گفت‌وگویی با جانباز 50 درصد:
نوید شاهد - جانباز پنجاه درصد «عطاالله لطیفی» بیان می‎کند: آن روزها جبهه و جنگ در مرحله اول الویت جامعه قرار داشت. این بود که همه بچه‌ها دوازده، چهارده ساله با دست‌کاری شناسنامه هایشان به جبهه رفتند. خوشحال هستم که شرمنده خون شهدا نیستم و چون پشیمانان نمی‌گویم آن موقع ما نتوانستیم یک کاری بکنیم! ما جانبازان هر چه می توانستیم برای کشورمان کردیم.

خوشحالم که شرمنده خون شهدا نیستم

 

به گزارش نوید شاهد البرز؛ بزرگی ایثارت در این مختصر نمی‌گنجد، پرواز روحت در این بال و پر نمی‌گنجد. دست‌هایت را دادی دست یاری ایران شدی، پاهایت را دادی و ستون به ستون اقتدار این کشور را ساختی.... اکنون که از تو می‌پرسند چه می‌خواهی؟ می‌گویی سلامتی رهبر و عزت کشور... وسعت معرفتت زمین و زمان را شرمنده کرده، ای آسمانی روی زمین...  

نوید شاهد البرز در آستانه روز جانباز با جانباز پنجاه درصد "عطاالله لطیفی" مصاحبه‌ای دارد که تقدیم حضورتان می‌شود.


_ نوید شاهد البرز: حاج‌آقا لطفا خودتان را برای مخاطبان نوید شاهد معرفی نمایید.
جانباز: عطاالله لطیفی جانباز پنجاه درصد دوران دفاع مقدس و اهل نظرآباد استان البرز هستم. سال 64 کلاس اول راهنمایی بودم که از مدرسه امام خمینی نظرآباد به جبهه اعزام  شدم.


_ نوید شاهد البرز: در آن زمان شرایط خانواده چگونه بود، چه شد که تصمیم گرفتید به جبهه بروید.
جانباز: من فرزند چهارم خانواده هستم. پنج تا برادر و یک خواهردارم. روزی که من به جبهه اعزام شدم هیچ مردی در خانه نمانده بود. پدر و برادرانم همه در جبهه بودند.


خوشحالم که شرمنده خون شهدا نیستم

 _ نوید شاهد البرز: چگونه به جبهه اعزام شدید؟

جانباز: سال شصت و چهار با موتور یکی از اقوام از نظر آبادبه هشتگرد رفتم و ثبت نام کردم. شوق و ذوق زیادی داشتم که بین راه با موتور تصادف کردم. موتور را به منزل صاحبش بردم و به همسرش گفتم: فردا به جبهه اعزام می‌شوم تا قبل از اعزام من به او از خرابی موتور چیزی نگو. آن بنده خدا هم موتور را در انباری گذاشت.
 اولین بار که با بچه های سپاهیان محمد 2 به جبهه رفتیم چون ما آموزش ندیده بودیم حدود چهل و پنج روز برای ما دوره آموزشی گذاشتند.

_ نوید شاهد البرز: چند بار به جبهه اعزام شدید، کدام عملیات ها حضور داشتید؟چگونه مجروح شدید؟

جانباز: مرحله اول سه ماه جبهه بودم. مرحله دوم اعزامم به جبهه سال شصت و پنج، عملیات کربلای پنج بود. چون ما آموزش دیده بودیم و کارایی داشتیم. همان شب که به جبهه رسیدیم عملیات کربلای پنج شروع شد. شرایط سختی حاکم بود. ستون پنجمی ها عملیات را لو داده بودند. خاکریزها را دشمن خراب کرده بود. منطقه سمت شلمچه را با آب بسته بودند. 
 سومین شب عملیات من مجروح شدم. ساعت9 شب که خمپاره به ما خورد و من مجروح شدم تا 12 شب بی‌هوش بودم. به هوش که آمدم نمی‌توانستم حرکت کنم. هر دو دستم مجروح شده بود. یکی از دست هایم در سیم خاردار روی خاکریزگیرکرده بود. نمی توانستم حرکت کنم. با دست دیگرم قمقمه آب را برداشتم که یکی از امدادگرها به قمقمه زد و آب ریخت. یکی از عراقی ها که کمی هم مجروح بود داشت به عقب برمی‌گشت که  با اشاره به او فهماندم دستم گیرکرده‌است. سیم خاردار را کشید و من رها شدم. هوا سرد بود. بادگیری که تنم بود پر از خون بود. نمی دانم چگونه برخواستم و به سمت عقب راه افتادم. از دو خاکریز عبور کردم که دوباره بی‌هوش شدم. چشم که باز کردم بچه های امدادگر من را به بیمارستان صحرایی شهید ممقانی آورده بودند.
 بعد از آتل‌بندی چون مجروح زیاد بود من را به تهران اعزام کردند. تهران جا نبود به مشهد منتقل شدم و از آنجا هم به تبریز منتقل شدم. ده روز در بیمارستان امام خمینی تبریز بودم که بیمارستان را بمب باران کردند. چند ماهی در بیمارستان دیگری در تبریز بودم تا اینکه بعد از فیزیوتراپی به نظرآباد برگشتم.

_ نوید شاهد البرز: بعد از جانبازی در کربلای پنج باز هم به جبهه رفتید؟
جانباز: سال شصت و شش حالم بهتر شده بود. نمی توانستم خانه بمانم هوایی جبهه در سرم بود. دوباره به جبهه اعزام شدم. مصادف با عملیات بیت المقدس دو بود.
گردان ناصرین بیت المقدس دو را ما بچه روستایی ها تشکیل داده بودیم. در این گردان از چهارپایان مانند قاطر استفاده می شد و ما خوب می دانستیم با آنها چه کنیم. باید با قاطر از کوه بالا می رفتیم. با قاطر مهمات و مجروح حمل می کردیم.
عملیات خوبی بود فقط شهید آجرلو و همراهانش در این عملیات به شهادت رسیدند. بین عملیات من مجروح شدم و به پشت جبهه برگشتم.


_ نوید شاهد البرز: چه انگیزه‌ای باعث شد که درس را رها کرده و به جبهه بروید.
جانباز: جنگ بود و امام دستور داده بود که جبهه ها را پرکنید. من با اینکه درسم خیلی خوب بود برای رفتن به جبهه درس و درسه را رها کردم. دفاع از کشور از همه امور زندگی مهم‌تر بود. وقتی شهید می‌آوردند خونمان به جوش می‌آمد.  خلاصه گفتیم برای درس فرصت هست. دشمن تا در خانه‌مان آمده بود؛ نیاز مبرم جهاد بود که ما باید از وطنمان دفا می‌کردیم.


_ نوید شاهد البرز: چه شد که شما تصمیم گرفتید مسیر زندگی‌تان را عوض کنید و با رفتن به جبهه خودتان را در مسیر خطر قرار بدهید.
جانباز:  ما اعتقاد داشتیم که به دنیا آمده‎ایم خوب زندگی کنیم. وقتی به چیزی اعتقاد داشتیم از خطر هراسی نداشتیم. باید از وطنمان، از قرآنمان، از خاکمان دفاع کنیم و هر زمان نیاز باشد جهاد کنیم.
 آن روزها جبهه و جنگ در مرحله اول الویت جامعه قرار داشت. این بود که همه بچه‌ها دوازده، چهارده ساله با دست‌کاری شناسنامه هایشان به جبهه رفتند. خوشحال هستم که شرمنده خون شهدا نیستم و چون پشیمانان نمی‌گویم آن موقع ما نتوانستیم یک کاری بکنیم! ما جانبازان هر چه می توانستیم برای کشورمان کردیم.


_ نوید شاهد البرز؛ از دوستانتان چه کسانی شهید شدند؟
جانباز: از بچه هایی که با ما بودند "محرم‌علی نجفی"، "محمد همتی"، "سلیمانی"، "اصغری موسی شاه‌وردی" بودند که هم محل ما بودند و با همدیگر هم‌بازی بودم. آنها از رزمندگان لشکر10سیدالشهداء بودند که در کربلای پنج شهید شدند.
دوران دفاع مقدس ایران در جنگ با یک کشور نبود، بلکه جنگ ما با ابرقدرت ها بود. برای شناسایی که می رفتیم می‌دیدیم که مثلا بی‌سیم‌چی شان سودانی و کل تاسیساتشان آمریکایی است اما ما آن موقع اول انقلاب بود و هیچ امکانات و تجهیزاتی نداشتیم.
واقعا با دست خالی به جنگ با بیست کشور رفته بودیم. از آنجایی که حق پیروز است الحمدالله اکنون ایران حرف اول را در منطقه خاور میانه می‌زند.
جنگ به همت مردم به پیروزی رسید. مردم اینقدر از خودگذشتگی داشتند که هر خانواده چهارتا پنج شهید می داد و حفی نمی زد، خودشان بچه‌هایشان را راهی می‌کردند.

گفتگو از اباذری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده