در سالروز شهادت منتشر می شود؛
مي دانم دلت برايم تنگ شده، خوب اين نعمت الهي است. من هم همين‌طور، دلم براي تو و ليلا خيلي‌خيلي تنگ شده است ولي وقتي دزدي به اين بي‌شرفي مي‌آيد و مملكتي را به خون و آتش مي‌كشاند بايد جلويش ايستاد.
نامه های عباس چشمی پور

نوید شاهد البرز؛ شهيد «عباس چشمي‌پور» در سال 1338، در ساوجبلاغ در يك خانواده مؤمن و مذهبي ديده به جهان گشود. وي دوران كودكي خويش را در دامان مادري پاك و عفيف و پدري فعال و زحمت‌كش سپري نمود تا اينكه پا به هفت‌سالگي گذاشت و براي پرداختن به كسب علم و معرفت وارد مدرسه شد و دوران ابتدايي و راهنمايي را در همان محل سكونت خود با موفقيت كامل پشت سر نهاد و موفق به اخذ مدرك سيكل شد و به علت برخي از مشكلات مالي نتوانست ادامه تحصيل بدهد و براي اينكه كمك خرج خانواده خود باشد در يك تراشكاري مشغول به كار شد تا از اين طريق توانسته باشد كمك خرج خانواده‌اش باشد و بعد از چند سال كار و تلاش، سرانجام در تاريخ سوم شهریور ماه 1358، ازدواج نمود و ثمره این ازدواج يك دختر است و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي او نيز لباس مقدس سربازي را به تن كرده و به خدمت سربازي اعزام شد و بعد از خدمت مدتي در پادگان ماند و  اما به عنوان نيروي جوان خدمت نمود و بعد دوباره به سر كار اوليه خود بازگشت و بعد از چند مدت اعزام به جبهه گرديد. وی در درگيري سنندج شركت داشت تا اينكه بالاخره در تاريخ نهم اردیبهشت 1361، يك روز مانده به حمله «بيت‌المقدس» در «دارخوئين» با اصابت تركش به شهادت رسيد .تربت پاک شهید در گلزار شهدای «چندار» نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

نامه های به یادگار مانده از شهید «عباس چشمی‌پور» را درادامه مطلب می خوانیم:

خدمت پدر و مادرم سلام عرض مي نمايم و اگر از حال پسرتان خواسته باشيد، خوب هستم و ناراحتي نيست ما هنوز جبهه نرفته‌ايم و پشت جبهه هستيم و اگر جبهه رفتيم شما را به وسيله نامه يا تلفن به كارخانه با اطلاع مي سازم. ما فعلاٌ در يكي از پايگاههاي اعزام نيرو به جبهه، نزديك اهواز هستيم و معلوم هم نيست ما را كي اعزام كنند و ان شاءالله به زودي زود صدام لشگرش از مملكتمان رانده مي شود و ملت ما راحت مي شود و 45 روز من بيشتر نمي مانم. به فرمانده گفته‌ام و قبول كرده است و اميدوارم كه به سلامت برگردم به همسايه‌ها  اقوام سلام برسانيد. فعلاٌ ما آدرس نداريم نامه ندهيد، همه بچه‌هاي چندار يك جا هستيم .

عباس چشمي‌پور ـ چهاردهم فروردین 1361

**********

خدمت همسر عزيزم مريم سلام؛

بعد از عرض سلام اميدوارم كه حالتان خوب و خوش باشد. مريم من الحمدالله خوب هستم و هنگامي كه اين نامه را مي‌نويسم ممكن است چند ساعت ديگر به جبهه براي حمله اعزام بشويم وخاك ميهن عزيزمان را از لوث وجود كفار بعثي پاك كنيم دوتا نامه قبلاٌ فرستاده‌ام، نمي‌دانم رسيده است يا نه؟ ان شاءالله كه رسيده است و معلوم نيست ما را به كدامين جبهه ببرند و امكانش است به جبهه خونين‌شهر برويم. مريم جان! دلم براي تو خيلي تنگ شده و چه مي‌شود كرد، مسئله اسلام است. بايد امر واجب كه دفاع از حريم اسلامي است بايد دفاع كرد كه ان شاءالله پيروزي با اسلام است با ليلا خوب زندگي كنيد كه ان شاءالله به‌زودي به اميد خدا سالم و سرافراز برمي‌گردم. اول امام بعد من حقير را دعا كم و از خدا بخواه كه براي هم زن و شوهر خوبي باشيم و براي اسلام خدمت كنيم. تو را به جان ليلا كه خيلي دوستش داري غصه نخور و هر كسي حرف ضدانقلابي مي زند جوابش را بده و از هيچ كس نترس بجز خدا.

اميدوارم وقتي برگشتم يك زن خوب اسلامي و باتقوا و دوري از هرگناه با هم زندگي كنيم. عوض من ليلا را ببوس. به همه اقوام سلام برسان و ناراحت نباش. يك روز تلفن زدم به كارخانه ولي محرم نبود و من به يكي از دوستانم سفارش كردم كه به داداشم بگو .

دوستت دارم مريم جان ، ليلا جان خداحافظ .

عباس چشمي‌پور بیست و پنجم فروردین ماه 1361

**************

با نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان

خدمت همسر خوبم! سلام بسيار‌بسيار گرمي را از سرزمين داغ خوزستان عرض مي نمايم و اگر از حال شوهرت خواسته باشي، بحمدالله خوب است. مريم مواظب خودت و گناه كردنت باش. مواظب باش. سعي كن! درست زندگي كني. به فكر اين جنگ‌زدگان و روز قيامت باش و دختر خوبمان را خوب تربيت كن. با همسايه‌ها خوب باش كه اينها بزرگترين راه سعادت يك زن انقلابي است. من از آن روزي كه از خانه خارج شدم. هنوز به جبهه نرفته و معلوم هم نيست به كدامين جبهه برويم و ان‌شاءالله هر جا كه برويم با سلامتي به خانه برمي‌گرديم و هيچ گونه ناراحت نباشي. هيچ فرق نمي‌كند تو هم جبهه هستي، من هم جبهه هستم. وقتي كه براي رضاي خدا شد بگذار مردم هرچه مي خواهند بگويند. به‌حرف نااميدانه مردم هيچ وقت گوش نكن و فقط براي رضاي خدا كار كن .

به مشهدي اسماعيل و خانواده‌اش سلام برسان به رضا و خانواده‌اش و تورج و خانواده‌اش و به ميهن و پدر و مادرت سلام برسان و به ليلا الله‌اكبر، خميني رهبر ياد بده و خيلي مواظبش باش وعوض من بوسش كن. مي دانم دلت برايم تنگ شده خوب اين نعمت الهي است من هم همين طور دلم براي تو و ليلا خيلي‌خيلي تنگ شده ولي وقتي دزدي به اين بي‌شرفي مي‌آيد و مملكتي را به خون و آتش مي‌كشاند بايد جلويش ايستاد و پدرش را در آورد .

خيلي‌خيلی‌خيلي دوستت دارم. مريم جان خدانگهدارت و نامه چون ما آدرس نداريم نده و وقتي آدرسمان معلوم شد نامه مي دهم بعد تو هم نامه بده. بايد خيلي‌خيلي زن انقلابي باشي. تا من ان‌شاءالله بيايم و براي اسلام و براي رضاي خدا زندگي كنيم. شوهرت عباس دوستت دارم.

              بیست و یکم فروردین 1361

اهواز


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده