خاطره/ لالایی قرآن

خاطره/ لالایی قرآن

مادر شهید «مصطفی دیلمی» برایمان روایت می‌کند: «از همان روز‌های نوزادی مصطفی، دوست داشتم فضای خانه با صدای قرآن آشنا باشد. هنگامی که نوار کاست جز به جز قرآن را می‌گذاشتم و همراه آن آرام‌آرام تلاوت می‌کردم. مصطفی که هنوز نوزاد بود، هر وقت صدای قرآن در خانه می‌پیچید، کم‌کم آرام می‌شد و به خواب می‌رفت.»
خاطره/کاپشن کلاس اول مصطفی

خاطره/کاپشن کلاس اول مصطفی

مادر شهید مدافع وطن «مصطفی دیلمی» برایمان روایت می‌کند: «هنگامی که مصطفی کلاس اول بود، در مدرسه از بچه‌ها خواسته بودند هر کس هر کمکی از دستش برمی‌آید برای زلزله‌زدگان بم بیاورد تا جمع‌آوری کنند. مصطفی آن روز پولی همراهش نداشت، اما دل کوچکش طاقت نیاورده بود که دست خالی بماند کاپشنش را درآورده و هدیه داده بود.»
خاطره/ آرزوی بزرگ شدن

خاطره/ آرزوی بزرگ شدن

مادر شهید «غلامرضا صارمی نیا» برایمان روایت می‌کند: «کم کم دارد بازار جبهه رفتن جوانان شهر رونق می‌گیرد. غلامرضا که یازده سال بیشتر ندارد، بزرگتر از او را راه نمی‌دهند برای جبهه رفتن، چه برسد به غلامرضای کوچک یازده ساله را. مدام برایم درد دل می‌کرد و از عشق و علاقه اش به جبهه رفتن می‌گفت. بزرگترین آرزوی غلامرضا بزرگتر شدن است همیشه می‌گفت: «اگر کمی بزرگتر بودم.»
خاطره/ او فرمانده بود و من نمی‌دانستم

خاطره/ او فرمانده بود و من نمی‌دانستم

همسر سردار شهید «علی کمیلی فر» برایمان روایت می‌کند: «هر وقت که علی از جبهه می‌آمد سر و صورتش پر از گل بود میگفت: «خوب آنجا فقط خاک است دیگر.» من میگفتم: «خاک نه گل؟ انگار که فقط کارت این است که توی گل و لای خودت را غلت بدهی» علی می‌خندید. بعد از شهادتش وقتی روی دیوار خانه مان پرده زدند متوجه شدم او فرمانده بود و من نمیدانستم.»
خاطره/ خبر شهادت

خاطره/ خبر شهادت

برادر شهید «علیرضا پور نرگس» برایمان روایت می‌کند: «خبر شهادت علیرضا توی صفی آباد پیچید. همه‌ی مـردم خانه‌ی ما جمع شده بودند و ما رو دلداری می‌دادند. اما یکی از بچه‌ها با شنیدن خبر شهادت علیرضا خیلی گریه می‌کرد من وقتی حال او رو دیدم سعی کردم آرومش کنم. بهش گفتم: « چرا اینقدر گریه میکنی؟ شهادت مهمترین هدف علی رضا بود. این همه بی تابی برای چیه؟»
خاطره/ آن خبر خانه خراب کن

خاطره/ آن خبر خانه خراب کن

بردار شهید «عبدالحسین خیاط غیاثی» برایمان روایت می‌کند: «تصور لحظه خبر دادن به مادر، تصویر کردن فضای خانه و حال و روز اهل خانه پس از شنیدن خبر شهادت حسین، دنیا را روی سرم آوار می‌کرد. مادرم حسین را عاشقانه دوست داشت اصلاً محبتش به حسین، خیلی خاص بود. حالا من باید چگونه این خبر را به او می‌دادم؟!»
خاطره/ طلبه آچار به دست

خاطره/ طلبه آچار به دست

یکی از دوستان طلبه شهید «احمد فتحی» برایمان می‌کند: «یکبار که رفتم سری به احمد بزنم و حال و احوالی کنیم و گپ و گفتگویی داشته باشیم. احمد را دیدم آچار به دست، اولین بار نبود که در چنین حال و روزی می‌دیدمش، اهل فن بود از کار‌های فنی خوب سر در می‌آورد.»
خاطره/ لباس غواصی

خاطره/ لباس غواصی

همرزم شهید «عبدالحمید صالح نژاد» برایمان روایت می‌کند: «شب عملیات بود که حمید گفت: «این لباس‌های غواصی خدا می‌داند با چه هزینه‌های بالا و با چه مشکلات و دردسر‌هایی برای ما تهیه شده است و ما حالا به راحتی داریم ازش استفاده می‌کنیم. وقتی هم که شهید شدیم، این لباس از بین می‌رود و دیگر قابل استفاده نیست. حیف است اموال بیت المال اینطوری از بین برود! کاش بتوانیم حداقل مفید باشیم.»
خاطره/ شب حادثه

خاطره/ شب حادثه

خواهر شهید «اسفندیار صالحپور» برایمان روایت می‌کند: «یک­ شب موشکی از ناحیه دشمن به مرکز شهر مسجد­سلیمان اصابت کرد که باعث مجروح­ شدن و به شهادت­ رسیدن عده­ بسیاری از مردم شد. اسفندیار با شنیدن صدای انفجار به اتفاق پسرعمه­‌ام خسرو راهی مکان حادثه شد.»
خاطره/کنسرو

خاطره/کنسرو

هم رزم شهید «عبدالمجید انجام» برایمان روایت می‌کند: «شب اول یا دوم عملیات بود که دشمن مواضع ما را به شدت می‌کوبید به طوری که همه توی سنگرهایمان زمینگیر شده بودیم. در این بین مجید را دیدم که با کمال خونسردی از کنار سنگر ما رد شد و یک عدد کنسرو هم دستش بود.»
بعدی 2 3 4 5 قبلی