خاطره ای به‌قلم شهید «محمدتقی ابراهیمی»؛
چهارشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۳۷
پانزده روز در برف رژه می رفتیم و بعد از آن به ما پتو دادند. در خیابان موشک زده بودند و دو طرف خیابان، تمام ساختمان ها خراب شده بود.
روزها در پادگان عجب شیر


نوید شاهد البرز؛ شهید «محمدتقی ابراهیمی» که نام پدرش «احمد» است در سال 1344، در «بهشهر» چشم به جهان گشود. وی تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی ادامه داد و به عنوان رزمنده محصل پا به عرصه دفاع مقدس نهاد و در جبهه حق علیه باطل «فکه» و در «عملیات بیت‌المقدس» به شهادت رسید. تربت پاک شهید در بهشت زهرای تهران نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

ادامه خاطره خودنگار شهید «محمدتقی ابراهیمی» را می خوانیم:

در روز موعود یعنی چهارشنبه بیست و ششم دی ماه 1363، من و مقصود از خانه بیرون امدیم و به سمت راه آهن راه افتادیم و تا 12:30صبر کردیم و در ساعت 13:30 بود که یک دعوا عجیبی در حالیکه در مسجد نماز می خواندیم، راه افتاد.

یکی از اعزامی‌ها به دختری متلک انداخته بود و بسیجی ای به او گفته بود که این چه کاری می کنید. او هم دست بسیجی را با چاقو بریده بود. دستش خونریزی عجیبی کرد و بسیجی را برای پانسمان به درمانگاه بردند و از بسیجی خبری نشد و دو سه نفر از بچه ها را گرفتند و به کلانتری بردند. ما به راه‌آهن رفتیم.

ما تا ساعت چهار و نیم سوار قطار شدیم. ولی نیمی از اعزامی‌ها جاماندند و در قطار همه شاد بودند. صبح ساعت 5 به «عجب‌شیر» رسیدیم و پیاده شدیم و از راه اهن عجب‌شیر تا پادگان تقریبا 1:30 راه بود ما پیاده تا پادگان رفتیم. وقتی رسیدم دم پادگان ما را بازدید می کردند و می گفتند: چاقو، دوربین و نوار و کتاب های عاشقانه نبرید. ما را بازدید کردند و تو پادگان رفتیم.

اینجا چند بیت شعر از آن روزهای سرباز‌ی‌ام نوشته ام؛

دم راه‌اهن عجب‌شیر که رسیدیم

صدای طبل شیپور را شنیدیم

به‌خط کردن تراشیدن سرم را

لباس ارتشی کردن تنم را

لباس ارتشی بر من نظام است

دو سال زندگی بر من حرام است

و وقتی داخل پادگان شدیم ما را گروه‌بندی کردند. یک گروه بیست و شش نفره و یک گروه بیست و پنج نفره بود و ما را به قسمت پذیرش بردند و به گردان یک، دسته گروهان سه و گردان دو بردند و لباس و تجهیزات دادند.

پانزده روز در برف رژه می رفتیم و بعد از آن به ما پتو دادند. یک روز به مسجد رفتیم، پوتینمان را دزدیدند و من هم یک پوتین شماره 9 کوچک را برداشتم و پوشیدم و امدم به رفیق‌های خودم گفتم: به سینما برویم. در خیابان موشک زده بودند و دو طرف خیابان تمام ساختمان ها خراب شده بود. ...........

بعد ما رفتیم اثر تاریخی «طاق بستان» را دیدیم. از کوه بالا رفتیم و تمام شهدا را زیر دید قرار دادیم و تا شب بالا بودیم و بعد برگشتیم. بعد از چهار روز ما را به پادگان بیستون بردند. پادگان نزدیک باختران بود. ما را در باختران تقسیم کردند افتادیم به گردان 184 زرهی و ما رفتیم به پادگان بیستون و چهار روز در پادگان بیستون ماندیم و بعد از چهار روز ما امدیم به اهواز نزدیک به پادگان حمید و در انجا به تیپ دو تقسیم شدیم. شب بود که رسیدیم و دو روز در مسجد گردان ماندیم.

ورود به منطقه جنگی اهواز بیست و ششم فروردین ماه 1364؛ اتفاق افتاد و ورود به گروهان بیست و هشتم فروردین ماه 1364؛ بود و من به گروهان دو تقسیم شدم و در قسمت مخابرات هستم.


                                                             پایان    

 

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری                                             

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده