شهید «منوچهر آرام» در نامه‌ای به خواهر خود ماجرای گم‌شدن اسلحه و حاجت گرفتن از دعای توسل را بیان می‌کند. خواندن این نامه خالی از لطف نیست.
نخستین نامه‎ای که رسید


به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید منوچهر آرام ، یکم فروردين 1346 در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش خليل (فوت 1356 ) و مادرش كبرا نام داشت. دانش آموز سوم متوسطه بود. ازسوي بسيج در جبهه حضور يافت. دوازدهم آبان 1362 ، با سمت تيربارچي در پنجوين عراق به شهادت رسيد. پیکر پاکش در وي مدت ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص، در بهشت زهراي زادگاهش به خاك سپرده شد.

نامه به یادگار مانده از شهید «منوچهر آرام» را در ادامه مطلب می‌خوانید:

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت خواهر عزیزم؛

پس از عرض سلام امیدوارم که حالت خوب باشد و هیچ نگرانی نداشته باشید. خواهر جان، نامه بسیار محبت آمیز شما دیشب سر دعای توسل به دستم رسید و این اولین نامه‌­ای بود که طی این مدت خواندم و خیلی خیلی خوشحال شدم. خواهر جان، نامه شما دیشب سر موقع به‎دستم رسید زیرا توانستم سر دعای توسل برای قبولی شما هم در امتحانات کنکور دعای فراوان کنم.

«اسلحه گمشده»

خواهر جان، امروز صبح یکی از معجزات خداوند را دیدم. من الان مدت چهار الی پنج روز بود که اسلحه خودم را در آموزش عملیات تاکتیکی و تخصصی گم کرده بودم یعنی بعد از آنکه تیراندازی تمام شد چند موشک برای آموزش‌دادن به طرف کوهها پرتاب کردند. بعد از آن گفتند که سریع از روی کوه پایین بروید. در حین پایین آمدن بود که احساس کردم دو نفر افتادند روی دوش من و من هم روی کوه سر خوردم و با شدت اومدم پایین و افتادم توی رودخانه در همان حال بود که اسلحه من در دل کوه به جای ماند و بعد تصادفا مقدار بسیار زیادی خاک از بالای کوه ریخت پایین و اسلحه من زیر انبار خاک مفقود شد و من مجبور شدم به‌دستور فرمانده که شب را تنها روی کوه بمانم و از فردای آن روز دنبال اسلحه شروع به گشت کردم ولی ناامید شدم. بعد مسئول گروهان با 20 نفر نیرو ما را فرستاد تا آن را پیدا کنیم ولی باز هم موفق نشدیم.

«حاجت گرفتن از دعای توسل»

خلاصه فرمانده گردان یک گزارش برای دادستانی نوشت تا بیاید و تحقیق کنند. امکان به زندان رفتن من زیاد بود و بعضی­‌ها می‌گفتند: پنجاه هزار تومان از من برای گم کردن اسلحه می‌گیرند ولی دیشب بعد از دعای توسل کمی با خدا راز و نیاز کردم و فردا صبح بعد از صبحگاه با چند نفر از دوستانم رفتیم به همان محل و دو الی سه بیل خاک برداشتیم، ناگهان خاک‌های روی کوه شروع به لرزش کرد و به پایین ریخت و جای تعجب اینجا بودکه نوک اسلحه من به‌صورت ایستاده از زیر خاک زد بیرون و همه ما را خوشحال کرد.

خلاصه همین الان دست از تمیزکردن اسلحه برداشتم. خواهر جان، مقداری خرج خمپاره 81 اسرائیلی برایت می‌فرستم به‌عنوان یادگاری و مطمئن باش که اصلا خطرناک نیست حتی به اندازه یک چوب کبریت و اگر آن را روی آتش بزنی مثل کبریت می‌سوزد. خداحافظ سلام مرا به همه برسان. نامه شما 14 به‌دستم رسید و نامه را 2 فرستاده بودید.

پانزده تیرماه 1362 التماس دعا

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده