در سالروز ولادت منتشر می شود؛
جمال را در خواب دیدم، آمد و به من گفت: مادر! چرا این‌قدر ناراحتی می کنی. من مال تو نبودم، کسی بیشتر از تو مرا دوست داشت که با خودش برد. تو به خاطر زحمتت اجر محسن می گیری.
کسی بیشتر از تو مرا دوست داشت

نوید شاهد البرز؛ شهید «جمال عباسی سیلابی» که نام پدرش عبدالقادر در تاريخ بیست و سوم اردیبهشت ماه 1346، در تهران در خانواده ای مومن و متدین دیده به جهان گشود.

وی پس از سپری کردن دوران کودکی در سن هفت سالگی جهت کسب علم و دانش به مدرسه رفت و تا کلاس چهارم نظری در رشته فنی تحصیل کرد و به صورت روزمزد در صنایع هواپیمایی، قسمت آهنگری – مکانیکی مشغول به کار شد. تا اینکه زمان خدمت سربازی‌اش فرا رسید.

او پس از سپری کردن دوره آموزش نظامی به منطقه نفت‌شهر اعزام شد و در تاریخ ششم مهر ماه 1369، در منطقه نفت شهر در حین ماموریت رزمی سنگر دچار حریق شده و در اثر سوختگی کامل بدن به شهادت می رسد. تربت پاکش در امامزاده محمد کرج نمادی از ایثار و شهامت در راه وطن است. تربت پاکش در جوار امامزاده محمد کرج نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

روایتی مادرانه از شهید «جمال عباسی‌سیلابی» را در ادامه می خوانید:

« قبل از شهادتش چندین بار به پدرش که زودتر از او به جبهه رفته بود، اصرار می‌کرد که من را هم با خودت ببر و پدرش به او مي گفت: یک مرد بايد در منزل باشد.

تا اینکه سال آخر دبیرستان را که گذراند تصمیم گرفت به سربازی برود. در سربازی تکاور بود. یک روز که به مرخصی آمده بود، به او گفتم: مادر جان! رختخواب‌هایی که دارم درست می کنم برای توست. ایستاد و نگاهی به رختخواب ها انداخت و گفت: مادر! چرا خودت را به زحمت می اندازی؟! من از شما چیزی نمی خواهم.

مرخصی اش که تمام شد، رفت. شب بیست و یکم ماه رمضان بود که خواب دیدم جانباز شده و در تیم والیبال نشسته بازی می کند. زمانی‌که به مرخصی آمده بود عکس انداخته بود و به من گفته بود؛ برو عکس های من را از عکاسی بگیر، ببین خوب شده، من رفتم عکس هایش را از عکاسی گرفتم. بیست روز به برگشتن او مانده بود.

کم‌کم زمان آمدنش رسید و او نیامد چند روز گذشت و باز هم نیامد. شانزده روز گذشته بود و خبر شهادتش به آشناها رسیده بود. اما آنها خبر شهادت جمال را به ما نمی دادند. می ترسیدند؛ می دانستند که جمال با پدرش مثل یک رفیق بود. تا اینکه حاج آقا حسنی آمد و خبر شهادت را داد.

بیست روز از شهادت جمال می گذشت که من خیلی ناراحت بودم . در زیرزمین نشسته بود که خوابم برد. جمال را در خواب دیدم، آمد و  به من گفت: مادر! چرا این‌قدر ناراحتی می کنی. من مال تو نبودم، کسی بیشتر از تو مرا دوست داشت که با خودش برد. تو به خاطر زحمتت اجر محسن می گیری.


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده