خاطره خودنوشت شهید حبیب دشتبالی

صدای گوش‌خراشِ توپ‌ها

شهید «حبیب دشتبالی» در دفترچه یادداشت خود می‌نویسد: «گاهگاهی صدای گوش خراش گلوله توپ‌های بعثی‌ها که برای ما می‌فرستند به گوش می‌رسد. بعد از ۱۷ روز این اولین غروبی بوده که در جبهه بالای تپه نشسته‌ام و به اینجا و آنجا فکر می‌کنم و از بس خاطره و ماجرا دارم نمی‌دانم چی بنویسم...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
از پای دیگ نذری تا خط مقدم جبهه
خاطره‌ای از شهید ولی فولادی

از پای دیگ نذری تا خط مقدم جبهه

برادر شهید «ولی فولادی» در خاطره‌ای روایت می‌کند: «ولی به جبهه رفت و در جریان یکی از عملیات‌ها مجروح شد. بدنش پر از ترکش شده بود و پزشکان...» متن کامل خاطره چهارم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
نذر کردم که پسرم صحیح و سالم برگردد
خاطره‌ای از شهید ولی فولادی

نذر کردم که پسرم صحیح و سالم برگردد

مادر شهید «ولی فولادی» در خاطره‌ای روایت می‌کند: «زمستان بود؛ سرمای سختی تمام منطقه را فرا گرفته بود. برای اینکه در جبهه سرما نخورد، چند دست لباس گرمِ مناسب داخل ساکش گذاشتم. «ولی» راهی شد و مدتی در مناطق عملیاتی ماند. وقتی به مرخصی آمد، درِ ساکش را باز کردم تا لباس‌هایش را بشورم...» متن کامل خاطره سوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
سرمای زمستان و ساکی خالی از لباس
خاطره‌ای از شهید ولی فولادی

سرمای زمستان و ساکی خالی از لباس

مادر شهید «ولی فولادی» در خاطره‌ای روایت می‌کند: «زمستان بود؛ سرمای سختی تمام منطقه را فرا گرفته بود. برای اینکه در جبهه سرما نخورد، چند دست لباس گرمِ مناسب داخل ساکش گذاشتم. «ولی» راهی شد و مدتی در مناطق عملیاتی ماند. وقتی به مرخصی آمد، درِ ساکش را باز کردم تا لباس‌هایش را بشورم...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خنده‌هایی که بوی بهشت می‌داد
خاطره‌ای از شهید ولی فولادی

خنده‌هایی که بوی بهشت می‌داد

مادر شهید «ولی فولادی» در خاطره‌ای روایت می‌کند: «پسرم «ولی» از همان کودکی، در اخلاق و رفتار میان هم‌سالانش سرآمد بود؛ خوش‌برخورد و مهربان بود و همه‌ی بچه‌ها اخلاق نیکوی او را تحسین می‌کردند. هفت‌ساله که شد، او را برای مدرسه ثبت‌نام کردم و...» متن کامل خاطره اول این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
دیدارِ رزمنده‌ای با حضرت حجت(عج) در جبهه‌های نبرد
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۹»

دیدارِ رزمنده‌ای با حضرت حجت(عج) در جبهه‌های نبرد

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «گفت: همین که تو رفتی، امام زمان (عج) پیش روی من آمد! و همین که من آمدم تا با او صحبت کنم، ناگهان رفت!...» متن کامل قسمت نوزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
بیانیه‌ی رزمندگان: مأموریت ما اثبات اسلام به جهان است، نه اشغالگری
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۸»

بیانیه‌ی رزمندگان: مأموریت ما اثبات اسلام به جهان است، نه اشغالگری

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «درست است که دشمن بعث مدام شهر‌های ما را بمباران می‌کند، اما چرا کشور‌های جهان این صدامی‌ها را محکوم نمی‌کنند؟ با این حال، ما هنوز حتی یک تیر هم به سمت شهر بصره پرتاب نکرده‌ایم؛ چرا که می‌دانیم ملت محروم عراق گناهی ندارد.» متن کامل قسمت هجدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
شهادت رزمنده ای از فیروزآباد در شلمچه
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۷»

شهادت رزمنده ای از فیروزآباد در شلمچه

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «خدر خط بودیم و من برای مزدوران بعثی که مشغول خنثی‌سازی مین بودند، تیراندازی می‌کردم. همان روز در منطقه شلمچه بودیم و خاک زیاد بود؛ یکی از برادران اهل فیروزآباد فارس در آن منطقه بر اثر برخورد خمپاره به شهادت رسید...» متن کامل قسمت هفدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
منطقه‌ای زیر آتش خمپاره‌های دشمن
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۶»

منطقه‌ای زیر آتش خمپاره‌های دشمن

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «به منطقه‌ای رفتیم که زیر آتش مداوم خمپاره‌های دشمن بود؛ هر شب آنجا را می‌زدند. دوباره به جای اولمان برگشتیم و آنجا هم بسیار هدف قرار می‌گرفتیم. در آن دوران، مسئولیت حمل شهدا در خط را بر عهده داشتیم ...» متن کامل قسمت شانزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
روایت یک شب درگیری در مهاباد
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۵»

روایت یک شب درگیری در مهاباد

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «من هم به همراه یکی از برادران با نارنجک تفنگی به سمت دشمن شلیک می‌کردیم. مدرسه‌ای نزدیک پایگاه ما بود که آن نامردان پشت آن سنگر گرفته بودند؛ من همان‌جا تک‌وتن‌ها پشت سنگر نشسته بودم و چند تیر به سمتشان می‌انداختم...» قسمت پانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
بعدی 1 2 3 4 5