نوید شاهد| پایگاه فرهنگ شهادت

به لب رسید و نبوسید سرخی لب را / که آب، تاب ندارد بفهمد این تب را / فرات بر لب دریا رسیده بود اما / نشد که درک کند مستی لبالب را
۱۶ مهر ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۱
دستگاه طاغوت، روزبه روز ضعيف تر و شکننده تر مي شد و شور و شوق و اميد مردم هم بيشتر و بيشتر مي شد. حالا ديگر آيت الله اشرفي شده بود مرکز و محور تمام تظاهرات و قيام هاي کرمانشاه، و منزل ايشان اتاق فرما ندهي بود...
۱۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۵
سيد گفت:«مي‌بينيد و مي‌شنويد چه شأن اندازي مي‌كند. چه قدر خوب است كه يك رقاصه با ساز خودش برقصد. اين ناجنس با ساز امريكايي‌ها مي‌رقصد و ما را سوسو مي‌دهد. من مي‌خواهم بدانم كه بشر تا اين اندازه هم بي ريشه مي‌شود! آخر پدرش آدم بود؟ خودش هست. اطرافيانش هستند؟ اين چه مي‌نازد كه سرپايش بند نيست؟
۰۴ مهر ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۰
تهران در اولين نگاه محمود يعني چند خيابان سنگ فرش شده، فانوس‌هايي كه بر سر در ساختمان‌هاي بزرگ آويزان بود، درشكه‌هاي زيادي كه پس و پيش مي‌رفتند، نهرهايي كه آب انبارهاي مردم را پر مي‌كرد، ميراب‌هايي كه آب را ميان مردم قسمت مي‌كردند. گزمه‌هايي كه قمه دودم به پرشال كمرشان بسته بودند و چند اتول كوچك و بزرگ كه بوق شيپوري داشتند.
۲۹ شهريور ۱۳۹۶ - ۱۵:۵۳
علاقه خاصی به حضرت آقا داشتی، یادت هست آموزشی که بودیم محرم ها، بیت رهبری مراسم عمومی عزاداری داشت. کلاس ها که تمام می شد چقدر سریع لباست را عوض می کردی و عجله داشتی خودت را به بیت برسانی. خیلی وقت ها با هم می رفتیم .
۱۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۶:۳۲
حتما تا به حال مگسی را دیده اید که در دام تار عنکبوتی افتاده باشد. آن وقت ها که کوچک تر بودیم، گاهی مگسی را می گرفتیم، آن وقت آن را دردام عنکبوتی گیر می دادیم و لحظه ای بعد ... منظور همان حالت مگس است.
۱۸ مهر ۱۳۹۶ - ۱۳:۴۱
عبدالله از دوران راهنمایی تابستان ها می رفت سرکار، از کبابی و پارچه فروشی گرفته تا فروش آکواریوم. بگی نگی دستش رفت توی جیب خودش. یک روز از سرکار که برگشت حسابی سرحال بود.
۱۸ مهر ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۸
کوچکتر که بود با برادرهایش از مادر پول می گرفتند و می رفتند کاغذرنگی و ریسه و پرچم می خریدند. هر سال نیمه شعبان و بعضی از عیدهای دیگر جلوی در خانه و بخشی از کوچه شان را تزیین می کردند.
۱۸ مهر ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۲