یادداشت شهید برای پدر و مادر؛
چهارشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۲۰
بابا جان! اینجا واقعا" برای همه بچه‌ها یک دانشگاه بزرگی است که در این دانشگاه به فرزندان قرآن و اسلام درس ایثار و شهادت می دهند و اینجاست که انسان خود را می یابد و می شناسد و درک می کند که برای چه آمده و برای چه باید برود در اینجاست که انسان فریادهای حسین بن علی را در کربلا به خوبی درک می کند و می‌فهمد باید به این فریادها لبیک گفت و اول به خودسازی و بعد به ساخت جامعه پرداخت.
یادداشتی برای پدر و مادر
 
 نوید شاهد البرز؛ شهید «بهرام میهن خاکی» که نام پدرش احمد است در دهم فروردین ماه 1345، در کرج چشم به جهان گشود. وی محصل بود که در کسوت یک رزمنده برای دفاع از میهن خود پا به جبهه حق علیه باطل نهاد و بعد از رشادت های فراوان در بیست و چهارم اردیبهشت ماه 1362، در منطقه جنگی قصر شیرین به شهادت رسید. تربت پاکش در گلزار شهدای بی بی سکینه نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.


یادداشت‌هایی از شهید بهرام میهن خاکی که در مناطق جنگی نوشته است: 

بابا جان! من به شما قول می دهم که تا آنجایی می توانم سعی کنم در راه رضای خدا، چه از راه مبارزه رو‌‌ در‌ روی با این از خدا بی‌خبران و چه از راه تبلیغ برای اسلام، قدم بردارم اما پندی که باید گفته شود؛ این است که در این زمان باید و باید برای اسلام خون داد تا انفجاری که از ایران شروع شده به سراسر جهان طنین افکن شود و تا وقتی که ظلم و مظلوم در روی زمین هست، باید جنگید تا به این کفار و منافقان ثابت کرد که اسلام هرگز نمی تواند قبول کند که کافری بر بندگان خدا حکومت کند و در آخر باید از درگاه خدا خواست که روز به روز درجه ایمان و خودسازی ما را بالا ببرد تا بتوانیم سربازی را سخت‌تر و مهم‌تر در راه خدا ادامه دهیم.

 در ضمن پیروزی اخیر رزمندگان اسلام را به شما تبریک می گویم و سفر کربلا را برای شما آرزو دارم. بابا جان! اینجا واقعا" برای همه بچه‌ها یک دانشگاه بزرگی است که در این دانشگاه به فرزندان قرآن و اسلام درس ایثار و شهادت می دهند و اینجاست که انسان خود را می یابد و می شناسد و درک می کند که برای چه آمده و برای چه باید برود در اینجاست که انسان فریادهای حسین بن علی را در کربلا به خوبی درک می کند و می‌فهمد باید به این فریادها لبیک گفت و اول به خودسازی و بعد به ساخت جامعه پرداخت.

بابا جان! از شما خیلی تشکر می کنم که به من اجازه دادید تا من هم بتوانم دانشجویی باشم در این دانشگاه از شما خیلی متشکرم که به من اجازه دادید که راه خود را پیدا کنم و ادامه دهم و یک خواهش از شما دارم و آن این است که دعای فرج را زیاد بخوانید.
خشنودم که خدا پروردگار من است و اسلام دین من و حضرت محمد که درود خدا بر او و آلش باد پیغمبر من است.

  ****         
                           
مادر عزیزم من می‎دانم که دوری فرزند برای یک مادر سخت است ولی باید به فکر خانواده‌‌هایی که فرزندشان شهید شده است، باشی پس آنها چه کار می کنند آنها که دیگر نمی توانند فرزندشان را ملاقات کنند ( مگر در  آن دنیا ) حالا ما که لیاقت این مقام را نداریم و تا یک یا دو ماه دیگر بر می گردیم، شما هم باید استقامت کنید.
به دیدن مادران شهدای ما که همه مثل برادران و فرزندان شما هستند بروید و آنها را به صبر و بردباری تشویق کنید.

بابا جان! این را بدان که فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَجَلُّ وَ أَكْرَمُ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ یَعُودَ فِی عُقُوبَتِهِ فِی الْ
همانا خداوند عزوجل دوستش را در دنیا هدف تیر دشمن قرار داده پس جای هیچ شک و تردیدی نیست ما همه باید افتخار کنیم که بدنمان مثل بدن مجید و حمید و بقیه شهدا تکه تکه شود. در راه خدا ولی با این حال من از خدا این را خواستارم که عمری به من بدهد تا بتوانم تا جایی که می توانم از دشمنان اسلام را بکشم و بعد شهید شوم.

*****
چند روز بعد از اعزام

در حالی که من تصمیم گرفته ام تا جایی که می توانم در جبهه ها حضور داشته باشم و تا جایی که می توانم در مبارزه رو در روی با دشمنان اسلام قرار بگیرم چون این استعداد را به خوبی در خودم می بینم. باباجان! برای من و امثال من باید ننگ باشد که اجازه دهند در داخل کشور اسلامی خودمان مزدورانی این چنین وحشیانه و جنایتکارانه حکومت کنند. بابا جان! چون شهرهای کردستان روی کاغذ قابل توصیف نیست به شما قول می دهم وقتی که برگشتم، ان‌شاء الله درباره کارهایی که دمکرات و کوموله و توده و اکثریت و.... در این منطقه کرده اند با شما صحبت کنم.
بابا جان! دیگر وقت شما را نمی گیرم. خدا ان‌شاءالله عمری به شما و ما بدهد که بتوانیم هر چه بیشتر برای مکتب‌مان جهاد کنیم و بیشتر بتوانیم در خط سرخ و گلگون خمینی کبیر قدم برداریم تا بتوانیم زمینه را برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) آماده کنیم خدانگهدار شما باشد.
مادرم امیدوارم که شما از شهادت من به هیچ وجه ناراحت نباشید می دانم که شما دلی چون شیر دارید. مادرم و خواهرم شما باید اعمالتان زینب گونه باشد ...

بابا جان! وقتی که خبر شهادت پاره جگرم مجید را شنیدم، تصمیم گرفتم که به مرخصی بیایم با یکی از برادران نزد فرمانده گردان رفتیم ولی آنجا فهمیدم که این هم امتحانی است بزرگ و باید تحمل کرد پس زیاد اصرار نکردم. بابا جان! خدا ان‌شاء الله به من استقامتی بدهد که بتوانم تا آخر ماموریت به مرخصی نیایم تا از این امتحان هم بیرون بیایم. بابا جان! شما هم باید ناراحت نباشید چون هیچ کاری انجام نمی شود جز کاری که مصلحت خدا در آن باشد. بابا جان! خیلی صحبت‌ها دارم که باید با شما بکنم. ان‌شاء الله بعد از ماموریت که برگشتم. درد و دل‌هایم را با شما خواهم گفت: ان شاء الله... سر پل ذهاب  دوازدهم اردیبهشت ماه 1362

عزیز جان! سلام این سنگرهایی که ما الآن توی آنها هستیم جاهای مقدسی شده چون که رضاها آمدند در این سنگرها و رفتند. محمدها بودند در اینجا و رفتند. احمدها و پناهی ها و خیلی از بچه های دیگر اینجا بودند که رفتند. خوب حالا ما چطور می توانیم چهار پنج روز این سنگرها را نبینم هر وقت می خواهیم برای کاری از خط بیرون برویم انگار که تپه ها به ما می گویند کجا می روید پس چرا رفتید.
خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده