در سالروز عروج شهید «اکبر بیدا خویدی» منتشر می شود:
بی سیم چی ها مشخص شدند و ما یک ساعت در تپه ماندیم و بعد ما را حرکت دادند. گروه یک را با ماشین بردند و ما پیاده رفتیم و در بین را خمپاره می زدند و یکی از رزمنده ها شهید شد و چند نفر زخمی شدند.
خاطره ای از روزهای قبل از شهادت


نوید شاهد البرز؛ شهید گرانقدر «اکبر احمدی بیداخویدی» فرزند «محمد» و «ربابه» می باشد که در اول شهریور ماه 1345، در شهر « یزد» چشم به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا مقطع سیکل ادامه داد و به عنوان رزمنده محصل به جبهه رفت و بعد از رشادت های و جانفشانی های فراوان در عرصه دفاع مقدس در تاریخ هشتم فروردین ماه 1361، در منطقه عملیاتی «فکه» بر اثر اصابت ترکش به گردن به درجه رفیع شهادت نایل آمد و تربت پاک شهید در گلزار شهدا در جوار امامزاده محمد کرج آرمیده است.

خاطره ای از روزهای قبل از شهادت

خاطره خودنگار همراه با دستخط از شهید گرانقدر« اکبر احمدی بیداخویدی» به یادگار مانده است که در ادامه می خوانید:


امروز ششم بهمن ماه 1360، توي سنگر نشسته بوديم من پشت بي سيم نشسته بودم و حسنعلي دراز كشيده بود. «رضا زينعلي» توي سنگر ما بود. وفايي با بچه ها رفته بود جسد شهيد بياورد. كريم به اورژانس نياسري رفته بود که به بچه ها سر بزند. نجفي بيرون نشسته بود.

روز بیست و نهم اسفند ماه 1360، ساعت 11:35 بود و من روی تخت داخل حیاط نشسته بودم. «حسنعلی» قران می خواند و «مرتضی» با احمد ظرف می شستند. « یادگاری» نامه ای که به دستش رسیده بود را می خواند و «علی» داشت برای «سید حسین آقا» خاطرات تعریف می کرد. «کریم» اسلحه اش را تمییز می کرد. «علی مومنی» رفته بود بیرون و توی حیاط کناری در حال لباس شستن بود و «سیدحسین » هم کنار او نشسته بود و با او صحبت می کرد. ساعت 11:55 نهار خوردیم و بعد از نهار من باز روی تخت نشسته بودم که برادر «شرع پسند » توی حیاط آمد. من گفتم: برای برادر شرع پسند غذا بیاورید. « مرتضی که ظرفها را می شست کاسه آورد که برای شرع پسند غذا بریزد.

«احمد» خوابیده بود و سید حسن داشت ظرف می شستو یادگاری داشت رادیو گوش می داد. حسنعلی می خواست برود حمام را روشن کند. علی به او کبریت داد و علی رفته بود از تدارکات تخت بیاورد.

همان روز در بیست و دوم اسفند ماه 1360، ساعت سه به ما آماده باش دادند و من پیش علی فتحعلی رفتم تا وسایل روابط عمومی که بازوبند و چیزهای دیگر را آماده کنیم و به خط ببریم. حال همه نشسته بودیم اکبر یاسری و احمد داشتند تسبیح می دادند. مرتضی با احمد سر یک مساله بحث می کردند. ساعت 3:30 دقیقه بود. ما ساعت 5:45 دقیقه ما به سمت جبهه راه افتادیم و ساعت 6:15 دقیقه به جبهه رسیدیم و نماز خواندیم و بعد توی سه گروه ایستادیم. ساعت شش نماز خواندیم و بعد از نماز دعای توسل خواندیم.

بی سیم چی ها مشخص شدند و ما یک ساعت در تپه ماندیم و بعد ما را حرکت دادند. گروه یک را با ماشین بردند و ما پیاده رفتیم و در بین را خمپاره می زدند و یکی از رزمنده ها شهید شد و چند نفر زخمی شدند. بعد مسافتی ماشین آمد و ما را با ماشین به طرف شهرک بردند. وقتی به شهرک رسیدیم برادران آمده بودند و عده ای هم خوابیده بودند. کریم رفته بود غذا بگیرد. حسن داشت یادداشتی می نوشت و احمد با بی سیم ور می رفت و بعد راه افتادیم و به جبهه رفتیم روز اول در جبهه خوب بود.

روز بعد گروه يك جلو رفت « كيان» و «سلیمانی» شهيد شد و «وطني» زخمي شد. «جعفري» تير خورد. روز بعد گروه دو و چهارجلو رفت. در آن روز « اكبر» شهيد شد و «زارع » هم شهيد شد.« خليلي» و « علي احمدي» و «رجبي» زخمي شدند و روز بعد خبر آمد «عرفاني» و «رفيعي» و « مختاری» هم شهيد شدند. «سعيد» و سیدحسین» زخمي شدند.

چهارم فروردین ماه 1361، پهلواني زخمي شد. فردا خوب بود كسي زخمي نشد. همان شب عراقي ها پاتك زدند و فرار کردند.

 چهارم فروردین ماه 1361، بيات زخمي و «مصطفي » شهيد شد.



منبع: پرونده فرهنگي شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنري


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده