بیستمین سالگرد شهادت حجت الاسلام والمسلمين ملكي بنادکوکی ( ملك زاده)
نوید شاهد از کرج: هنگام ساختن مسجد خودش ملات درست می کرد و پا به پای کارگرها کار می کرد و تمامی اینها از عشق به اسلام و انقلاب سرچشمه گرفته بود. می گفت: من یک روحانی ساده هستم و اهل محافظ و نگهبان و این حرف ها نیستم، وجود شهید ملکی یک پارچه خضوع و تواضع بود و همیشه از شهرت فاصله می گرفت.

اختصاصی نوید شاهد از کرج:حجت الاسلام والمسلمين شهید هدايت الله ملكي بناد کوکی معروف به ملك زاده روز هفتم مرداد سال 1323 در روستای دیزه یزد دیده به جهان می گشاید. در سال 65 در عملیات کربلای یک در منطقه عمومی مهران به درجه رفیع شهادت نایل آمدند.

در وصف فضایل اخلاقی این شهید بزرگوار چنین نقل میشود:

به روایت از محمّد رحیمی نژاد: قبل از انقلاب در شهرها و روستاها شجاعانه به سخنرانی می پرداخت بی آنکه ترسی از مأموران رژیم سرسپرده پهلوی داشته باشد همیشه نام مبارک امام (ره) ورد زبانش بود در صورتی که نام بردن از امام (ره) در آن زمان جرم بزرگی محسوب می شد. سالها در مسجدی که ایشان خطبه می خواند مرکز تجمع نیروهای انقلابی بود. او با عده­ی زیادی از جوانان و نوجوانان با دلاوری و پایمردی خط مبارزه را ادامه می داد و کوشش خود را معطوف آگاهی دادن به اطرافیان می کرد. قبل از انقلاب همیشه در مراسم های سخنرانی و جلسات عمومی حرف هایش را با قاطعیت و محکم و بدون ترس و واهمه می زد، آنچه را که رضای خدا بود وظیفه می دانست نطق بسیار گرم و شیوایی داشت، نفوذ کلامش هر شنونده ای را تحت تأثیر قرار می داد، صحبت های ایشان همیشه به دل می نشست. ساعت ها سخن می گفت ولی کسی از شنیدن خسته نمی شد و این موهبت را در خدمت به انقلاب و اسلام به کار گرفته بود. او مرد عمل بود قبل از اینکه مطالبی را به اطرافیان بگوید و توصیّه ای به آنها بکند خودش با عمل آن را نشان می داد. او خصوصیّات اخلاقی خوب را با عمل خود به دیگران می آموخت.

آقای اسفندیارکمال زاده میگوید: زمانی که امام فرمان برای جهاد سازندگی دادند، حاج آقا ملکی همه اهل محل را در مسجد جمع کردند و بعد از یک سخنرانی آنها را به جهاد سازندگی تشویق نمودند و همان روز همراه عدّه­ای از مردم در حالی که خود ایشان پیشاپیش ما حرکت می کرد به یکی از روستاهای اطراف کرج رفتیم و مردم آن روستا را در کار برداشت محصولات کمک کردیم. خوب به خاطر دارم که خود ایشان عبا و عمامه را کناری گذاشته بودند و همگام با دیگران کار می کردند.


به روایت از آقای عباس جمشیدیان: برای آسفالت کردن خیابان های المهدی باز هم به سراغ حاج آقا رفتیم می دانستیم که ایشان در امورات خیریه همیشه پیش قدم است و به محض اینکه بفهمد چنین قصدی داریم حتماً کمکمان خواهد کرد. فردای آنروز در مسجد برای مردم صحبت کرد و از آنها خواست تا برای آسفالت خیابان کمک کنند، ایشان هرگز اهل توضیح و تفسیر نبودند و به راحتی به مردم می­گفت: فلان گرفتاری را داریم و چنین کمکی نیاز داریم مردم هم با اشتیاق از حرف ایشان تبعیّت می کردند، در همان روز برای آسفالت خیابان مبلغ قابل توجّهی ازکمک های مردمی جمع شد، برای بقیه کارهای خیابان هم در شهرداری و سایر اداره ها خود ایشان اقدام و پیگیری می نمود. اینگونه نبود که چون دبیر حزب جمهوری اسلامی و امام جمعه موقت شهرستان کرج بود این مسائل را کسر شأن خود بداند و قدمی برندارد، او یک انسان خود ساخته و یک روحانی فرهیخته بود و آنچه برایش اهمیت داشت خدمت به مردم بود و اینکه هر کاری از دستش برمی آمد برای رضای خداوند و خلق انجام می داد و دریغ نمی کرد.

او برای جذب جوانان و نوجوانان به مساجد و شناساندن اسلام واقعی به آنان اهمیت خاصی قائل بود، همیشه اعتقاد داشت سنگر دین اسلام است. یک روز که او مشغول سخنرانی در مسجد بود در اواسط خطبه هایش چند جوان شلوغ کردند، خادم مسجد عصبانی شد و سعی کرد آنان را از مسجد بیرون کند شهید ملکی با خوشرویی به خادم گفت: ما این جوانان را به سادگی جذب مسجد نکرده­ایم باید آنها را با آغوش باز بپذیریم و خیلی از مسائل و مشکلات را به خاطر آنها تحمل کنیم خیلی مهّم است بتوانیم این عزیزان را امر به معروف کنیم و همین جوانان بودند که از این مسجد با راهنمایی و ارشاد شهید ملکی ساخته شدند و در جبهه های حق علیه باطل حماسه ها آفریدند و فداکاری کردند و براستی شهدای بزرگوار این مسجد و محل، از شاگردان ایشان بودند.

به روایت از آقای نادری: سال 51 که به مسجد پاگذاشت ایشان روحانی جوانی بود که تازه وارد محل شده بود، یک روحانی جوان و بسیار با صفایی که می توانست با اقشار مردم انس بگیرد. او همان روزهای نخست با همه صمیمی شد، محبت ساده ترین فصل زندگی او بود. بی پیرایه، بی تشریفات و بی واسطه انسان ها را دوست می داشت. هرکس که اهل دین است اهل محبت هم هست در کنار او ذرّه ای احساس دلگیری نمی کردم، سعه صدر داشت، شاد، آرام و متین بود. قامت رسای او با چهره­ ی کشیده و آفتاب سوخته اش گویی دست به دست هم داده بودند تا از وی پیکری از اطمینان، آرامش و خلوص بسازند. هاله­ ای از سادگی و تواضع وجود او را در بر گرفته بود آنچنان که بسیاری در تفسیر آن در می ماندند. خودمانی،صمیمی و مردمی سخن می گفت، آنچنان از دوران به انسجام و تعادل رسیده بود که مسئلۀ ظاهر برایش حل شده بود، از این رو با عملش تجمل گرایی کاذب را به سخره می گرفت. هنگام ساختن مسجد خودش ملات درست می کرد و پا به پای کارگرها کار می کرد و تمامی اینها از عشق به اسلام و انقلاب سرچشمه گرفته بود. از هیچ کس و هیچ چیزی هراس به دل راه نمی داد و شجاعتش هم ناشی از همین اعتقاد بود. اوّلین کسی که در حصارک کرج راجع به انقلاب روی منبر فریاد برآورد و مردم را به حرکت واداشت شهید هدایت الله ملکی بود. حدود یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وی به عنوان امام جمعه موقت کرج منصوب گردید.

به روایت از پدر شهید محمّد حسن ناصر بخت: ایشان یکروز برای کاری به فرمانداری رفتند، در بسته بود و چند نفر پشت در به انتظار ایستاده بودند در همان موقع حاج آقا ملکی این روحانی پاک نیت از راه رسید و بعد از سلام و احوال پرسی به من گفت: چرا اینجا تجمع کرده اید، گفتم: حاج آقا من سه روزی هست که می­آیم و اصلاً جواب درستی به من نمی دهند. دیگری گفت: من هم مدتی هست که به این مرکز رجوع می کنم ولی اجازه نمی دهند که مشکلاتم را بیان کنم، حاج آقا ملکی معطل نکرد و عبایش را با دست گرفت و با جذبه­ ی خاصی گفت: همراه من بیایید پشت سر ایشان راه افتادیم تا به اتاق فرمانداری رسیدیم در را باز کرد و با ناراحتی گفت: شما که بر مسند علی (ع) نشسته ­اید چرا به کارهای این مردم بینوا رسیدگی نمی کنید، هنوز از راهرو بیرون نرفته بود که به دنبال ایشان دویدند و با خواهش و تمنا و عذر خواهی خواستند که باز گردد، حاج هدایت اله آنروز در فرمانداری کار همه را راه انداخت. آن شهید بزرگوار پس از پیروزی انقلاب علاوه بر وظیفه خطیر موعظه، ارشاد و هدایت مردم مسئولیّت های دیگری نیز داشت. ابتدا به عنوان مسئول عقیدتی سیاسی زندان قزل حصار مشغول به خدمت شد علاوه بر این مسئولیّت ستاد نماز جمعه کرج را به عهده داشت و به امامت نماز جمعه منصوب گردید. ایشان در خطبه های نماز جمعه با قدرت و صلابت خاصی سخنرانی می نمود و مدتی هم مسئولیّت حوزه علمیه کرج را عهده دار بود. تابستان که شروع می شد در روستا به کار کشاورزی می پرداخت و از سازندگی نیز غافل نبود این روحانی زحمت کش و مسئولیّت پذیر از هیچ کاری برای جلب رضای خدا دریغ نمی کرد.

به روایت از روح الله سجادی: تازه مسئولیّت عقیدتی سیاسی زندان را بر عهده گرفته بود، در بحبوحه­ ی فعالیّت های منافقین و ترور شخصیّتهای روحانی بود، از ایشان خواستیم تا اجازه بدهد چند نفر نگهبان برای محافظت از ایشان بگماریم اما ایشان با لحنی جدی و قاطع گفت: من چه کسی هستم که شما برای من نگهبان بگمارید.آخر چه کسی می آید و من را ترور می کند؟ بی خود مرا با این کارهایتان بزرگ نکنید من یک روحانی ساده هستم و اهل محافظ و نگهبان و این حرف ها نیستم، وجود شهید ملکی یک پارچه خضوع و تواضع بود و همیشه از شهرت فاصله می گرفت.

به روایت ازمهدی نادری: حدوداً یک ماه او را ندیده بودم، او در مسجد هم حضور نداشت و طلبه دیگری به جایش نماز می خواند بعد از یک ماه که او را دیدم پرسیدم حاج آقا شما کجا رفته بودی؟ دلمان برایت تنگ شده بود گفت: فصل تابستان به روستا می روم و برای برداشت محصول به پدرم کمک می کنم. او یک امام جمعه خاکی بود، خاکی و افلاکی. این شهید والا مقام هرگز شهدا را فراموش نمی کرد.

پدر ایشان می گفت: نسبت به شهدا تعلّق خاطر داشت و قبل از اینکه به دیدار ما بیاید به گلزار شهدا می رفت و مزار مطهر آنان را گلباران می کرد. با شروع جنگ تحمیلی این مرد خداجو بسیار بی قراری می کرد وقتی مطلع می شد عملیاتی در شرف وقوع است دیگر ماندن در شهر را جایز نمی دانست و در اوّلین فرصت خود را به جبهه می رساند. عشق به شهادت با خونش اجین شده بود عملیات که تمام می شد او نیز باز می گشت.

به نقل از فرزند شهید هدایت الله ملکی: انس و الفت و علاقه شدیدی به شهید دکتر بهشتی داشت. پدرم رسم مردانگی و رشادت در راه خدا را از ایشان آموخته بود و مرحوم شهید بهشتی نیز در زمان حیاتشان به پدرم علاقه خاصی داشتند. بعد از فاجع ه­ی هفت تیر و شهادت مظلومانه دکتر بهشتی، پدرم چنان منقلب شده بود که هرگاه سیمای نورانی ایشان را از تلویزیون می دید بی اختیار اشک از چشمانش جاری می شد سال 1365 سه ماه مانده بود به شهادتش , شهید بهشتی در خواب به پدرم می گوید: آقای ملکی کلاس لمعه گذاشته ایم و استاد نداریم عجله کن و خودت را برسان. چند ماه بعد از جریان در تاریخ بیست و هفتم خرداد 65 پدرم عازم جبهه شد و در روز دهم تیر 65 روح پر فتوحش به آسمان پر کشید و پیکر مطهرش را در گلزار شهدای امام زاده محمّد حصارک کرج به خاک سپردند.

عجیب اینجاست که هر سال مراسم سالگرد شهادت پدرم همزمان با مراسم بزرگداشت شهدای هفتم تیر و شهید دکتر بهشتی برگزار می شود. این روحانی ارزشمند پس از تلاش خستگی ناپذیر در محافل و مساجد و جبهه ها در آخرین اعزام وقتی رفت با خبر شهادتش بازگشت و داغی سنگین و طاقت فرسا شانه های شهر کرج را لرزاند. وی در عملیات غرور آفرین کربلای یک و آزاد سازی شهر مهران با افتخار به درجه رفیع شهادت نائل گشت، تشییع جنازۀ وی در کرج منحصر به فرد بود. خوشا به سعادتت که مانند پرنده ای عاشق پر گشودی تا سراپرده ­ی عشق، آنجا که معبود عاشقانه به انتظارت نشسته و ملائک را به دستور خود به صف نشانده تا با شکوه هرچه تمام تر از تو استقبال کنند خاک بهشت بشارتیست ابدی برای تو.


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده