خبرگان وقت) انداختم آن را بزرگ کنید و کنار عکس امیر بزنید. به مرتضی می گویم که وصیت مرا خلاصه کند و در مسجد در ختم من یا خودش یا یکی از دوستان خودم بخواند تا مردم محل هم آگاه بشوند که من راه حسین(ع) را پیش گرفتم تا اگر مورد قبولش بودم مرا بپذیرد.

روزهای سه شنبه دعای توسل در خانه ما باشد و یا در مسجد به خرج خودمان و بچه های محل بگویید تا آنجا که می توانید در مجالس عزاداری شرکت کنند. سر نماز حتما امام را دعا کنید و رزمندگان را هم همینطور.

من به تمام دوستانم و به تمامی فامیل هایم که به جبهه بیایند و از نزدیک با این عاشقان حسین (ع) آشنا شوند.

(جبهه جای خودسازی است جدا میگویم جبهه جای خود سازی است )

در پایان می گویم که در ختم من سوره مجادله را تلاوت و تفسیر کنند

خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار.

از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا

مرگ بر ضد ولایت فقیه

مرگ بر آمریکا

مرگ بر شوری

مرگ بر منافقین و صدام

مرگ بر اسراییل


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده