خاطره
خسته و غمگين بوديم مي خواستم با صداي بلند و زار زار گريه كنم مي خواستم فرياد بزنم اما براي كي و براي كدامشان.

پس از عرض سلام و آرزوي موفقيت براي شماها اميدوارم كه هميشه خوش و خرم و خوشبخت باشيد . خدمت پدر و مادر عزيز و خواهران و برادران خوب و مهربانم سلام عرض ميكنم و سلامتي همه شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم ، از اول بگويم مي خواهم درباره انفجاري كه در دزفول رخ داد و شايد صدها تن قرباني گرفت حرف بزنم ، با يكي از سربازان تصميم گرفتيم به جايي(بیمارستان) كه دو روز قبل خمپاره زده بود برويم، به نزديك پاساژي رسيديم كه يك چايفروشي كنار پياده رو بود، گفتم فرهاد يك چاي بخوريم گفت:بعداً ، اول بيا برويم آنجا ... ساعت حدود 10 صبح بود هنوز حدود 200 قدم از آن محل شوم دور نشده بوديم كه صدایی شنيديم و بلافاصله روي زمين دراز كشيديم و ناگهان ستون دود و آتش را ديديم كه جايي كه قرار بود چاي بخوريم بلند شده بود دو تا بچه كوچك را كه وحشت كرده بودند و گريه مي كردند بغل كردم و بلافاصله انها را به مسجدي كه در آنجا بود برديم در عرض كمتر از يك دقيقه شهر بهم ريخت وقتي كه به آنجا رسيديم چيزي ديديم كه تا آخرين لحظه زندگيم فراموش نخواهيم كرد، موج انفجار همان پاساژ را منهدم كرده بود و يك پيكان را بلند كرده و به روي پاساژ كوبيده بود. چايفروش تكه تكه شده بود، يك سرباز در حالي كه آخرين نفسهايش را مي كشيد سينه اش پاره شده بود، بلافاصله بالاي سرش رسيديم با زحمت به جيبش اشاره كرد و بسرعت دست در جيبش كردم عكسي از خانواده اش به همراه دو نامه يكي براي خواهرش و ديگري براي نامزدش به همراه نشاني واحدش و گروه خونش در آن جيبش بود، چند لحظه بعد هم جان سپرد. كاغذ را در جيبم گذاشتم در هر طرف كشته و زخمي افتاده بود ، مردم شيون مي كردند و آنها را جمع مي كردند،عده بيشماري جمع شده بودند آمبولانسها و آتش نشاني و خبرنگارها رسيده بودند، ناگهان وحشت از اينكه باز هم شليك كنند مرا گرفت،فرياد زدم كه مردم پراكنده شويد اما ديگر كسي گوش نمي داد ناچار چند تا تير هوائي شليك كردم اما فايده اي نداشت در مدتي كوتاه آتش به چند مغازه سرايت كرد چند نفر به داخل دود و آتشهاي داخل پاساژ رفتند كه اگر كسي زنده بود بيرون بياورند، من هم همگام به داخل آتشها دويدم اما دود نمي گذاشت، بيرون آمدم و ماسك يكي از سربازهايي كه داشت به يكي از زخميها كمك ميكرد گرفتم و دوباره با مامورين آتش نشاني به داخل رفتم،  يكي از مامورين لباسش آتش گرفت بلافاصله او را بيرون بردند ناگهان در گوشه اي كالسكه بچه اي را ديدم به آنجا دويدم بچه اي را ديدم كه لباسهايش حتي پاره هم نشده بود ميان دودها و بوي خون فكر كردم كه شايد عروسك باشد دستش را گرفتم و كشيدم كه او را بغل كنم اما با وحشتي كه داشت مرا ديوانه ميكرد دستش در دست من ماند و بدنش به زمين افتاده بچه يكساله شهید شده بود يك مرگ تدريجي، حتي لباسهايش آتش هم نگرفته بود او را بيرون آوردم و داخل يك كيسه گذاشتيم يك نفر ديگر از بالاي بام كيسه اي را پرت كرد و فرياد زد يك سر و يك دست است آمبولانسها همچنان آژير مي كشيدند و مي رفتند جنازه ها و زخمي ها را خالي مي كردند و مي آمدند يك نفر بود كه شاهرگ دستش قطع شده بود چپي ام را باز كردم كه مچ دستش را ببندم گفت نگهش دار براي كسي نيز كه احتياج بيشتر دارد. خسته و غمگين بوديم مي خواستم با صداي بلند و زار زار گريه كنم مي خواستم فرياد بزنم اما براي كي و براي كدامشان، اي كاش 20 نفر مثل مرا كه براي كشتن و كشته شدن آمده ايم مي گرفتي اما آن بچه زنده مي ماند.چند تا ماشين با بلند گو مي گفتند كه احتياج به خون دارند بلافاصله من و فرهاد رفيقم سوار شديم پشت سر ما ده ها سربازديگر به ماشين آويزان شدند و به اورژانس پايگاه وحدتي رفتيم همه با وحشت به لباسهاي خوني و دستهايم كه تا مچ غرق در خون و زغال سوخته بود نگاه ميكردیم لباسهايم يك دست خيس شده بود در زير آب آتش نشانيها خون را از ما گرفتند. دم در ناگهان صداي انفجار ديگري بلند شد مي خواستم باز هم به شهر بروم اما ديگر قدرتش را نداشتم و غروب به اوردوگاه بازگشتم همه نگران بودند، فرمانده تيپ خواسته به محض برگشتن من به او خبر دهند مي خواستند در سطح لشكر آمار بگيرند كه چند سرباز كشته شده، تا دو روز مرا نگهبان نگذاشتند مي گفتند اعصابت به هم ریخته است و در خواب حرف مي زني. 59/9/22

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده