روایتی مادرانه از شهید «بهمن راکی‌زاده بختیاری»؛
شنبه, ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۵۶
من خواب دیدم که کوچه امان خیلی شلوغ است. انگار روز عاشورا بود.
من خواب دیدم /  مراقبت هستم

نوید شاهد البرز؛ شهيد «بهمن راكي‌زاده بختیاری» به سال 1344، در شهر تهران در خانواده اي مؤمن و متدين ديده به جهان گشود. وي پس از سپري کردن دوران كودكي در سن هفت سالگي به مدرسه رفته و شروع به تحصيل نمود. وی تا كلاس سوم راهنمايي تحصيل كرده و به كار لوله كشي ساختمان روی‌آورد و از اين طريق امرار معاش مي‌كرد. اوایل انقلاب بود که به همراه خانواده به شهرستان كرج نقل مكان کرد و با شروع جنگ تحميلي و يورش وحشيانه عراق به ايران او نیز همچون غیورمردان دیگر این سرزمین به جبهه هاي جنگ شتافت و به نبرد با كفار بعثي پرداخت كه سر انجام در تاريخ 7 اردیبهشت 1364، با اصابت تركش در منطقه عملياتي «مريوان» به درجه رفيع شهادت رسيد.تربت پاکش در گلزار شهدای در جوار «امامزاده طاهر» نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

روایتی کوتاه از مادر از شهید «بهمن راکی‌زاده بختیاری» را در ادامه می خوانید:

«بهمن» در تهران متولد شد. او از دوران کودکی اهل مسجد و شرکت در مراسمات مذهبی و کمک به هم‌نوعان خود بود. با فرارسیدن جنگ تحمیلی او قصد رفتن به جبهه را داشت. من ابتدا مخالفت کردم و به او گفتم که تو باید سرکار بروی. اما او همچنان بر جبهه رفتن خود مصمم بود.

ما از سالهای اول انقلاب به کرج نقل مکان کردیم و بهمن هم از کرج به جبهه اعزام شد. او حدود ده ماه در جبهه بود. آخرین باری که به مرخصی آمده بود قبل از اتمام مرخصی اش رفت. من بعضی از شب‌ها خواب می‌دیدم که از جبهه تلفن کرده است اما از گوشی فقط صدای تلاوت قران می‌آمد.

خبر شهادتش را از طرف مسجد به ما دادند. دو تا از بچه های بسیجی آمدند و به پدرش گفتند که بهمن شهید شده است. پیکرش در سردخانه «بیلقان» بود که او را تشییع کردیم.

قبل از اینکه خبر شهادتش به من برسد؛ من شب خواب دیدم که کوچه امان خیلی شلوغ است. گویی روز عاشورا بود، مردم دسته‌دسته مي رفتند. من مي دويدم كه به آنها برسم ولي نمي رسيدم، فقط مي ديدم كه «بهمن» جلوتر است.

هر زمانی که در زندگی به مشکلی برمی‌خوردم بر سر مزارش می رفتم و با او دردودل می کردم و در مدت کوتاهی مشکلم حل می شد.

  يك دفعه هم مي خواستم بروم مكه كه مريض شدم. دكترها گفتند: به این سفر نمی توانی بروی. شب که به خانه آمدم خیلی ناراحت بودم. بهمن را در خواب دیدم که به من گفت: «مادر! بلند شو برو. من مراقبت هستم.» من بعد از دیدن این خواب نیروی عجیبی گرفتم و به این سفر رفتم. در این سفر در عرفات بودم که خواب دیدم؛ سوار اسبی سفید است و به من گفت: ببین مادر! من اینجا مراقب تو هستم.




منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده