گفتگوی اختصاصی بمناسبت سالروز بازگشت آزادگان
چرا اسم اسرا را آزاده گذاشتند؟ چون ایستادگی کردند و به تمام معنا آزادگی در رفتار و کردارشان هویدا بود و اسرای ایرانی در که دردست عراقیها بودند بر دل عراقیها حکومت می کردند. بعضی از عراقیها می گفتند که شما کی هستید؟... متنبه می شدند اما شرایط طوری بود که نمی تونستند کاری بکنند و در واقع عراقیها بودند که اسیر ما بودند...


اسرای ایرانی حاکم بر دل عراقیها ؛  گلچینی از خاطرات آزاده


تقدیم به همه آزادمردانی که در تاریکنای غربت اردوگاه های رژیم بعث از ژرفای اسارت به اوج آزادگی رسیدند.


 نوید شاهد البرز با آزاده پر افتخار و سرافراز  "محمد رضا البرزی ورکی" در خصوص سالهای سختی و اسارت به گفتگو نشسته است:

آزاده پرافتخارمحمد رضا البرزی ورکی در سال 1345 در شهر تنکابن چشم به جهان گشود. زمانیکه کشور عزیزمان ایران در کشاکش جنگ با رژیم بعثی متجاوزگرعراق بود، وی در پنجم آبان ماه سال 1363، به جبهه اعزام شد و بعد ازحدود دو سال نبرد جانانه و حماسه های فراوان در راه دین و وطن در تاریخ دوم بهمن ماه 1365، در منطقه عملیاتی شلمچه به اسارت گرفته شد. این آزاده عزیز کشورمان بعد از چهار سال تحمل سختیها و مرارتها درمردادماه سال 1369 آزاد شد و به خاک وطن سجده کرد.


***آقای محمد رضا البرزی، شما به چه شکلی به اسارت عراقیها در آمدید؟

صبح روز چهارم که قرار شد ما از درون خاک عراق به عراقیها حمله کنیم، احتمال اینکه حتی یک درصد هم به اسارت در بیاییم در برآورهای ما نبود و فکر همه چیز را می کردیم، خودمان را برای شهادت آماده کرده بودیم اما فکر اسارت را هرگز...

ما از عقبه دشمن به دشمن زدیم و موفقیتهایی هم کسب کردیم. گروههای مختلف مسلح عراقی را به جهت اینکه آن منطقه بسیار حساس بود و فرماندهان و افراد مهم در آن منطقه ساکن بودند، رزمنده های ما به درک واصل کردند. تانکها را زدیم و جلو پیشرفت و هجوم آنها را گرفتیم ولی بهر حال موقعیت منطقه جوری بود که آنها بر ما اشراف کامل داشتند وما از موقعیت جغرافیایی منطقه خیلی آگاهی نداشتیم.

جالب بود که وقتی ما را محاصره کردند، قصد تیراندازی مستقیم به ما نداشتند و من از این مساله خیلی تعجب کردم. آنها روی زمین تیراندازی می کردند و به نظر می آمد که قصد دارند ما را سالم دستگیر کنند. بعدها به ما گفتند: که شما آدمهای خاصی هستید و برای شناسایی منطقه آمدید و اطلاعات خوبی هم دارید و ما باید حتی المقدور شما را سالم می گرفتیم وعلت بعدی هم این بود که عملیات کربلای پنج یک عملیات بسیار وسیع بود و خیلیها تصورشان این بود که این عملیات، عملیات آخر باشد و پایان جنگ...

تصور اینکه ممکن پایان جنگ باشد و تبادل اسرا صورت بگیرد باعث می شد که دولت عراق دستور دهد تا می توانند اسیر بگیرند چونکه تعداد اسیرهای آنها در مجموع از ما کمتر بود.

لحظه اسارت ما احساس می کردیم یک بازی باشد چون موقعیت شلیک به من را داشتند ولی درخت را می زدند. بالاخره من را گرفتند و چشمانم را بستند و نزد فرمانده خود بردند و برای چند لحظه ای چشم من را باز کردند و از من سوالهایی از این قبیل را پرسیدند که اسمت چیه؟ و ... از من پرسیدند: تو سرباز خمینی هستی ؟ و من پاسخ دادم که نه من امداددگر هستم. عصبانی شد و یک سیلی محکم به من زد و گفت: ظاهرا ایرانیها رزمنده ندارند همه امدادگر و تعاون هستند... به من می گفت: اینجا راه فراری نداری و اینجا جهنمه... برای زیارت کربلا آمدی ... فکر کردی جنگ الکیه ...

دستور داد که من را توی آب انداختند و به درخت نخلی که وسط آب بود، بستند و سوالاتشان را باز می پرسیدند: که تو پاسداری و من باز هم می گفتم : نه . از من می پرسیدند چند نفر بودید، مساحت جنوب ...و سوالهای اینچنینی... . از آنها اصرار و از من انکار...

در پایان بازجویی آن روز، مرا زخمی در اتاقکی تاریک و خاکی انداختند. خیلی حالم بد بود. با خاکی که آنجا بود، تیمم کردم ونماز خواندم. رمقی در تن نداشتم زخمی و کوفته بودم...


***در کدام اردوگاهها بودید و نحوه برخورد عراقیها با شما چگونه بود؟

من در اردوگاههای متفاوتی بودم اما اردوگاه یازدهم بخاطر بچه های بسیج اردوگاه خاصی بود. تعدادی از بچه ها را زیاد انتقال می دادند و من هم یکی از کسانی بودم که زیاد من را انتقال می دادند و چند اردوگاه را دیده بودم.

با تصور اینکه من هر جایی که می روم همه را مثل خودم می کنم و بر دیگران تاثیر می گذارم، من را ازاردوگاه تکریت به اردوگاه ملحق الف بردند و نزدیک چهار ماه اونجا بودم و بعد به برقوبه منتقل شدم و بعد به اردوگاه قلعه و باز مجدد ما را به برقوبه برگرداندند.

بعد از مدتی که سرو صداها خوابید، من را بهمراه عده ای از بچه ها به ساواک بصره انتقال دادند.در حالیکه من مجروح بودم، من را سوار بر ایفایی کردند و بسختی سوار شدم و دو سه بار از ایفا افتادم. عراقیها با شدیدترین وضع بچه ها را می زدند؛ هم چوب و هم کابل ... بالاخره به استخبارات بصره رسیدیم.

ما را به زندان الرشید بغداد بردند و حدود بیست و پنج روز در آنجا بودیم و بعد از این مدت ما را به بصره برگرداندند. بنظر می آمد که یک جور تبلیغات بود. ما جز اسرای کربلای پنج بودیم و آنها می خواستند، ما را جز آمار اسرایی که تازه گرفته بودند، اعلام کنند.


عوامفریبی عراقیها

به خاطر می آورم که عراقیها یک لقمه نون با یک استکان چایی درست کرده بودند و دورتادور ما اسرا را نشانده بودند مکان ما جایی بود که ما صدای درگیری بچه ها را می شنیدیم. فیلم بردار هم از ما فیلم می گرفت. عراقیها جوری وانمود می کردند که از اسرا پذیرایی می شود و رفتار خوبی با اسرا دارند و قصدشان فریب مخاطب بود که همچین رفتار خوبی با اسیر جنگی دارند. با این کارتصور مخاطب را چنین شکل می دادند واما به ما اجازه خوردن هم نمی دادند.

دوربین با اسرا مصاحبه می کرد و نوبت به من رسید. من وقتی دیدم که عراقیها دیگه نمی توانند براحتی دوربین فیلم برداری را از روی من بردارند، لقمه و استکان چایی را خوردم. آنها از پشت دوربین به من اشاره می کردند که ما حسابتو بعدا می رسیم...


سخن پایانی...

چرا اسم اسرا را آزاده گذاشتند؟ چون ایستادگی کردند و به تمام معنا آزادگی در رفتار و کردارشان هویدا بود وعراقیها از ایستادگی و پایداری و ایثار اسرای ایرانی در شگفت بودند و حسرت می خوردند به حال اسرای ما که اینهمه بزرگی و آزادگی در انها خلاصه شده است. اسرای ایرانی با رفتارشان و با منششان به نگهبانان عراقی درس مردانگی می دادند. اسرای ایرانی که دردست عراقیها بودند بر دل عراقیها حکومت می کردند. بعضی از عراقیها می گفتند که شما کی هستید؟... متنبه می شدند اما شرایط طوری بود که نمی توانستند کاری بکنند و در واقع عراقیها بودند که اسیر ما بودند.

یک افسر عراقی از آقای ابوترابی نقل می کند که در هنگامی که زیر دست عراقیها شکنجه می شد کابل از دست افسر رها می شود و به زمین می افتد و اقای ابوترابی خم می شود و کابل را بر می دارد و می بوسد و تقدیم افسر می کند و با این کار درس خوبی به افسرمی دهد و آن افسر اسیر محبت او می شود. از این رفتارها درس آموز ما فراوان داشتیم.

       

               تنظیم از نجمه اباذری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده