خاطره ای به‌قلم شهید «محمدتقی ابراهیمی»؛
نوبت قرعه کشی ما که شد، یک نفر جلو آمد و گفت: من سید هستم. بگذارید من قرعه را بردارم. کمی هم پوستش تیره و موهایش فرفری بود. بالاخره سید آمد و قرعه را برداشت. نام «عجب‌شیر» درآمد. ما افتادیم عجب‌شیر. بچه ها از ناراحتی نزدیک بود گریه کنند.


«روز اعزام»

نوید شاهد البرز؛ شهید «محمدتقی ابراهیمی» که نام پدرش «احمد» است در سال 1344، در بهشهر چشم به جهان گشود. وی تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی ادامه داد و به عنوان رزمنده محصل پا به عرصه دفاع مقدس نهاد و در جبهه حق علیه باطل «فکه» و در «عملیات بیت المقدس» به شهادت رسید. تربت پاک شهید در بهشت زهرای تهران نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.


«روز اعزام»

خاطره ای خودنگار شهید «محمدتقی ابراهیمی» از روز اعزامش به جبهه را در ادامه می خوانیم:


«روز اعزام»

روزی که داشتیم اعزام می شدیم؛ صبح زود از خانه بیرون آمدیم و یک‌راست به سمت پل چوبی رفتیم و ساعت 30: 9 بود که به پل چوبی رسیدیم. ما به‌جایی که دفترچه اماده به‌خدمت گرفته بودیم رفتیم ولی به ما گفتند که باید به سر خیابان بروید. وقتی به خیابان رسیدیم دیدیم که چقدر شلوغ است که فقط خدا می دانست. من و مقصود با هم بودیم.

درب اول خیلی شلوغ بود تصمیم گرفتیم به درب بعدی برویم. آنجا از درب دوم خیلی بهتر بود. دیده‌بان درب اول خیلی بداخلاق بود اما درب دوم دیده‌بان خوش اخلاقی داشت.

یکی نفر از اعزام کننده‌ها برای اینکه زودتر اعزام شود از دیوار بالا رفت و در حال عبور از سیم خاردار شلوارش به سیم‎‌‌‌‌ها گیر کرد و نه می توانست بالا بیاید و نه پایین. در همین حال بود که یکی از نگهبان ها بیرون آمد و با میله آهنی به دستش کوبید. تا اینکه یک سروان بیرون آمد و گفت: چرا این رفتار را می کنید در صف بایستید و یک سرباز را فرستاد بالا که او را رها کند. در همین حین بود که درب کوچکی باز شد و همه به سمت در هجوم بردند و با فشار و زور خودشان را داخل می بردند.

من و مقصود هم بین جمعیت بودیم ما ساک هم داشتیم من ساکم را به فرد جلویی دادم و به مقصود گفتم: با صف برویم اما دیر شده بود چون ساکم رفته بود. به‌‌ناچار من خودم را فشار دادم و وارد شدیم.

وقتی وارد شدیم حدود شصت،هفتاد نفر بودیم که بغل دست همدیگر نشستیم. یک درجه دار آمد و برگه اعزام ما را جمع کرد. اولین قرعه کشی انجام شد و چند نفر به پادگان قصر هوایی فیروزه را اعزام کردند. آنها خیلی خوشحال بودند شخصی که قرعه کشی کرده بود را بلند کردند و بالا می انداختند. زمستان بود همه کلاهشان را به بالا پرتاب می کردند. آنقدر خوشحال بودند که حد‌‌‌ و حساب نداشت.

نوبت قرعه کشی ما که شد یکی جلو آمد و گفت: من سید هستم. بگذارید من قرعه را بردارم. کمی هم پوستش تیره و موهایش فرفری بود. بالاخره سید آمد و قرعه را برداشت. نام «عجب‌شیر» درآمد. ما افتادیم عجب‌شیر. بچه ها از ناراحتی نزدیک بود گریه کنند.

هر کسی در مورد عجب‌شیر چیزی می گفت ؛ یکی می گفت: انقدر سرد است که آلاسکا می شوید، یکی می گفت که تبعیدگاه است. به ما گفتند که در بیست و ششم دیماه روز چهارشنبه ساعت 12:30 در مسجد باشید که آمارتان گرفته شود و سوار قطار بشوید.

                                                                                                                                       ادامه دارد...

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده