شهید شاخص استان البرز به روایت از همسر شهید
نوید شاهد از کرج: عروسی مان در مسجد امام جعفر صادق(ع) فلکه دوم تهران پارس بود. عروسی از ساعت چهار تا هفت بعد از ظهر بود و بعد از آن، شام همه منزل پدر حمید مهمان بودند. «لوبیا پلو» می توانست ساده ترین شام عروسی دنیا باشد که خیلی خوشمزه پخته شده بود

گزارش اختصاصی نوید شاهد از کرج،  سید میرزا پدر شهید حمید قاضی میر شهید در وصف فرزندش چنین برایمان روایت میکند:

حمید در مرداد ماه سال 1339 در شهرستان طالقان متولد شد، او فرزند چهارم خانواده بود، ‏پس از اتمام موفقیت‌آمیز دوران ابتدایی و دبیرستان در سال 1357 در دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ‏اصفهان پذیرفته شد.

حمید در مبارزات انقلاب اسلامی حضوری فعال داشت ‏که پس از انقلاب وارد جهاد سازندگی شد و در اکیپ‌های اعزامی به مناطق محروم، مسئولیت امور فرهنگی و ‏درمانی را بر عهده گرفته بود ، پسرم در سال 1362 ازدواج کرد که ثمره این ازدواج ‏یک فرزند به نام حسین است.

حمید با همه فرق می کرد

‏من هشت فرزند دارم اما حمید با همه فرق می‌کرد هم از نظر اخلاقی و هم از نظر اعتقادی؛ حتی ‏خواهر و برادرانش نیز این موضوع را درک کرده بودند. رفتارش مانند یک انسان بزرگوار و غیر قابل توصیف، ‏بسیار پر انرژی بود و به اندازه سر سوزنی کسی را اذیت نمی‌کرد.

نوه‌ام حسین تنها یادگار حمید، مهندس صنایع است و با دختر ‏مورد علاقه‌اش که حافظ قرآن است و دکترای علوم قرآنی دارد ازدواج کرده است.

می خواهم از زندگی اش تعریف کنم؛ روایت از همسر شهید دکتر قاضی میر سعید

شهید دکتر قاضی میر سعید از زبان همسر

من قصد ندارم از حمید با حرف هایم برایتان بگویم. می خواهم از زندگی اش تعریف کنم، از حرف زدنش، درس خواندن، کتاب خواندن، خوردن، خوابیدن و... کارهایی که شاید همة ما در زندگی با کمی تفاوت درگیرشان هستیم

عادت داشتم به جزئیات کارهایش دقت کنم. انگار در آنها به دنبال تأیید خودم بودم. تأیید فکر خودم،  ته دلم آن حس که شب و روز از لحظه ای که «بله» را به او گفتم با من بود: «حمید برایم نمی ماند» کمی دور می شود، فقط کمی

حمید انسان شفافی بود. و من چون دوستش داشتم دقیق شدم در آنچه می خواند، آنچه می نوشت و آنچه اصل و مبنای زندگی اش قرار داده بود.

دو و نیم سال با او بودن، نزدیک ترین لحظات زندگی من تا آن زمان از عمرم حتی تا اکنون، به ذکر و پروردگارم بود. او حتی با رفتنش عمق زندگی را به من نمایاند؛ اینکه ما در این دنیا مالک هیچ چیز نیستیم و مالک مطلق اوست.

حمید دانشجوی سال چهارم پزشکی بود، اما وقتی آمد خواستگاری، نگفت من دانشجوی پزشکی هستم، یا الآن توی پاوه فرمانده ام. حتی نگفت من می توانم شما را خوشبخت کنم. به چشم های من نگاه کرد و آرام و مسلط گفت «من یک رزمندة ساده ام. خدا می داند این جنگ کی تمام می شود.من شما را برای همسری انتخاب کرده ام و این را سعادت خودم می دانم. شما هم حق دارید با آگاهی کامل انتخاب کنید. آرزوی من شهادت است. اگر خدا قسمتم کند. یقین بدانید زندگی راحتی نخواهیم داشت، اما من هرچه در توان داشته باشم، برایتان انجام خواهد داد.»

تنم می لرزید و موهایم سیخ شده بود. حال کسی را داشتم از زبان بزرگی موعظه می شود و شدیداً تحت تأثیر قرار می گیرد و آماده خوب زندگی کردن است. هر چند حرف های حمید اصلاً شبیه موعظه نبودند!

خرید عروسی ساده بود. کیف، کفش و پیراهن. پیراهن را خودم دوختم. حمید هم کت وشلوار برادرش را گرفت و پوشید. به برف کن های پیکان پدرش دو میخک سرخ زد و آن شب آمده بود جلوی در آرایشگاه دنبال من. مثل همة عروس ها من هم کمی دیر آماده شدم و حمید، مثل همة دامادها مجبور بود منتظر بماند.

خانم آرایشگر برای چندمین بار گوشة پرده را کمی کنار زد و به بیرون سرک کشید. بعد چادر سپید را از سر جالباسی برداشت و همان طور که روی سرم می انداخت گفت «خیلی جالبه، بیست دقیقه است که شوهرت توی ماشین نشسته و قرآن می خواند. انگار خیلی هم منتظر عروسش نیست. دامادها معمولا اضطراب دارند، قدم می زنند. خوشحال بودم که چادر توی صورتم است و مجبور نیستم به آرایشگر لبخند بزنم یا از من انتظار توضیح داشته باشد. اما توی دلم گفتم اگر بفهمی الآن مرا به مسجد می برد، حتماً از تعجب شاخ درمی آوری!

عروسی مان در مسجد امام جعفر صادق(ع) فلکه دوم تهران پارس بود. عروسی از ساعت چهار تا هفت بعد از ظهر بود و بعد از آن، شام همه منزل پدر حمید مهمان بودند. «لوبیا پلو» می توانست ساده ترین شام عروسی دنیا باشد که خیلی خوشمزه پخته شده بود.

آخر شب حتی به کسانی که به عروسی در مسجد و این شام ساده اعتراض داشتند هم خیلی خوش گذشته بود.

خانه ای در اصفهان، چهار راه نقاشی، کوچة میرزا کریم اجاره کردیم. دو اتاق با کف موکت و شیشه های تمیز،کل جهیزیه من یک تلویزیون کوچک، یک فرش، یک گاز و یخچال با چند بسته قاشق چنگال و قابلمه بود. کف اتاق ها کمی شیب داشت. حمید با شرمندگی نگاهم کرد و گفت: ان شاءالله به زودی خانة مناسب تری می گیریم.

خندیدم و با حالتی که لحن رسمی اش را به شوخی بگیرم گفتم «تو کنارم باشی همه جا مناسب تر است آقا حمید!»

وقتی می رفت مأموریت، مرا می گذاشت تهران و چقدر هم این کارهایش دلم را می لرزاند. هم با تمام وجود دوستش می داشتم، هم با خودم درگیر می شدم که نباید زیاد وابسته اش بشوم. او مثل همه نیست. زندگی ما روال طبیعی نداشت. مثل زندگی خواهرم، دوستانم و...

اصفهان که بود، غروب ها حسین را می گذاشتم توی کالسکه و راه می افتادم سمت زاینده رود. قرارمان روی پل خواجو بود. او از دانشگاه می آمد. تقریباً همیشه با هم می رسیدیم. از دور به من می خندید و دستش را بالا می آورد و سلام می داد. بعد قدم هایش را تند می کرد. در پیاده روهای سنگفرش و عرض کنار رود با اشتیاق به سمت ما می آمد، و در آن لحظات به نظرم هزار بار از روز قبل زیبا و دوست داشتنی تر بود. به یاد حرف پدرش سر عقد می افتادم «خدا به شما عنایت داشته که حمید را قسمتتان کرده است.» آن موقع کمی به من برخورد، اما هر روز بیشتر به حرف پدرش می رسیدم   .


هیچ وقت احساس نکردم از چیزی رنج ببرد و یا نگران باشد و یا حتی حوصله اش سر برود. همیشه نوعی اطمینان، اعتماد به نفس و رضایت خاطر در او موج می زد.

کتاب هایی را که به من هدیه می داد، هنوز دارم. سر کلاس های درس حوزه که می رفت، هر شب اگر من حوصله داشتم برایم کامل توضیح می داد. از اخبار سیاسی و جنگ حرف می زد. می گفت تو حق داری بدانی، دلم نمی خواهد وقتت فقط صرف خانه داری بشود. دلتنگ بود از اینکه مرا از درس و کتاب جدا کرده بود. و همیشه محکم می گفت تو هر وقت اراده کنی، می توانی درس خواندن را شروع کنی. اصلاً نگران کارهای خانه و نگهداری از حسین نباشی.» با تعجب نگاه می کردم و می گفتم: «یعنی چه؟ می خواهی بگویی تو با این همه مشغله کمکم می کنی؟» و او جدی و با اعتماد به نفس می گفت: «چرا که نه، اگر تو بخواهی می شود!»

من در زندگی با حمید احساس آزادی می کردم. هیچ وقت نگذاشت حس کنم یک زن هستم که از من انتظار دارند خودم را فدای شوهر و بچه ام کنم.

ما معمولاً زیاد مهمان داشتیم. یک شب همسایة دیواربه دیوار، یک شب دوستان متأهلش، یک شب دوستان مجرد و همکلاس های حمید که چون دور از خانواده بودند، می گفت باید برایشان سنگ تمام گذاشت، آنها کم غذای خانگی می خورند. و خودش آن روز اگر خانه بود، پا به پای من توی آشپزخانه کمکم می کرد.

آن شب باران می بارید و حمید فردا امتحان داشت. من باید برای شستن لباس های حسین و ظرف های شام می رفتم توی حیاط پای حوض! حسین کنار بخاری خوابیده بود، حمید داشت با آرامش درس می خواند و مهمان ها با خوشحالی و قدرشناسی از خانة ما رفته بودند. احساس خوبی داشتم، مثل خاله بازی سال های کودکی؛ همان قدر پاک و خالی از هر حس کینه و دلخوری. صاف و ساده. من خانم خانه بودم و حالا داشتم می رفتم توی حیاط ظرف و لباس ها را بشویم.

باران آرام آرام داشت بند می آمد. چند تکه از لباس ها را شسته بودم که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده. برگشتم. تعجب کردم. گفتم «حمید چرا آمدی اینجا، مگه فردا امتحان نداری؟ برو بخون!» دو زانو کنار حوض نشست. دست های یخ کرده ام را از تشت آب بیرون کشید و گفت: «از تو خجالت می کشم، من نتوانستم آن زندگی را که در شأن تو است برایت مهیا کنم. دختری که خانه پدرش رخت ها را با ماشین لباسشویی می شست، حالا نباید مجبور باشد با دست توی این هوای سرد... حرفش را قطع کردم و گفتم من مجبور نیستم. با علاقه این کار را می کنم. همین قدر که می فهمی و قدرشناسی، راضی ام می کند. به تو احساس نزدیکی و علاقة بیشتری می کنم. مطمئن نیستم اگر ماشین لباسشویی داشتم، این حس با من بود یا نه!

بهمن سال 64 بود که اسباب کشی کردیم به خانه ای نزدیک میدان انقلاب اصفهان. خانه حیاط بزرگی داشت. خیلی بهتر از منزل قبلی بود. حمید هیچ کدام از دوستان را برای کمک خبر نکرد، گفت نبایست از کسی توقعی داشته باشیم.

سه روزی از اسباب کشی می گذشت. نشسته بودم کنار بخاری و کتاب می خواندم و حسین توی اتاق می پلکید که زنگ در را زدند. آقای نصیری بود. گفت حمید پیغام داده وسایلش را آماده کنی. بنا شده برود منطقه. دلم هُرّی ریخت پایین. حتما عملیاتی در راه است. به اتاق برگشتم. سرگردان بودم. حسین زل زده بود به چشم هایم و می خندید. دلش می خواست با او بازی کنم. دلم برایش سوخت، بغلش کردم و دست های کوچکش را بوسیدم.

نزدیکی های غروب حمید آمد. بلیط گرفته بود. در ترمینال آقای نصیری و کاظمی هم بودند. همیشه سه نفری با هم می رفتند. توی اتوبوس که نشستیم، گفت : چقدر ساکتی؟ گفتم: حالم خوب نیست... چشم هایم را بستم و سرم را به شیشه تکیه دادم. حسین را که روی زانوهایم خوابیده بود، با احتیاط به طرف خودش کشید. شنیدم که گونه اش را بوسید و گفت: «تا تهران خیلی مانده استراحت کن بهتر میشی!»

از دستش عصبانی بودم، او می فهمید چرا این حال را دارم، اما سعی می کرد همه چیز طبیعی نشان بدهد. چادرم را توی صورتم کشیدم. اشک هایم تند تند و بی صدا می ریخت. هیچ وقت کوتاه نمی آمد مرا تنها بفرستد تهران و خداحافظی پدر و مادرش را تلفنی انجام بدهد.

پدر و مادرش کمی دلتنگ بودند. گفتند نرو امتحانات نزدیک است. بگذار بعد پایان ترم... اما حمید کوتاه نمی آمد و من تمام مدت با حول و ولا نگاهش می کردم. ته دلم... نمی دانم من خودم همیشه او را تشویق به رفتن می کردم، اما این دفعه مدام امیدوار بودم کسی مانع رفتنش بشود.

آدم ها خیلی متفاوت هستند. بیشتر ما فقط زندگی می کنیم بدون اینکه بدانیم خوبیم یا بد. یا اصلا فکر کنیم خوب بودن یعنی چه؟ زندگی چیست و ما چگونه باید باشیم. اما حمید به همة اینها فکر کرده بود و جواب سؤالاتش را داده بود. هر وقت می خواست عملیات بشود، همه چیز را رها می کرد و می رفت. هر شرایطی بود برایش فرق نمی کرد. اول ترم، آخر ترم یا حتی وسط امتحانات. با این حال، نمراتش همیشه «الف» بود. جزوه ها فنری شده و با چهار رنگ سبز، قرمز، آبی، مشکی. شکل ها را در زیر هر توضیح نقاشی می کرد.

وقتی برگشتم اصفهان تا وسایل را جمع کنم، در کمدش را که باز کردم، عطر یاس جا مانده در لباس هایش همه جا پیچید. همیشه بوی عطرش زودتر از خودش وارد اتاق می شد. روپوش سفید و لباس هایش تمیز و اتو شده آویزان بود. کشو کمد، کتاب ها یک طرف و جزوه ها سمت دیگر روی هم چیده شده بودند. دفترچة یادداشتش را برداشتم، کلاس ها را با عنوان درس، ساعت کلاس و نام استاد در ستون های جدا از هم نوشته بود. کنار همه توضیح داده بود، موضوع درس ها، جلساتی که برگزار شده بود، جلساتی که او غیبت داشت و... نوشته شده بود.

فکر کردم اگر کسی حمید را نشناسد و اینها را ببیند، با خودش می گوید جوان بیچاره اگر این اتفاق برایش نیفتاده بود، مطمئنا تصمیم داشته پزشک موفقی شود و شهادت او را یک بدشانسی تلقی می کرد. این همه نظم و توجه او به زندگی، حتی توانست مرا به اشتباه بیندازد؛ مرا که وقتی برای اولین بار در آن اتاق روبه رویش نشستم، در چشم ها و رفتارش، در سکوتش، دیدم ایمان واقعی را و مطمئن شدم دل به کسی دادم که برایم نمی ماند. اما وقتی وارد زندگی اش شدم، توجه نزدیک به وسواسش به پاکیزگی لباس و بدن، سلامتی جسم، درس خواندن و تلاش کوشش او برای زندگی بهتر داشتن، به دلم انداخت نکند اشتباه کردم. حمید جوری پیش می رود، انگار قرار است سال های طولانی زندگی کند. برای همه چیز برنامه ریزی دارد. و کاملاً مطمئن و امیدوار پیش می رود. اما ...

برای دنیایت آن چنان کار کن گویی تا ابد زنده خواهی ماند و برای آخرتت آن چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مرد.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار