مناسبت سالگرد شهادت شهید مجید قربانی پور
آنچه برای دوستانش جالب توجه بود، برای مجید سبک و حقیر بود و او فقط به یک چیز فکر می کرد، اسلام و ایران اسلامی وقتی که جنگ شروع شد، مجید دوازده سال داشت. عراق شهرهای ایران را بمب باران می کرد وبعد از هر بمب باران مجید خودش را به منطقه بمب باران شده می رساند و کمک می کرد...خداوند خوبها را گلچین می کند می برد، پیش خودش شک ندارم...

نوید شاهد البرز:

در خاطرم بود که سر فرصت تلفنی از خانواده شهید مجید قربان پورپیدا کنم و با آنها بمناسبت سالروز شهادت فرزندشان مصاحبه ای داشته باشم. که سرپرستمان من را صدا کرد و گفت: پدر شهید مجید قربان پور پشت خط است. انگار خدا بعضی کارها را درست می کند. قول و قرار مصاحبه فردا گذاشته شد.

فردای آنروز مردی آلبوم بدست به نزد ما آمد، که دراوج بزرگی و هزاران تجربه در تواضع و فروتنی حرف نداشت. خیلی هم خوش سرو زبان بود. از پای صحبتش به راحتی نمی توانستیم، بلند شویم. آلبوم را گشود و چنان با آب وتاب، دونه دونه عکسها را به ما نشان داد و تعریف کرد از خاطره آنها، از تولد مجید، از درس خواندنش وعلاقه هایش، از دوستانش و از خیلی چیزهای دیگر .... انگار پدر همه جا با پسر بوده در مدرسه، در کوچه ، در جبهه...وهمه جا.


گفتگو اختصاصی با پدر شهید مجید قربانی پور؛  در چنین روزی بالهای پروازش را گشود


پدر عکسها را نشان می داد و ما در دلمان لعنت می فرستادیم بر صدام و صدامیان بر کسانی که جوانان رشید این مرزو بوم را چنین به شهادت رساندند. فرزندی با آن هوش که قرار بود برای کشور محروم و جهان سومش نقطه امیدی باشد، اکنون به شهادت رسیده بود گرچه شهادت جایگاهی بسی بزرگ که هر کسی لیاقت آن را ندارد اما من در شگفتم از این پدران و مادران که چگونه دسته گلهای خود را تقدیم این سرزمین کردند و خم به ابرو نیاوردند، دیروزخاطره مادری را خوانده بودم که بر پیکر زغال شده فرزندش بوسه می زند و خطاب به حاضران جمع می گوید: مبادا! گریه کنید؛ دل رزمندگان اسلام در جمع را نلرزانید، آنها باید به جبهه برگردند. اگر درختی ثمر خوبی دارد، قطعا باغبان خوبی داشته است.

این جوانان دلیر تربیت یافته پدران و مادرانی چنین بوده اند که دل از همه زیباییهای این دنیا کندند و سینه در مقابل دشمن سپر کردند و ما را برای همیشه وامدار خود کردند با هر نفس که می آید و می رود مدیون شهدا و خانواده هایشان هستیم.


شهید مجید قربانی پور در چنین روزی بالهای پروازش را گشود / سالگرد شهادت شهید


زندگی و خاطرات شهید مجید قربانپور بروایت پدر:


*آقای قربانپور بیو گرافی از زندگی شهید مجید قربانپور می فرمایید؟

مجید در سال 1348 بدنیا آمد، برای بدنیا آمدن عجله داشت زیرا که هفت ماهه بدنیا آمد و طبق ارثیه خانوادگی در دستانش دوازده انگشت داشت، وزنش یک کیلو دویست گرم بود همه فامیل می گفتند: که این بچه زنده نمی مونه و داییش می گفت: اگر در مقابل آفتاب چشمش واکنش نشون بده، زنده می ماند. مجید در یک خانواده مذهبی ودر یک محله کارگر نشین بدنیا آمد. مجید در تحصیلاتش همیشه افتخار آفرین و درخشان بود و سالهای تحصیل را یکی پس از دیگری با موفقیت به پایان رساند و بعد از دیپلم کنکور داد و پزشکی قبول شد.

مجید با دین اسلام انس واقعی گرفته بود و از کودکی مبادی به آداب دین شریف اسلام بود.

در همان سن وسال بود که به تنها چیزی فکر می کرد، جبهه بود و مجید شور و حال دیگری داشت، آنچه برای دوستانش جالب توجه بود، برای مجید سبک و حقیر بود و او فقط به یک چیز فکر می کرد، اسلام و ایران اسلامی وقتی که جنگ شروع شد، مجید دوازده سال داشت. عراق شهرهای ایران را بمب باران می کرد وبعد از هر بمب باران مجید خودش را به منطقه بمب باران شده می رساند و کمک می کرد.

مجید سه بار جبهه رفت، از دوم دبیرستان تا زمانی که شهید شد. بااینکه سنش کم بود و اولین فرزند خانواده بود ما مانع جبهه رفتن او نشدیم چون برای اسلام ومملکتمان به جبهه می رفت وما می دیدیم که اسلام ومملکت در خطر است.

آخرین باری که می خواست برود جبهه شور وحال دیگری داشت، انگار می دانست که شهید می شود و بیست روز بیشتر طول نکشید که شهید شد و در طول این بست روز خاطراتش را می نویسد.

دلنوشته مجید که پدرچند خطی از آن را از حفظ بیان می کند:

بچه ای که از هفت، هشت سالگی نماز می خواند و پدر مادر را برای نماز صبحها از خواب بیدار می کند.اینبار در خاطراتش اظهار گناه می کند و چنین می نویسد :

خدایا واقعا اینبار دلم شور وحالی دیگر دارد وتپش و سنگینی قلبم گواه می دهد که سنگینی روح بر جسم به نهایت رسیده است ولی گناهان... گناهانی هست که بالهای پرواز روح را گرفته وآن را زجر می دهند. چگونه می توانیم گناهان پلید وکثیف را که لوح زرین نفس بواسطه اینها کدر گردیده، پاک کرد؟ نمی دانم ولی نیرویی درونم می جوشد چنانکه می سوزم که امیدوارم بسوزد. گناهانم بوسیله این جوشش بنظرم جوشش عشق است که اینبار موجب گردیده که عاشق معشوق خود را ببیند.

*حاج آقا خواب مجید رو می بینید؟

در صف خرید بلیط برای پدر

من زیاد خواب مجید را نمی بینم ، مادرش خیلی خواب مجید را می بیند.یکی از خوابهای که من دیدم یک شب خواب دیدم در چله تابستون تو هوای گرم توی یک صف طویلی ایستاده بودیم انگار بلیط می فروشند مجید جلوی من بود وقتی نوبتش شد که مجید بلیط بگیرد ، گفت : دوتا بلیط به من بدهید، گفتند: نه نمی شود، هر کسی یک بلیط می تواند، بگیرد و مجید گفت: آخه برای بابام می خوام. به مجید بلیط ندادند و مجید که داشت می رفت، صداش زدند و گفتند بیا و یک بلیط دیگر به او دادند.

خواب اوسا مهدی از شهیدان بهشتی

پدر شهید حسین پور که مزار پسرش کنار مزار مجید می باشد؛ یک بنایی بنام استا مهدی را می برد که مزار پسرش را درست کند و یک باغچه کوچک کنار مزار بسازد که برای مزار مجید هم این کار را انجام می دهد. این بنا شب که به خانه می رود، خوابی می بیند و فردا می آید. پیش پدر شهید حسین پور و می گوید: من دیشب خوابی دیدم که باید در حضور پدر شهید قربانی پورتعریف کنم، باهم به منزل ما آمدند و خوابش را چنین تعریف کرد :

من در حال گذر از کوچه باغی بودم که دیدم در باغی باز است، وارد باغ شدم. باغی بسیار زیبا و دلکش بود محو زیبایی باغ بودم که دیدم عده ای جوان در گوشه باغ نشسته اند و صحبت می کنند و می خندند. یکی از آنها من را صدا کرد که اویا بیا پیش ما رفتم جلو شهید حسین پور بود.

به من گفت: بفرما و در کنار ما بنشین. از من پذیرایی کردند و شهید حسین پور به من گفت: اوسا مهدی من از شما خیلی ممنونم که خونه من را ساختی.

من از او پرسیدم: شهید مجید قربانی پور کجاست؟ چرا من اورا در جمع شما نمی بینم؟ به من گفت: اون امروز نوبت نگهبانیش است هرکدام از ما نوبتی برای نگهبانی می رویم..فکر کردی شما به این راحتی می توانستی وارد این باغ شوی ؟ مجید خودش را پنهان کرد تا شما بتوانی وارد باغ شوی. وقتی از باغ بیرون می آمدم شهید مجید قربانی پور را در کنار در باغ دیدم که با یک عصای بزرگ(عصاالله) ایستاده بود و به من گفت: اوسا مهدی ممنون که خونه من را درست کردی.

نقل قول خاطره از دوستان مجید

مجید در انتخاب دوست خیلی موفق بود و همه دوستانش مانند خودش خوب بودند. یک روز که به بهشت زهرا رفته بودم دیدم یه عده از جوانها سر مزارش نشستن من را که دیدن، آمدن و من را بغل کردن وگفتن مجید خیلی دوست خوبی بود ما هرگز او را از انسانیت و مردانگی و دینداری فراموش نخواهیم کرد.

مجتبی با شهید حسین پور خیلی دوست بود، همیشه می گفت: من سعی می کنم به او نزدیکتر شوم و نمازهای او را به اعماق می برد ومن از نماز خواندن او لذت می بردم خیلی در دفتر خاطراتش از شهید حسین پور می گفت.

یک روز رفتم بهشت زهرا دیدم یک روحانی نشسته سر مزار مجید وزار زار گریه می کند. گفتم: حاج آقا چی شده؟ چرا اینجوری گریه می کنی؟ گفت: من خاطره از شهید دارم ما چهار نفر بودیم یک شب که من، مجید، مجتبی وسعید داشتیم، ستاره ها را نگاه می کردیم . مجید گفت : یعنی ممکنه ما هم پرواز کنیم و پیش این ستاره ها برویم، هر سه آنها پرواز کردند و رفتند ولی من لیاقت پرواز را نداشتم، من را با خودشان نبردند.



گفتگو اختصاصی با پدر شهید مجید قربانی پور؛  در چنین روزی بالهای پروازش را گشود

 مجید بین بچه ها فرق داشت به پسرم گفتم: برو، گچ بگیر، بیار. گفت: من نمی توانم. گفت: من پشت در بودم، شنیدم که به سعید گفتی: برو گچ بگیر. من در نزدم، برگشتم رفتم گچ گرفتم، آوردم. یک چنین اخلاقهای بخصوصی داشت. خداوند خوبهارو گلچین می کند می برد، پیش خودش شک ندارم.

سال 67-66 بود که مجید دیپلم گرفت و دانشگاه رشته پزشکی قبول شد و دانشجو بود که به جبهه رفت و من بهش گفتم: مجید تو باید درست را بخوانی این مملکت به تو نیاز دارد. گفت : نه پدر جان من با چشم خودم دیدم که دشمن با مردم ما و زنها ودختران ما در سوسنگرد چه کردند، الان وظیفه من دفاع از کشورم می باشد.


*آخرین دفعه که می خواست به جبهه برود، کی بود؟ یادتون هست؟

مجید چهار دفعه از طرف بسیج به جبهه اعزام شد و رویهم رفته دو سال و ده روز در جبهه بود. آخرین روزی که می خواست جبهه برود، باران می بارید و مجید خداحافظی کرد ورفت.

در حال رفتن از طول کوچه بر می گشت و پشت سرش را نگاه می کرد. وقتی رسید سر کوچه صدا زد، مادر من را حلال کن.


شهید مجید قربانی پور در چنین روزی بالهای پروازش را گشود / سالگرد شهادت شهید


روزی که خبر شهادت مجید را آورده بودند، من حالت عجیبی داشتم، رفتم، خرید کردم و وقتی برگشتم، خانه دیدم. همه فامیلها آمدن خونه ما و نشستن. به من گفتند: مجید شهید شده ، من برای شهادت مجید گریه نکردم و به همه گفتم: رو به قبله بنشینید وخدا رو شکر کردم وگفتم: خدایا شکرت امانتی به ما دادی وما تحویلش دادیم.

شهید مجید قربانی پور در چنین روزی بالهای پروازش را گشود / سالگرد شهادت شهید

من آرزو داشتم، مجید دکتر بشه و تمام تلاشم را می کردم که با خدمت صادقانه به کشورم کمک کنم و بتوانم هزینه زندگی خانواده را در بیاورم واز جمله اینکه هزینه تحصیل مجید را بدهم. بعد از اینکه از طریق شورای عالی پزشکی بازنشسته شدم، برای مخارج خانواده در بازار تهران مشغول کار شدم. اما حالا مجید از نظر من دکترای جوانمردی و ایثار را گرفت و نامش را در تاریخ کشورش برای همیشه ثبت کرد.


   گفتگو:نجمه اباذری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده