گفت وگوی اختصاصی با همسر پاسدار شهید «نصراله حیدرخانی»؛
یک بار که یکی از دوستانش شهید شده بود خیلی ناراحت بود. من برای تسلی به او گفتم: ناراحت نباش! تو هم شهید می شوی. از حرفم خیلی تعجب کرد، انگار که از غیب گفته باشم و با تعجب گفت: چطور اینقدر مطمئنی؟ گفتم: حس می کنم . از این جمله من خیلی احساساتی شد، به گریه افتاد. هر دو گریه کردیم. این گریه ها حال خوش معنوی بود که این روزها نایاب است. این گریه ها پر از عشق بود.
حال خوش معنوی که این روزها نایاب است

به گزارش نوید شاهد البرز؛ نام «پاسدار» یادآور دلاوریها و حراست بی ادعای چهل ساله مردانی ست که گوش به فرمان «ولایت»، جان خود را تقدیم کردند و این خاک، عزت و سربلندی خود را مدیون این دلیران است. پاسداران، طلایه داران عشق و  ایثارند که با افراشتن پرچم انقلاب حسینی این انقلاب را به انقلاب مهدی موعود(عح) پیوند می زنند.

حال خوش معنوی که این روزها نایاب است

در آستانه روز پاسدار گفت و گویی داریم با همسر شهید «نصراله حیدر خانی» و پای صحبت های این بانوی مکرمه، شهید نصراله حیدر خانی را بهتر می شناسیم. آنچه که در ادامه می خوانید متن این گفت و گو است که تقدیم مخاطبان می شود.

· نوید شاهد البرز؛ خانم «زهرا حیدراولاد» ابتدا خودتان را برای ما بیشتر معرفی کنید از پاسدارشهید نصراله(ناصر) حیدرخانی و نحوه آشنایی و ازدواج با او برایمان بگویید:

بسم الله الرحمن الرحیم، بنده زهرا حیدراولاد؛ همسر پاسدارشهید «نصراله حیدرخانی» هستم. پدر و مادر من و همسرم اصالتا اهل روستای «خیارج» در «بوئین زهرا» هستند. من متولد کرج هستم و شهید نصراله حیدر خانی در تاکستان قزوین در هیجدهم اردیبهشت 1341، چشم به جهان گشود. پسر عمه ام بود و من از بچگی او را می شناختم چون به خانه عمه زیاد رفت و آمد داشتیم.

سال آخر دبیرستان بودم که پیشنهاد ازدواج من و او مطرح شد. او سپاهی بود و من آن موقع عضو فعال انجمن اسلامی بودم، دخترهایی مثل من به سمت چنین افرادی که خط مشی مذهبی و انقلابی داشتند، متمایل بودند.

سال 1361، بود و من سال های آخر دبیرستان را می گذراندم که خواستگاری از من جدی شد و ما در چهارمین سالگرد فرار شاه معدوم از ایران یعنی بیست و ششم دیماه 1361، عقد کردیم.

· نوید شاهد البرز؛ چی شد که شما به خواستگاری شهید حیدرخانی جواب مثبت دادید:

من قبلا حس می کردم که خانواده عمه ام چنین نظری دارند و با داشتن این آگاهی سورپرایز نشدم. البته خودم هم پسر عمه ام را دوست داشتم. من او را به عنوان یک جوان انقلابی و بسیجی می شناختم و تنها سوالی که در ذهنم وجود داشت این بود که آیا من می توانم خواسته های فردی با چنین تفکری را برآورده کنم و با او یار و همراه باشم. برای من روشن بود که سبک زندگی او با بقیه فرق دارد. من از همان ابتدا می دانستم که او و اهدافش خیلی بزرگتر از آن است که یک دختر هفده، هجده ساله بتواند تصور کند. درست همین جملات در افکار من دور می زد و خیلی با خودم کلنجار می رفتم تا اینکه حس دوست داشتنش غلبه کرد و من از منطق دو دوتا چهارتا گذشتم و با او سرسفره عقد نشستم.

·نوید شاهد البرز؛ قبل از عقد، شهید حیدرخانی در مورد شرایط زندگی اش صحبت کرد:

یادم می آید رفتیم که با هم قول و قرارهای قبل از عقد را بگذاریم. ان زمان  زمستان در خانه ها کرسی می گذاشتند. زیر کرسی نشستیم. مادرش بین ما نشسته بود. من تنها حرفی که زدم این بود که قصد دارم در آینده معلم شوم. او هم از جنگ گفت و اینکه یک رزمنده سپاهی است و زندگی اش تا جنگ است با جنگ و جبهه گره خورده است.  همه آرزوها و توقع من و او خلاصه می شد در معلمی و پاسداری. همین و بس. البته او به رشته پزشکی علاقمند بود اما جنگ هنوز تمام نشده بود و فرصت هم نداد.

·نوید شاهد البرز؛ زندگی مشترک با شهید حیدرخانی چگونه گذشت :

تابستان 1362، بود که ما زیر یک سقف رفتیم و زندگی مشترکمان شروع شد. یکی از اتاق های منزل پدری ناصر را به ما دادند و ما در کنار پدر و مادر و خانواده برادرش زندگی امان را شروع کردیم. من بلافاصله بعد از دیپلم از طرف امور تربیتی به استخدام آموزش و پروش در آمدم. اولین عید زندگی مشترک ما فروردین 63، بود هر دو آن عید را در مناطق جنگی گذراندیم.

شب خاطره انگیزی بود وقتی که به او گفتم:« من قراراست از طرف امور تربیتی و آموزش و پرورش به عنوان پشتیبان به مناطق جنگی بروم مخالفت کرد. او می خواست من را محک بزند به من گفت: دم عید نزدیک سال تحویل می خواهی من را تنها بگذاری و با امورتربیتی به جبهه بروی؟! من هم گفتم:« اگر رازی نیستی من نمی روم.»

این جمله را علی رغم میل باطنی ام گفتم؛ چون خیلی دلم می خواست که بروم. با گفتن این جمله از طرف من او هم نظرش را عوض کرد و گفت؛ «من راضی ام به جبهه بروی. چه فرقی می کند که یک عید باشیم یا نباشیم. دیدن شرایط جبهه و رزمنده ها تاثیر معنوی خوبی روی انسان می گذارد.» اینجا بود که من متوجه شدم او قصد محک زدن من را داشته است و از ابتدا راضی بوده که من عید را در پشت جبهه باشم. خلاصه ان شب او از حال و هوای جبهه گفت و ما با هم کلی گریه کردیم.

عید آن سال را هر دو در جبهه گذراندیم. من به جبهه گیلانغرب و او به جبهه جنوب (دزفول) رفت.

·نوید شاهد البرز؛  خاطره ان عید در جبهه را برایمان تعریف کنید:

من درحدود نوزده روز در منطقه عملیاتی گیلانغرب بودم. در آنجا با جمع خیلی خوبی همراه بودیم. کار ما در آنجا این بود که مواد غذایی را بسته بندی و آماده کنیم. لباس های رزمنده ها را می شستیم. محل اقامت ما نزدیک خط مقدم جبهه بود. می دیدیم که رزمنده ها در رفت و آمد هستند. حتی چند بار اطراف ما را بمباران کردند. لباس های خونی رزمنده ها را می آوردند و خانم هایی بودند که این لباس ها را می شستند. دیدن این صحنه ها برای ما خیلی سخت بود. ما در حسینیه ای که آذوقه رزمنده ها بود مستقر بودیم و یکی از کارهای ما آماده سازی مواد غذایی برای پخت بود. البته ما به جاهای نزدیکتر خط مقدم هم رفتیم. خاطره آن سفر را هرگز فراموش نمی کنم حال معنوی خوبی داشتم که اثرش بعد از سالها باقیست.

·نوید شاهد البرز؛  تولد فرزندتان را به خاطر دارید، پدرش در هنگام تولد او حضور داشت؟

مهرماه سال ۶۳، من پسرم را باردار بودم و همسرم هم تقریبا تمام دوران بارداری من در جبهه بود. آن زمان منزل ما تلفن نداشت و همسرم گاهی از جبهه به تلفن مدرسه زنگ می زد و از حال من و فرزند در راهمان می پرسید.

عدم حضور همسرم برای من سخت بود اما من اهل گریه و ناله نبودم و با شرایط کنار می آمدم؛ اول اینکه درک می کردم و سخت هم نمی گرفتم.کم کم نزدیک تولد پسرم که شد با او تماس گرفتم و اصرار کردم که باید برگردد و در این شرایط کنار من باشد. پسرمان که به دنیا آمد، اسم های زیادی برای او انتخاب کرده بود که «عبدالرضا» از میان آنها انتخاب شد. سه روز بعد از تولد عبدالرضا همسرم به جبهه بازگشت.

·نوید شاهد البرز؛  شهید حیدر خانی در مورداحتمال به شهادت رسیدنش هم با شما صحبت می کرد؟

یادم می آید ما زیاد به امامزاده محمد(ع) می رفتیم. گاهی یکی دو ساعت تو گلزار شهدا در جوار امامزاده محمد(ع) قدم می زدیم. آخرین باری که رفتیم، سوالی از من پرسید که در خاطرم مانده است. از من پرسید: اگر من شهید شوم چه کار می کنی؟

من ابتدا خیلی جدی نگرفتم و گفتم: مگر قرار است که همه شهید شوند؟! شما باید حضور داشته باشید و به انقلاب خدمت کنید. اگر قرار باشد که همه «خوب ها» شهید شوند پس تکلیف این انقلاب «نوپا» چه می شود. اما او باز هم سوالش را تکرار کرد و گفت: حالا اگر شهید شوم، چه می کنی؟ در پاسخ گفتم: از خدا می خواهم یک بچه به من بدهد که او را بزرگ کنم. از پاسخم خوشحال شد و گفت: آفرین.

البته این اولین باری نبود که من و همسرم در مورد شهادت صحبت می کردیم. ما از روزی که ازدواج کرده بودیم                                                  ، بارها و بارها در مورد شهادت صحبت کرده و گریه کرده بودیم. او همیشه می گفت: من مرگ در رختخواب را نمی خواهم، می خواهم در راه خدا شهید شوم.

گاهی می گفت: «من جا نمانم» یا اینکه «الان که امام فرموده باید انجام وظیفه کنید، نکند که من به شکل شایسته ای از عهده بر نیایم.» همیشه این ترس را داشت و می خواست با همه وجود به امام لبیک گفته باشد. چون سرباز واقعی ولایت بود. او در واقع شهادت را انتخاب کرده بود و هر بار که یکی از دوستانش شهید می شد، ناصر به هم می ریخت و من مامور بودم که او را بازسازی کنم و به او روحیه بدهم و این کار خیلی سخت بود.

فکر کنید؛ یک زن جوان بیست ساله که پر از حس عشق و دوست داشتن نسبت به همسرش است باید به او بگوید: « نگران نباش تو هم به آرزویت می رسی و شهید می شوی.»

یک بار که یکی از دوستانش شهید شده بود خیلی ناراحت بود. من برای آرام کردنش به او گفتم: ناراحت نباش تو هم شهید می شوی. از حرفم خیلی تعجب کرد، انگار که از غیب گفته باشم و با تعجب گفت: چطور اینقدر مطمئنی؟! گفتم: حس می کنم. از این جمله من خیلی احساساتی شد و به گریه افتاد. هر دو با همدیگر گریه کردیم. این گریه ها حال خوش معنوی بود که این دوره زمانه خیلی پیدا نمی شود. این گریه ها پر از عشق بود.

·نوید شاهد البرز؛ چی شد که به او اطمینان می دادید که شهید می شود:

من او را دلداری می دادم چون دوستش داشتم و نمی خواستم که در آن روحیه باقی بماند و احساس کند از قافله شهدا عقب مانده است. البته حس اینکه او شهید می شود در من وجود داشت.

من این حس را از همان زمان عقد داشتم. احساس می کردم خدا می خواهد مسئولیت سنگینی بر دوش من بگذارد و من این سنگینی بار را احساس می کردم.  همیشه این ترس را داشتم که آیا من می توانم این بارمسئولیت را تحمل کنم. هر از گاهی در تنهایی با خودم خلوت می کردم و گاهی گریه می کردم چون خیلی دوستش داشتم اما به شهادتش رضایت داده بودم.

·نوید شاهد البرز؛ زندگی مشترک با شهید حیدرخانی چطور بود؟

آن زمان زندگی مشترک ما و امثال ما خیلی زبانزد بود. همه فامیل زندگی ما را تحسین می کردند. رمز موفقیت زندگی ما هم این بود که هیچ منیت در بین ما وجود نداشت. من برای او بودم و او برای خدا بود. به خانواده خیلی اهمیت می داد.هرگز حرفی نمی گفت: خلاف خواسته من و با تعصب های بی خودی چیزی را بر من تحمیل نمی کرد. او معتقد بود که اگر همه ملاک ها و معیارها خدایی باشد همه منیت ها کنار می رود.


·نوید شاهد البرز؛ آخرین اعزام شهید را به خاطر دارید؟ چگونه از شهادتش مطلع شدید؟

بله، روز یک شنبه بیست و هفتم بهمن ماه سال 1364، بود که اعزام شد. پسرم کمتر از یک سال داشت موقع رفتن او را ندید. می گفت: بهتراست به من عادت نکند. از من خداحافظی کرد و رفت.

روز یک شنبه، حوالی ظهر اعزام می شوند و روز پنج شنبه، شهید می شود در حالیکه با هم‌رزمانش به سمت خط می رفتند، ترکش به او و یکی از هم رزمانش می خورد و شهید می شوند.

یادم هست همسر شهید خوشبخت آمد و خبر شهادتش را به من داد و تنها جمله ای که من گفتم این بود: «خدایا! شکرت به آرزویش رسید.» دلم از رفتن ناصر و نبودن او آشوب بود.

آن لحظه احساس وظیفه سنگینی را بر دوشم احساس می کردم. احساس می کردم راه پرپیچ و خمی در پیش دارم. سفری در پیش بود که همسفری نبود. یک غربت و دلتنگی بزرگ بر زندگی ام سایه انداخته بود.

الان که همسران مدافعان حرم را می بینم دقیقا بوی دلتنگی آن موقع ها را حس می کنم. خیلی دلم برای غربت همسران شهدای مدافع حرم می سوزد و می دانم که راه سختی در پیش دارند. ولی کمتر کسی می تواند درک کند. از خدا برایشان «صبر» می خواهم. من در زندگی صبر به معنای واقعی را تجربه کردم. خدا این صبر و استقامت را عنایت کرد.


·نوید شاهد البرز؛ چند وقت با شهید زندگی کردید و روزهای بعد از شهادت با تنها یادگار شهید چطور گذشت؟

در مجموع با دوران عقد ما دو سال و نیم با هم زندگی کردیم. بعد از شهادت همسرم تنها مساله ای که برای من آزار دهنده بود این بود که بعضی ها فکر می کردند چون من یک زن تنها هستم باید سرو سامان بگیرم و این عدم درک آزار دهنده بود.

من بعد از شهادت همسرم سعی کردم که مشکلات را خودم حل کنم و اجازه نمی دادم پسرم چیزی از مسایل بداند و ناراحت شود. دوست داشتم محیط آرامی برای«عبدالرضا» فراهم شود. لطف خدا و دعای شهید شامل حال ما شد و پسرم خیلی خوب تربیت شد و در مسیر پدرش گام برداشت. در حال حاضر او معلم هست و من به وجودش افتخار می کنم.


·نوید شاهد البرز؛ چطور با تنهایی و نبود همسرتان کنار آمدید؟

در آن روزهای سخت ما همسران شهدا همدم تنهایی یکدیگر شدیم. چون شرایط مشابهی داشتیم و تنهایی های ما اینجوری پر شد. از طرفی هم خود شهید خیلی همراه من بود. خوابش را زیاد می دیدم و هم اینکه حضورش را در زندگی حس می کردم. خواب های من شاید بشود گفت که انگار واقعیت بود نه رویا.

قبل از هر ماجرایی که قرار بود اتفاق بیفتد ناصر را می دیدم که من را دلداری می داد و همراهی می کرد. تمام مسیر زندگی را با باور اینکه مورد رضایت او هست گام بر می داشتم. تا این حد که ترس از انجام بعضی کارها که برای یک خانم سخت بود را از من می گرفت و خداوند این قوت قلب را به واسطه شهید در دل من نهاد و همیشه کارهای من با موفقیت همراه بود. هیچوقت نبودش را به معنای واقعی حس نکردم.

  • نوید شاهد البرز؛ در مورد شخصیت و منش شهید برای ما تعریف کنید:

همسرم؛ شخصیت بسیار متواضعی داشت و او بسیار مقید و معتقد بود در حدی که  از نظر اعتقادی به باور قلبی و به  سطح بالایی از یقین رسیده بود که به هیچ عنوان نمی توانست به اعتقاداتش پشت پا بزند و جامع عمل می پوشاند. یکی از حسن هایی که در رفتارش بود این بود که هرگز به نامحرم نگاه نمی کرد. نمازخواندنش خیلی زیبا بود و با خضوع و توجه نماز می خواند و همیشه هم به من تذکر می داد که نمازت را اول وقت بخوان.

هر سال تابستان در اوقات فراغت من صنایع دستی مثل بافتنی درست می کردم اما از زمانی که ازدواج کردیم به من می گفت؛ صنایع دستی هنر است و خوب است اما کاش اوقات فراغتت را با مطالعه بگذرانی. کتاب های زیادی داشتیم که با هم مطالعه می کردیم. برنامه ریزی داشت و اهل مراقبه بود و آخر شب، خودش را محاسبه می کرد. دفتری داشت که روی  آن نوشته بود قبل از اینکه به حساب شما برسند به حسابتان برسید.

اخلاقش هم در منزل فوق العاده بود، در عین حال که مشغله کاری زیادی داشت، حواسش به همه چیز بود و اهل ایراد گرفتن هم نبود. یکی از اخلاقهای خوبش این بود که باید یکی از نمازهای یومیه اش را در مسجد می خواند.

آن سالها که اوایل انقلاب بود و شهید در بخش فرهنگی فعالیت داشت. او از آن زمان نگران وضعیت جامعه بود. مثلا در زمان بنی صدر که همه می گفتند؛ بنی صدر صددرصد اما او می گفت : نه بنی صدر مناسب نیست. از همان موقع پشت صحنه ها را می دید و زجر می کشید. نمی دانم اگر الان بود چه می کرد با این اوضاع و احوالی که در جامعه است. به نظر من آنها نمی توانستند در این جامعه زندگی کنند.

  • نوید شاهد البرز؛ شما از شرایط کنونی جامعه راضی هستید؟

واقعیت این است که ما برای این انقلاب شهدای زیادی دادیم پس باید پای ارزش ها بایستیم. گاهی مواردی را در جامعه می بینم که این برای کسانی که اعتقاد اسلامی و انقلابی دارند، زجرآور است و متاسفانه کاری از ما ساخته نیست اما این را می دانم که در بعضی جاها خیلی بد عمل کردند که نسل جدید ما گریزان شدند. مسئولین خیلی بدتر عمل کردند من فکر می کنم اگر ضد ارزش ها با ارزش جلوه می کنند، اگر دزدیهای کلان می شود و اگر هر کار غلط نادرست و ناشایست در جامعه اتفاق می افتد، مشکل از دولت در هر دوره ای هست.

با این حال در کنار این ها خوشبختانه ما شهدای مدافع حرمی را داریم که بعضی از آنها متعلق به دهه هفتاد هستند و جای امیدواری است. زمانی که سخنان رهبرانقلاب را می شنوم خیلی امیدوار می شوم که ما در میان نسل امروزمان که بعضی ها بیگانه از ارزش ها هستند بعضی ها را هم داریم که در راه ارزش های انقلاب جان می دهند. با این حال باید بهتر از این باشد.

·نوید شاهد البرز؛شهید حیدرخانی در چه عملیاتی شهید شد؟

شهید حیدر خانی در «عملیات والفجر هشت» شهید شد. او به دلیل موقعیت کاری که داشت نمی توانست دایم در جبهه باشد. در قسمت تبلیغات سپاه کار می کرد و موقعیت کاری او جوری بود که اجازه نداشت جبهه برود و این برای او خیلی ناراحت کننده بود. اما مدام ماموریت های شهری داشت و اعزام به جبهه هم چند بار بود که یک بار شش ماه بود و آخرین بار در عملیات «والفجر هشت» بود که ترکش به او اصابت کرد و در تاریخ اول اسفند ماه 1364، به شهادت رسید.

·سخن پایانی؛

همیشه از خدا می خواهم که خون شهدا هدر نرود و زحمت هایی که برای انقلاب متحمل شدیم از بین نرود و ماندگار باشد. هر چند چیزی که برای خدا باشد ماندگاری اش قطعی است. خواسته قلبی من این است که شرایط جامعه به لحاظ ارزش گرایی به شرایط اول انقلاب برگردد و این کار سختی نیست و راهی جز راه خدا نیست.

متاسفانه دنیازدگی و غرق شدن در مادیات انسان را غافل می کند. از خدا می خواهم که عاقبت همه مردم ایران ختم به خیر شود. امیدوارم جوان های مومن و ارزشی برسرکار آیند و مسئولین بی کفایت کنار روند و انقلاب و ارزش ها را زنده کنند. به امید ظهور امام زمان و به امید اینکه لیاقت درک حضورشان را داشته باشیم.

                                 


                    گفت وگو از نجمه اباذری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده