دلنوشته / شهید منوچهر شایسته‌نژاد
عشق است که مرا به‌اين وادي كشانده و مرا به‌سرحد جنون مي‌برد و بالاخره مرا به‌جاودانگي مي‌كشاند.
دلنوشته زیبای شهید «


نوید شاهد البرز؛  شهید منوچهر شایسته‌نژاد دریکم خرداد1345، در شهرستان كرج به‌دنيا آمد. پدرش علي و مادرش فخري نام داشت. وی تا پايان دوره متوسطه در رشته تجربي درس‌خواند و ديپلم گرفت و در سمت سرباز ارتش درجبهه حضور يافت. پانزدهم تير 1366، در بوكان هنگام درگيري با نيروهاي سازمان مجاهدين خلق (منافقين) به شهادت رسيد. مزار وي در گلزار شهداي روستاي گچسر تابعه زادگاهش قرار دارد.


دست‌نوشته‌ای زیبا از شهید «منوچهر شایسته‌نژاد»، دردست داریم که درمتن این دست‌نوشته آمده‌است:

اي زمين، شاهد باش كه چگونه خون عزيزانمان تورا رنگين مي‌كند و از سرخي خونشان افق، رنگ مي‌گيرد و لاله‌ها سر ازخاك برمي‌آورند و خاطره‌هاي زيبا را زنده مي‌كنند.

اي آسمان، تو عروج و پرواز عاشقان آغشته به عشقِ معشوق را ديدي كه حتي از عقابان تيزپرواز نيز پيشي گرفته و لقاء‌الله را مقصد دانسته و بر تختي كه به‌اختران فروزان مزين شده بود، سر بال ملائكه تشنه و به‌خاكيان نويد فتح و ظفر دادند و خود راهي ديار نور شدند تا در سكوت و خلوت شب، «دوست دارم، اي معبودِ من» با تو به‌نجوا بنشینم و رازهاي ناگفتني درونم را با صداقت و پاكي برايت بازگويم. در سكوتي كه به‌دل مضطربم، آرامش مي‌بخشد و مرا به‌تفكر واميدارد و انديشهام را بهمرحله چراها مي‌كشاند. در خلوتي كه زيبا عروسش تويي و پاسخ چرايم محبوب من است. محبوب من كسي كه معشوق من است ساحل بي‌كرانه و بي انتهايي است كه بدن موج گونه‌ام فقط در كرانه او آرام مي‌گيرد. سكوت حاكي از فريادي است كه رضايتم در آن صحرایی آشكار ميگردد. عشق است که مرا به اين وادي كشانده و مرا به‌سرحد جنون مي‌برد و بالاخره مرا به‌جاودانگي مي‌كشاند. عشق است كه دل را اميد مي‌دهد. روح را آزاد مي‌كند. محبوب را مي‌طلبد. او را مي‌شناسد. اوست كه مي‌گريد و هم اوست كه كلام مي‌گيرد.

بگذار كه معبودم از من بگريزد و رخ زيبايش را ازمن پنهان كند ولي باز هم او را خواستارم و مهرِسكوت بر لب خواهم زد.

هرچه معشوق يكي است و معبود بي‌همتاست ولي عاشق چه؟ مي‌شماري اندازه اگر براي شمارش آسمان‌ها، صفحه در چشمان قلم و آب درياها و اقيانوس‌ها، مركب و فرشتگان.

اي نهايت و غايب آرزويم، اي نوري كه ديده ناتوانم توان مقاومت ندارد. مرا در آتش شعله‌ور عشقت بسوزان و خاكسترم را برباد بده كه روحم بعد از جسم تو را جويند و اين است راز دوست‌داشتن.

اين شب مهتابي همراه باسكوت دل‌انگيزش مي‌باشد كه قدرت سخن و نوشتن را به‌من مي‌دهد.



منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده