در سالروز شهادت شهید « صفر تنگ ریش» منتشر می شود:
يکشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۰۹
اين خاطره مانده به ذهنم هميشه چشم انتظارش هستم ...
روایتی پدرانه؛ همیشه چشم انتظارش هستم

نویدشاهد البرز:

شهید جاویدالاثر « صفر تنگ ریش» در ششم اردیبهشت سال 1348، در شهرستان شمیران به دنیا آمد. بعد از پشت سر گذراندن دوران طفولیت و کودکی در هفت سالگی به مدرسه رفت. شهید تحصیلات خود را تا دوم راهنمائی ادامه داد. او که تقدیرش با شهادت رقم خورده بود به عنوان سرباز وظیفه به جبهه رفت و در سمت دیده بان مجاهدت کرد و در آبادان « پاسگاه زیدآباد» در بیست و نهم بهمن ماه 1367، به شهادت رسید.



پدر شهید « صفر تنگ ریش» چنین روایت می کند:

من پدر شهيد هستم. صفر در سال 1348، در منطقه شميران (قلهك) تهران به دنيا آمد و بعد به مدرسه رفته و تا كلاس نهم درس خواند و بعد از آن به كار كانال سازي روي آورد و از اين طريق خرج خود را در مي‌آورد. ايشان كلاس نهم بود كه گفت: من می خواهم سرکار بروم كه كانال سازي را آموخت. انجا مشغول كار شد بعد رفت دفترچه گرفت كه به سربازی برود. چهارده ماه وقت داشت كه به سربازي برود. سال 1366، به خدمت سربازی رفت.

هرچي به او گفتم: پدرجان! جنگ است نرو گفت: نه من بايد بروم خلاصه رفت. در آن كارگاهي كه كار مي‌كرد یک تير چراغ برق بود كه روي آن را كنده بود و نوشته بود چهارم تیرماه 1367، من در كوشك طلائيه شهيد مي‌شوم .

ايشان پنج ساله بود كه يك بیماری سخت گرفت. آن هم تب روده بود. تقريباً يك هفته در بيمارستان بود حالش بد بود به ملاقاتش مي‌رفتم و برمي‌گشتم. بعد از يك هفته كه رفتم ديدم بلند شده و با انگشتهاي پايش بازي مي‌كند. اول تابستان بود كه من تو شركت واحد بودم. مرخصي گرفتم و بليط هم گرفته بودم. براي مشهد خلاصه ساعت 30 :1 نصفه شب بود كه به مشهد رسيديم. آنجا بلندش كردم با دست های کودکانه اش ضريح را گرفت. سرش را برگرداند و گفت: بابا اين بود كه من را شفا داد؟ گفتم: بله. ايشان دكتر شما بود آن موقع پنج سالش بود.

پسر مظلومی بود که شیطنت و آزار و اذیت نداشت. پسر مظلومي بود خيلي خوب بود بچه اي نبود كه شيطان باشد. من هم چون زياد با ايشان نبودم. خاطره زيادي را به ياد ندارم چون بيشتر با مادرش بود ايشان خاطره زيادي را به ياد دارد ولي متاسفانه مادرش فوت كرده است. وسط سربازيش بود كه به مرخصی آمد. كتري را پر از آب كرده بودم. گفت: بابا آب نيست؟ گفتم: چرا كتري آب است ولي گرم است خورد و گفت: بابا به اين گرم مي گوئي؟! اگر تو منطقه باشي، دیگه چه ميگوئي؟ اين خاطره مانده به ذهنم هميشه چشم انتظارش هستم فكر مي‌‌کنم كه مي آيد...

سه ماه آموزشي را در كرمان بود بعدش هم به جبهه رفت كه كلاٌ پنج ماه خدمت كرد و دو بار هم به مرخصي آمد كه بعدش مفقودالاثر شد.

راوی: «محمدحسين تنك‌ريش» ـ پدر شهيد

منبع: پرونده فرهنگي شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنري


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده