گفت و گوی اختصاصی نوید شاهد البرز با همسر شهید«سید جلیل میری ورکی»؛
«سید» در بند مردانگی و غیرت بود و انتظار سالم برگشتن از او که خون غیرت در رگهایش به جوش آمده بود، چیزی دور از ذهن بود.
غواصی در اوج

نوید شاهد البرز؛ غواصان دربند کربلای چهار، بنده مردانگی و غیرتشان بودند. کمتر کسی ست که حکایت آن دریادلان را نشنیده باشد. قصه شهامت دلیرمردانی ست که اروند رود آنها را به آغوش کشید. شهید «سید جلیل میری ورکی» هم از جمله این غواصان شجاع بود که در چهارم دی  ماه 1365، بی پروا در دل «اروند رود» جانش را برای اعتقاد و وطنش فدا کرد و اروند خاطره قلب زلال و روح بزرگ و سینه ستبرش را بیست و نه سال همچون رازی در خود پنهان داشت.


غواصی که در بند مردانگی و غیرت بود

اینک با کلام همسر شهید « سید جلیل میری ورکی» بیشتر با حیات طیبه این سردار رشید الاسلام آشنا می شویم:

·نوید شاهد البرز؛ حاج خانم خودتان را بیشتر معرفی کنید و در مورد پیشینه خانوادگی شهید «سیدجلیل میری ورکی» برایمان بفرمایید؟

بسم الله الرحمن الرحیم

من«آذر آهنگری»؛ همسر شهید «سید جلیل میری ورکی» هستم. سید جلیل در نهم فروردین 1338، در «الموت» متولد شد. او فرزند اول خانواده پرجمعیتی بود که هشت خواهر و برادر داشت. پیشه خانوادگی اشان «کشاورزی» بود و سیدجلیل هم مانند همه فرزندان روستا به پدر کمک می کرد. او دیپلم «ادبیات» داشت.اخلاق و رفتارش در بین فرزندان خانواده سرآمد بود و مهرش به دل همه افراد خانواده نشسته بود، همه طعم مهربانی اش را چشیده بودند.

·نوید شاهد البرز؛ از آشنایی و ازدواجتان با شهید«میری ورکی» برایمان بفرمایید؟

ازدواج ما ازدواجی سنتی بود. همشهری بودیم، خاله شهید ما را به همدیگر معرفی کرد و آنها به خواستگاری من  آمدند. آن زمان من دیپلم علوم تجربی داشتم و در «نظر آباد» معلم بودم. بعد از خواستگاری ما در موردش تحقیق کردیم چون همه خوبی او را می گفتند: قبول کردیم. من در مورد شغلم که معلمی بود با او صحبت کردم و گفتم که قصد دارم بعد از ازدواج به کارم ادامه دهم و او هم پذیرفت. «سید جلیل» تنها صحبتی که کرد این بود که خانواده من به لحاظ اقتصادی در سطح پایین تری از خانواده شما قرار دارد. با این مساله مشکلی ندارید؟ من گفتم: خیر این مساله برای من مهم نیست چون معیارم برای زندگی مادیات نبوده است.

انقلاب شده بود که من معلم شدم. می گفت من با شغل معلمی مشکلی ندارم چون کار در مجتمع فرهنگی ست اما اگر شغل دیگری داشتی موافقت نمی کردم. خلاصه اینکه سید جلیل بیست و سه ساله و من بیست و چهار ساله بودم که ازدواج کردیم و عمر زندگی مشترک ما سه سال بود.

  • نوید شاهد البرز؛ روزهای زندگی مشترک چگونه گذشت؟

کم کم اخلاق خوب «سید جلیل» همه خانواده من را شیفته خود کرد و جای او در خانواده من باز شد. ما در «نظر آباد» زندگی می کردیم. او هر روز از «نظر آباد» به قزوین می رفت و در کارخانه ای کار می کرد. رییس کارخانه همه کارها را به او سپرده بود، خیلی به او اعتماد داشت و در واقع نیروی محرکه کارخانه بود و اگر یک روز نمی رفت کارخانه دچار مشکل می شد. به امور کارگران رسیدگی می کرد و مراقب بود که حقی از آنها ضایع نشود. کارگرها هم خیلی دوستش داشتند. رئیس کارخانه به او اختیارات خاصی داده بود و همیشه هم یادآوری می کرد که به پاکی و معصومیت سید واقفم. تنها کسی که حق داشت به محیط زنانه کارخانه رفت و آمد کند «سید» بود. مهندس کارخانه همیشه می گفت: سید با بقیه فرق دارد و همینطور هم بود من هرگز غیر پاکی و صداقت از او چیزی ندیدم.

  • نوید شاهد البرز؛شهید میری ورکی چگونه وارد دفاع مقدس شد؟

اولین باری که به جبهه رفت برای بازدید از جبهه بود که جای مهندس کارخانه رفته بود. یک هفته آنجا بود. از جبهه که برگشت رغبتی برای رفتن به کارخانه نداشت. می گفت در جبهه صحنه هایی را دیدم که خیلی متاثر شدم. نمی توانم آرام بنشینم. مخصوصا کشتن بی رحمانه دختر های شانزده، هفده ساله توسط رژیم بعث عراق او را تحت تاثیر قرار داده بود. حضور سید جلیل در کارخانه لازم و ضروری بود و بدون اغراق آنجا را او می چرخاند اما دیگر دلش با کارخانه نبود و دایم می گفت: باید به جبهه بروم. آنجا به حضور من نیاز است. سید جلیل از توان جسمانی بالایی برخوردار بود و نیروی بدنی او در جبهه هم رزمانش را شگفت زده می کرد.

مادرش مخالفت می کرد و می گفت: « تو بچه کوچک داری، همسرت باردار است و باید بالای سرشان باشی.» اما اصرار زیاد سید کم کم مادرش را راضی کرد. همیشه می گفت: زود برمی گردم اما هیچ وقت زودتر از سه ماه برنمی گشت.

· نوید شاهد البرز؛ شهید میری ورکی چند بار به جبهه اعزام شد و آخرین اعزامش را بخاطر دارید؟

یادم نیست چند بار به جبهه اعزام شد اما هر بار که اعزام می شد، می گفت: «این دفعه آخر است» ، بر می گردم و دیگه پیش شما هستم. اما باز ما را راضی می کرد و به جبهه برمی گشت. می گفت: برای وطنم دارم می روم.

آخرین اعزام که به بدرقه اش رفته بودم دیدم سید از همه اعزامی ها به لحاظ جثه و سن و سال بزرگتر است و آنها رزمنده های شانزده، هفده ساله بودند. همه داشتند از خانواده هایشان خداحافظی می کردند و می رفتند. من و مادر شهید هم گریه می کردیم. رفتنش خیلی بوی غربت می داد.


بله، موقع بدرقه اش پسرم دو ساله بود اما او می گوید: هیچ خاطره ای از پدرش را به یاد ندارد.  همیشه موقع اعزام، پنج صبح بیدار می شد و نمازش را می خواند و می رفت حتی پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. در آخرین اعزامش، درست در لحظه آخر رفتنش به من گفت که شاید من دیگر برنگردم. هنگام رفتن وقتی لباس هایش را اتو می زدم بوی گلاب به مشامم می خورد. در حالیکه می گفت: من اصلا گلاب به لباسم نزدم. چهره اش نورانی شده بود.

· نوید شاهد البرز؛ نحوه شهادت شهید میری ورکی چگونه بوده است؟

او رفت و همه چشم به راه برگشتش بودیم، غافل از اینکه این چشم به راهی سی سال طول می کشد. سید در بند مردانگی و غیرتش بود و انتظار سالم برگشتن از او که خون غیرتش به جوش آمده بود، چیزی دور از ذهن بود. او با عزمی راسخ می رفت که با دشمن بجنگند، تاب دیدن آن همه جنایت علیه هموطنانش و اهانت به ناموس ایرانی را نداشت. من که او را می شناختم این را کاملا حس کرده بودم،می دانستم که او یا شهید می شود و یا اینکه تا پایان جنگ می ماند تا دشمن نابود نشده برنمی گردد. سالها پیکرش مفقود و گمنام در منطقه جنگی ماند. چند روزی بود که دخترم به دنیا آمده بود، خبر آوردند که «سید» شهید شده است.


سید هم یکی از غواص های «کربلای چهار» بود؛ عملیاتی که مظلومانه چند هزار شهید داد. هم رزمانش گفتند که دستور فرماندهی مبنی بر این بوده که اگر کسی شهید شد و یا تیر خورد پیکرش می ماند. فرصت برداشتن عقب آوردن زخمی ها و شهید ها را نداریم. می گویند: سید قبل از عملیات پلاکش را در می آورد و در آب می اندازد. خودش گمنامی را انتخاب کرده بود.

هم رزمانش می گفتند: سید با شجاعتی که داشت جز اولین غواص هایی بود که پیشاپیش می رفت و آنها از فاصله دور دیده بودند که غواص ها اسیر شده اند.

ما امیدوار بودیم که برگردد یک سال گذشت، دو سال گذشت، از بازگشت «سید» خبری نبود. اسرا هم آمدند و از سید خبری نبود. کم کم گفتیم: شاید جز شهدایی باشد که گمنام آورده اند...

  • نوید شاهد البرز؛ از روزهای چشم انتظاری برایمان بگویید؟

چشم انتظاری، خیلی سخت است. هر بار که از مدرسه به خانه بر می گشتم، می گفتم: خدایا! کاش الان که به خانه می رسم کفش های سید هم جلوی در باشد ...

من دوست نداشتم سید جلیل گمنام بماند. آن همه شجاعت، رشادت، مردانگی در گمنامی، حیف بود. وقتی در کوچه خیابان های شهر قدم می زدم تصویر شهدای معروف را می دیدم، می گفتم: نام شهید «سید جلیل میری ورکی» هم باید آذین بخش این شهر شود.

خیلی سختی کشیدیم تا اینکه از شهید ما هم تجلیل شد. سال 1394، بود غواص ها را پیدا کردند. پرده از اسارت یکصدو پنجاه و هفت پرستوی دست بسته، در دل  اروند خروشان برداشته شد. اولین شهید شناسایی شده، «سید جلیل میری ورکی» بود که با آزمایش DNA ، هویتش مشخص شد.

* نوید شاهد البرز؛ عکس العمل بچه ها از بازگشت پیکر پدر بعد از اینهمه سال چه بود؟

برای شهید «سید جلیل میری ورکی» چنان تشییع باشکوهی برگزار شد که بچه ها تازه متوجه شدند، پدرشان چه کسی بوده است و چقدر مظلومانه شهید شده است. بچه ها انگار آرام شده بودند و می گفتند: خدا رو شکر که پدر بازگشت و در خاک وطن به خاک سپرده شد. دخترم هنوز برای مظلومیت پدرش گریه می کند. می گوید: غواص ها خیلی مظلومانه با دست های بسته و با شکنجه شهیدشدند. پدرم خسته بود که شهیدش کردند.

بچه ها حس خوشحالی و ناراحتی توامان داشتند. همه خیلی استرس داشتیم. من و دخترم که یک هفته مریض بودیم. پسرم هم نگران بود اما همگی از بازگشت پیکرش، احساس آرامش و غرور و افتخار داشتیم.

·نوید شاهد البرز؛ هم رزمانش در مورد شهید چه چیزهایی تعریف کردند؟

هم‌رزمانش می گفتند: چون نیروی جسمانی بالایی داشت هنگام عبور از آب تفنگ های ما رو حمل می کرد. هم سنگرهایش می گفتند که حالت مددکار را برای آنها داشته است.

سید خیلی قوی و فداکار بود. شانه های پهن و تن تنومندی داشت. هر جایی که بود هوای اطرافیانش را داشت؛ در کارخانه هوای کارگرها را و در جبهه هوای هم رزمان کوچکتر را. همه می گفتند: او خیلی قوی بود چطور اجازه داده دستهایش را ببندند! می گفتند: دست هایش را بستند و در آب انداختن یا اینکه زنده به گور کردند البته در جمجمه اش هم اثری از شکستگی بوده است. نمی دانیم چه اتفاقی برایش افتاده است با شناختی که از او داریم احتمال دارد جلویشان ایستاده بوده و او را زده اند.

· نوید شاهد البرز؛شما چگونه از پیدا شدن پیکر شهید در تفحص آگاه شدید؟

غواص ها را که آوردند ما هنوز خبر نداشتیم که سید هم جزء آنهاست. در این فکر بودم که به تهران بروم و پرس وجو کنم. شاید سید هم جز این غواص ها باشد. اخبار تلویزیون را پیگیری می کردم. به مادر شهید زنگ زدم و گفتم: 175 غواص که در عملیات «کربلای پنج» شهید شدند را آورده اند و ممکن است «سید جلیل» هم جز آنها باشد. او پرسید: چیزی می دانی ؟! اگرخبری هست بگو؟ گفتم: نه منبع موثقی ندارم اما به دلم افتاده که سید هم جز همین غواص ها است. تا اینکه بعد از یک هفته از تهران به پسرم زنگ زدند که باید برای آزمایش برود.

اولین شهیدغواصی بود که از طریق DNA شناسایی شد. با دست های بسته آنها را در آب انداخته بودند. عکس امام روی سینه اش بود. به امام علاقه خاصی داشت و شانه قدیمی هم با خود داشت که از جنس پلاستیک بود و سالم مانده بود.

· نوید شاهد البرز؛ چند بار به جبهه اعزام شد و چه سمت هایی در جبهه بر عهده اش بود؟

سید سه بار اعزام شد. یک بار که از طرف مهندس و برای بازدید رفت و هربار سه ماه می موند، مرخصی می آمد می گفتم: چرا لاغر شدی؟ می گفت: آنجا غذا کم می دهند من غذای خودم را به رزمندگانی که ضعیف تر هشتند می دهم تا توانایی شان بیشتر شود.

 می گفت که من در جبهه هر کاری را انجام می دادم گاهی پشت تیربار می نشستم، گاهی غواصی می کردم و گاهی «آرپی چی زن» بودم.

· نوید شاهد البرز؛ قبل از شهادتش خواب خاصی دیدید؟

بله! زمانی که شهید شده بود و من بی اطلاع بودم در خواب دیدم که من و او در آب زلالی غوطه وریم، دست منو گرفته بود. عکس شهدا و عکس سید هم در آب بود.  به من گفت که من شهید شدم.

· نوید شاهد البرز؛ در مورد شخصیت و منش همسرتان بیشتر برای ما تعریف کنید؟

سه سال زندگی  مشترک، زمان کوتاهی بود. زیاد همدیگر را ندیدیم. بعد از مراسم عروسی مان متوجه شدم که کت و شلوار و کفش هایش نیست ! پرسیدم: کجاست ؟ گفت: کسی می خواست داماد شود کت و شلوارم را به او دادم تا عروسی اش برگزار شود. مادر شهید تعریف می کرد که در بچگی پول تو جیبی که از آنها می گرفته خرج نمی کرده و  جمع می کرد و به فقرا کمک می کرده است.

هر وقت از جبهه برمی گشت به مدرسه محل کار من می آمد و منتظر می شد تا مدرسه تعطیل شود و با هم به منزل برگردیم. می گفت: دوست دارم با هم قدم بزنیم و از این فرصت استفاده  کنم.

سید گاهی سیگار می کشید اما در تنهایی. هیچوقت در مقابل چشم جوانها این کار را نمی کرد. هم رزمانش تعریف می کردند بعضی از شب ها «سید» غیب می شد. یک شب تصمیم گرفتیم او را تعقیب کنیم و ببینیم کجا می رود. دیدیم توی تاریکی گوشه ای نشسته و سیگار می کشد. 

می گفتم: وقتی جبهه هستی چرا برام عکس و نامه نمی فرستی؟ می گفت: عکس و نامه من رو وسوسه می کند. دلتنگ شما و پایبند دنیا  می شوم برای همین برای من نامه نفرستید. اهل عکس انداختن نبود. یکی، دوتا عکس هم که از او به یادگاری مانده است  همرزماش انداخته اند. او هر بار که به جبهه می رفت بعد از سه ماه بر می گشت.

همسر خوبی بود. در همان زمان کم که در خانه بود خیلی به من کمک می کرد، از مدرسه که می آمدم لباس ها را شسته بود و زمانی می خواستم به مدرسه بروم با سرعت لباس های من را اتو می زد.

همسایه ها او را خیلی دوست داشتند. یکی از همسایه ها می گفت: آن روزهایی که اول صبح  سید را موقع رفتن سر کار می بینم، روز خوبی دارم.

در کارخانه هم خیلی به او احترام می گذاشتند و احساس خاصی به او داشتند.
راننده ای که هر روز سید را سر کار می برد تعریف می کرد که او بیشتر اوقات در سکوت و تفکر بود. اهل حلال و حرام بود و هرگز ذره ای از حق کسی را وارد زندگی اش نمی کرد. اگر به کسی بدهکار بود فردا بدهی اش را پرداخت می کرد.

او قلب مهربونی داشت اما چهره اش خشن به نظر می آمد و او جذبه خاصی داشت همسایه ها هم می گفتند: «نور خاصی در چهره سید است.» همیشه نگاهش سر به زیر بود. نماز خواندنش خیلی زیبا و زبانزد همه بود. به «نی زدن » علاقه داشت وقتی که الموت می رفت نی اش را با خود می برد. او به آهنگ های شجریان و به ورزش های باستانی هم علاقمند بود.


  •  نوید شاهد البرز؛ بعد از شهادت با بچه ها چگونه گذراندید؟

دخترم چند روز قبل از شهادت پدرش به دنیا آمد. او به همرزمانش سفارش کرده بود که نام دخترش را «زهرا » بگذارند.رمز عملیات «کربلای چهار» هم «یا زهرا» بود.من در همه روزهای بعد از شهادت سید حضورش را در کنارمان احساس می کردم.

یک بار که دخترم در دانشگاه با چند نفر بحث کرده بود و مقنعه اش را کشیده بودند، خیلی ناراحت بود. شب خواب دیده بود که پدرش برایش روسری هدیه آورده است. من احساس می کنم سید هنوز هم حواسش به ما هست و زنده و در کنار ماست.

ناگفته نماند بعد از شهادتش، زندگی برای ما سخت بود؛ گاهی بچه ها مریض می شدند و شب تب می کردند و من باید آنها را به دکتر می رساندم. این سخت بود اما واقعا کمک و حضورش را حس می کردیم. پسرم آتش نشان است و من همیشه به خاطر شرایط کاری که دارد، نگرانش هستم. او می گوید: «نگران نباش! پدر؛ همیشه کمک حال من است.»


· نوید شاهد البرز؛ فکر می کنید پسر شهید میری ورکی هم خصوصیات پدرش را دارد؟

بله! واقعا همینطور است. پسرم خیلی از رفتارهایش شبیه پدرش است. او هم مانند پدرش در عملیات های «آتش نشانی» شجاع و نترس است و همیشه به خدا توکل دارد.

 سخن پایانی:

در حال حاضر که خانواده های شهدای مدافع حرم را می بینم؛ همسران جوان با بچه های کوچک، به یاد گذشته خودم می افتم. فقط از خدا می خواهم به آنها صبر بدهد.


غواصی که در بند مردانگی و غیرت بود

گفت وگو از نجمه اباذری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده