سردار شهید شعبانعلی نژاد فلاح به روایت پدر ؛
شهيد چهارم من به نام «شعبانعلي نژاد فلاح»، از سال 1357، به طور داوطلبانه وارد سپاه شهرستان كرج شد و پيش از اين كه به سپاه داخل شود، ايشان دو دیپلم؛ رياضي و تجربي هم داشتند. پيش از انقلاب ايشان قصد داشتند برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی به خارج از کشور بروند. جنگ تحميلي كه شروع شد او نیز منصرف شد و وارد سپاه شد البته از همان بچگي تمام بچه ها ، به خصوص همان شعبانعلي از هشت سالگي روزه و نماز و مكتب قرآن را طي مي كردند تا اين كه وارد سپاه شد.
چهارمین شهید من/ بخش اول

نوید شاهد البرز؛سردار شهید شعبانعلی نژادفلاح، که نام پدرش«عباسعلی » و مادرش«فاطمه» است در سال 1337، در ساوجبلاغ چشم به جهان گشود. او تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد و به عنوان معاون بهداری لشکر 10 سید الشهدا، در عملیات کربلای 4، چهارم دی ماه 1365 درحین وضو ساختن برای عبادت با معبود بعد از رشادت های فراوان با اصابت تیر غافلگیرانه دشمن به لقای معبود شتافت. تربت پاکش در گلزار شهدای «ساوجبلاغ» نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

روایتی پدرانه از شهادت چهار فرزند را از کلام «عباسعلی نژاد فلاح» در پیش روی دارید که در ادامه بخش اول آن را می خوانید:

سلام و درود به آقا مولامان امام زمان (عج) و نايب برحقش حضرت آيت الله خامنه اي و سلام و درود برامام شهيدان و تمام شهداي صدراسلام تاكنون وسلام ودرود به كساني كه دراين نظام مقدس جمهوري اسلامي كه زحمت مي كشند و در هر پست و مقامي كه هستند ازخداوند سبحان مي خواهم كه به آنها توفيق عنايت بفرمايد. انشا الله بنده «عباسعلي نژاد فلاح» ساوجبلاغ استان تهران شهرك شهيد پرور خور اين شهرك در زمان دفاع مقدس نسبت به جمعيتش و نسبت به چيزهاي ديگر در كشور روستاي نمونه معرفي شد؛ هم براي شهيد دادن و هم براي جبهه و جانبازدادن و هم درامورمالي كه به جبهه ها كمك شده است. بنده پدر چهار شهيد و دو جانباز هستم.

اولین شهید من، شهید« اسد الله نژاد فلاح» بود كه در سال 1359، که هنوز در جنوب كشور جنگ برما تحميل نشده بود و منافقين در غرب كشور به ما حمله كرده بودند او به آن مناطق رفت. البته بعد از گذراندن آموزشهاي متعددي كه سردار «سر لشگر رضايي» درآن زمان به آنها تعليم داده بود و از طرف ارگان بسيج به غرب كشور عازم شد و در غرب كشور به شهادت رسید. اميدوارم كه خداوند سبحان تمام شهدا را و شهداي اين خانواده را با شهيد اسلام حضرت علي بن ابيطالب(ع) و اولادش مشهور بفرمايد. ان شا الله.

دومين شهيد اين خانواده شهيد «رضا نژاد فلاح» داراي همسر و فرزند بود كه در اسفند ماه سال1360، عازم جبهه شد وي معلم بود و در اينجا كلاس داشت ما هرچه تكرار كرديم كه ايشان نرود بماند تا اينکه امتحانات دانش آموزانش تمام شود ايشان خيلي عجله داشت و گفت: «حاج آقا» من از بچه ها امتحان گرفتم و با رئيس آموزش و پرورش هم جلسه گذاشتم و صحبت كردم اگر من ان شاءالله براي سیزده روز بعد از عيدآمدم كه مي روم سركلاس اگر نيامدم از رئيس آموزش و پرورش خواستم كه معلم بفرستد تانگذارد بچه ها بدون معلم بمانند كه او در «عمليات فتح المبين» در «دشت عباس» شمال فكه شركت داشتند و در آن جا به شهادت رسید.

اميدوارم كه خداوند سبحان را با تمام شهداي ابا عبدالله حسين مشهور بفرمايد و اما سومين شهيد اين خانواده پسربزرگ بنده بود كه محافظ امام جمعه بود. درسال 63، سميناري در زمان رياست جمهوري آيت الله خامنه اي در تهران بود كه كل ائمه جمعه كشور و ائمه جمعه هفتاد كشور خارجي شركت داشتند و مهمان بودن ايشان را هم در آنجا ترور كردند.

شهيد چهارم به نام «شعبانعلي نژاد فلاح» از سال 1357، به طور داوطلبانه  وارد سپاه شهرستان كرج شد و پيش از اين كه به سپاه داخل شود ايشان دو دیپلم؛ رياضي و تجربي هم داشتند. پيش از انقلاب ايشان قصد داشتند برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی به خارج از کشور بروند. جنگ تحميلي كه شروع شد ايشان منصرف شدند و وارد سپاه شدند البته از همان بچگي تمام بچه ها و به خصوص همان شعبانعلي از هشت سالگي روزه و نماز و مكتب قرآن را طي مي كردند تا اين كه وارد سپاه شد.

در غرب كشور نا امني بود. مدت پنج تا شش ماه ايشان داروهايي در تهران و كرج تهيه مي كرد و به كردستان براي تبليغات می رفت، از ناحيه علماي قم بود يا كرج به بنده هم چيزي نمي گفت. تا زماني كه وارد سپاه شد بعد از دوران آموزشي سپاه ايشان مسئوليت بهداري سپاه كرج و حومه كرج را به عهده گرفتند. در سال 1360، ايشان همسر اختيار كردند و حالا داراي دو فرزند هستند. ايشان از اول جنگ تا آخر جنگ در اين هشت سال هميشه در جبهه و جنگ بود و هميشه رفت و آمد مي كرد و ماموريت داشت براي اين كه جبهه هميشه پزشك لازم داشت تا اين كه يك شب ما در همين محل بوديم ايشان با همسرش و فرزندانش آمدند خانه ما و به مادرش شكايت كرد و گفت: مادر مگر اين شيري كه شما به ما داديد با بقيه برادرهايم فرقي داشت؟! مادرش ناراحت شد وگفت: نه فرزندم چه فرقي داشت؟ او گفت: مادر منظور من اين است كه در موقع شير دادن به آنها طوري برخورد مي كردي يا با وضو بودي و براي من بدون وضو شيرمي دادي؟ گفت: نه فرزندم براي همه شما با وضو شيرمي دادم. اين ناني را هم كه پدر شما بدست آورده حلال بوده است؟ گفت: آخر برادر هايم هر كدام بار اول كه به جبهه رفتند، به شهادت رسيدند. من آرزو دارم من الان نزديك به هشت سال است كه هميشه در جبهه ها براي شناسايي تو جزيره بودم ولي هنوز قسمتم نشده مادرش گفت: ان شا الله تعالي كه شما شهيد نمي شويد. همين سه تا كه شهيد شدند براي ما كافي است. ايشان ناراحت شد و گفت چرا مي گويي انشاءالله؟ بگو انشاءالله موفق باشي؟ مادرش گفت: هر چیزی خدا بخواهد اتفاق می افتد. بعد ايشان گفت: مادر تا به حال كه برادرهايم را خواب مي ديدم مي گفتم كه من هم شهيد مي شوم؟ به من جواب نمي دادند ولي چند روز پيش برادرم رضا را خواب ديدم خيلي خوشحال شدم. گفتم: كي مي شود من هم شهيد شوم وخدمت شما برسم. گفت: ان شاءالله شهيد شدنت نزديك است چند روز ديگر باز عمليات كربلاي 4 شروع شد. ايشان شركت كردند در «كربلا 4» اين طور كه فرمانده محترم لشكر10سيدالشهداء «سردار فضلي» در يكي از جلسات «سالگرد شهدا» براي ما صحبت مي كرد. از لشگر خيلي بچه ها شهيد شدند و ايشان هم در همان موقع به شهادت نائل آمد. خدا را شكر گذارم از خداوند سبحان مسئلت دارم كه توفيق بدهد كه راه اين ها را بتوانم ادامه بدهيم و مديون خون اينها نباشيم شعبانعلي چهارمين فرزند خانواده بود پيش از تولد كه پدر چيزي نمي داند مادرش خيلي از خودش راضي بود. مي گفت: من از اين بچه هيچ گونه ناراحتي نديدم بعد از اين كه به دنيا آمد مادرش با هزار زحمت اين ها را بدون وسيله بزرگ كرد تا اين كه در دامان مادر بودند و كم كم رشد كردند. پيش ازاين كه به مدرسه بروند ايشان به مكتب قرآن جهت تعليم قرآن فرستادم و بعد كه سنش به حد نصاب رسيد و هفت سالش شد به مدرسه رفت از اول ايشان به قول معلم هايش شاگرد ممتاز بود همه از ايشان راضي بودند هم از درسش و هم ازاخلاق و رفتارش ايشان يك روز شهر بود. مكتب آن موقع معلمها مثل حالا نبود كه درس را روي تخته سياه بنويسند و بچه ها را تعليم دهند ايشان ظاهراْ نتوانسته بود يكي را درست جواب دهد معلمش بنده خدا با چوب مي خواست حركتها را نشان دهد چوب به سر ايشان خورده بود و درست به رگ خورده بود. خون از سراين به سقف مكتب خانه زده بود ما هم خانه مان نزديك مكتب خانه بود. ديدم معلم يكي از شاگردانش را عقب ما فرستاده بود. من رفتم. گفت: ببخشيد اين بچه اين طور شده است. گفتم: مسئله اي نيست. گفت: نه! خوب خطردارد. معلم دستش را گذاشته بود روي سرشعبانعلي دستش راكه برداشت ديدم خون بیرون مي زند. دستمال تو جيبم بود روي سرش بسته بودم. خانه بردم و مادرش پشم گوسفند روي سرش گذاشت.

خون بند آمد بعد از چند دقيقه من اين را باز سر كلاس بردم. ديدم معلمش خيلي ناراحتي مي كند. گفتم: مسئله اي نيست شما كه عمداْ اين كار را نكرديد ايشان از همان هشت سالگي كه من كشاورز بودم كمك مي كرد. آن موقع كه ايشان به دنيا آمد من سركشاورزي بودم. باغمان تا خانه نزديك پانزده كيلومتر فاصله داشت شبها يكي از چراغهاي گازي را بر مي داشت و مي رفت من يك شب ايشان را دنبال كردم، گفتم: اين وقت شب كجا مي رود؟! وي را دنبال كردم يك رفيق داشت كه با ايشان همكلاس بود با آن مي رفت تو يك اتاقكي كه آنجا با هم درس مي خواندند.

سال 1356 بود ، این برادرها هوششان بالا بود. يك روز با برادر ها و دوستانش در اتاق را بسته بودند و صحبت می کردند. من رفتم و ديدم در همان اتاق به خواب رفته اند و كتابي آن جاست كتاب را برداشتم مطالعه کردم.

كتاب درباره انقلاب الجزاير بود و درمورد اين كه آن زمان كه الجزاير انقلاب كرد.

آن موقع ده ريال پول بيش از هزار تومان الان بود. ما روز جمعه از بچه ها بيشتراستفاده مي كرديم. جهت كارهاي كشاورزي يك روز جمعه آمد و گفت: حاج آقا يك تومان به من بده مي خواهم به هشتگرد بروم چون آن زمان در روستا دبيرستان نبود به هشتگرد می رفتند و در آنجا تحصيل مي كردند. گفتم: براي چه امروز كه مدرسه تعطيل است. ما يك معلمي داريم كه معلم ديني ما است. ما را امروز به خانه اش دعوت كرده است مي خواهد با ما صحبت كند. من يك تومان را دادم ايشان رفت و غروب آمد. گفتم: كجا بودي و كجا رفتيد؟ گفت: از تو كلاس ما معلم 10نفر را انتخاب كرد و گفت فردا بياييد خانه ما ظهر هم مهمان من هستيد. ما هم رفتيم. معلم درباره تبعيد حضرت امام خميني (ره) در منزلش براي ما صحبت كرد و به ما هشدار داد كه رهبرما در نجف اشرف هستند و گفت براي اين كه تو كلاس نمي توانم اين حرفها را بزنم و شما ها را مي شناسم و می دانم پدر هايتان مذهبي هستند به خاطر همين من شما را به اینجا دعوت كردم. اين صحبت ها را بگوييد هر بچه اي از پدر بالاخره يك حسابي مي برد ولي اين با برادر هايش هماهنگ بود هركاري كه من به ايشان مي گفتم: بين برادر هايش تقسيم مي كرد. خيلي فعال بود ولي نسبت به برادرهايش بعضي چيزها را خيلي ملاحظه مي كرد. ساكت وآرام بود و مثلاْمي ديد كه من پول ندارم مسیر را از روستاي خور تا هشتگرد پياده مي رفت و مي آمد بچه ها به او گفته بودند كه چرا پياده مي‌ آيي نگفته بود كه پول ندارم، گفته بود؛ هوا خوب است برای هواخوری پیاده می روم. شبها درس هايش را انجام مي داد حتي به درس هاي خواهرانش مي رسيد.

... ادامه دارد

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده