خاطره خود نوشت سرباز شهید «شعبانعلی عنبری محمود»؛
از اين رو معاشرت با غريبان بي كسان و تهديدستان را دوست داشتم. رازهاي نهفته دلم را در زندگي آنها مي يافتم تا مي توانستم به مظلومان به اندازه خودم كمك مي كردم.
خاطره خود نوشت سرباز شهید در

نویدشاهد البرز؛ شهید «شعبانعلی عنبری محمود» که نام پدرش «حمزه علی» است در هشتم آذر ماه 1339، در همدان چشم به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد و به عنوان رزمنده در روزهای دفاع مقدس لباس رزم به تن نمود و در راه وطن از خود رشادت های فراوان نشان داد و در هشتم آذر ماه 1359، به شهادت رسید. تربت پاکش در بهشت زهرای تهران نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

غریبانه های سرباز شهید؛ از کودکی تا دفاع از وطن

زندگینامه خود نوشت شهید  را در ادامه می خوانید:

من در اول فرودين ماه سال 1336، در روستاي از اطراف همدان ،بخش رزن به نام پاينده متولد شدم پدرم كشاورز بود ومادرم خانه دار ،هر دو بي سواد بودند و من آخرين فرزند خانواده بودم من پنج ساله بودم كه برايم شناسنامه گرفتند. منتها سه سال كوچكتر از سن واقعي ام (1339). آنها به اين دليل سنم را در شناسنامه كوچكتر از سن واقعي ام گرفته بودند كه من به سربازي نروم درست يادم هست شش ساله بودم كه مرا به مكتب فرستادند.

روز اول تمام حروف الفبا را تا حمد ياد گرفتم مكتب دار متوجه هوش و استعدادم شد و به پدرم سفارش كرد كه مرا از مكتب باز ندارد چون كارهاي كشاورزي و دامپروري اجازه نمي داد.بالاخره موفق شدم كه دو سال به مكتب بروم و در مدت اين دو سال قرائت قرآن و كتاب گلستان و نصاب، جوهري، سراج القلوب و چند كتاب را خواندم. هشت ساله بودم که «سپاه دانش» آمد من به مدرسه رفتم و امتحان داده به كلاس سوم ابتدايي قبول شدم ولي وقتي آخر سال رسيد با اين كه شاگرد اول بودم معلم سپاهي به من كارنامه نداد. علت را پرسيدم گفت: تو پنج ساله اي بايد سه سال ديگر به كلاس اول بروي. به پدرم گفت: شناسنامه ام را اضافه كند و پدرم اين كار را نكرد و سپاهي مرا از مدرسه اخراج كرد ،اجباراْ درست چهار سال ترك تحصيل كردم و اين كار به نفع پدرم بود زيرا در مزرعه در كارهاي كشاورزي به آنها كمك مي كردم و در دامپروري هم همچنين بالاخره همه فن حريف بودم ،علف مي چيدم ،گندم درو مي كردم، بيل مي زدم، باغباني مي كردم، گاو و گوسفند مي چراندم. تمام كارهاي يك نفر روستايي كه همه را نمي توانم ذكر كنم بعد از چهار سال ترك تحصيل دوباره راهي مدرسه شدم اما اين بار هوشم خيلي فرق كرده بود زيرا اتفاقي برايم در كار روستايي رخ داد كه هوشم را عوض كرد. نه ساله بودم. سوار الاغ شدم. چون الاغ بود و پالان و مهار نداشت جفتك زد به هوا و من با كله به زمين خوردم و مدت يك هفته گيج و سراسيمه بودم و كسي مرا به دكتر نبرد تا به تدريج خوب شدم ولي هواس پرتي پيدا كردم. باري بعد از چهار سال ترك تحصيل راهي مدرسه شدم كه دراين موقعيت من دوكار مي كردم هم بايد به كارهاي روستاي مي رسيدم وهمه به مدرسه مي رفتم برادر بزرگم در اين مدت علاوه براين كه مرا كمك نكرد هميشه مرا اذيت مي كرد كتك مي زد و كار بيشتري از من مي كشيد تا آنجا كه از زندگيم سير شده بودم ....... من از اين كار با وجود اين سختي منصرف شدم. من نبودم كه در ده پاينده اين طور سختي مي كشيدم، رفقاي من هم بودند كه تعدادي از آنها هم به سرنوشتي چون من گرفتار بودند تا كلاس چهارم ابتدايي به هر نحوي بود در ده پاينده خواندم. آبان ماه پاييز سال 1350، بود كه ما از ده به كرج كوچ كرديم. برادرم علي مرا به مدرسه برد و ثبت نام كرد و مدير دبستان نمي پذيرفت. تا اين كه از آموزش و پرورش نامه آورديم و مرا ثبت نام كرد. من به كلاس پنجم ابتدايي رفتم چون همان طوري كه یادآور شدم امكان درس خواندن نبود از رياضيات من چيزي نمي دانستم و اما اولين ديكته اي كه معلم گفت: بيست گرفتم. در كلاس پنجم عقب ماندگي رياضيات را جبران كردم و توانستم در آن سال امتحان نهايي شاگرد اول كلاس شوم. در اين موقع، كار من در تابستان عملگي بود. گاهي هم عملگي نبود و در كارخانه موزاييك سازي كار مي كردم که بدترين جا بود و اكثر كساني كه آنجا كار مي كردند سنگ مثانه مي گيرند و يا سنگ كليه من روزي 9تومان حقوق مي گرفتم، صبحانه نصف بربري با چاي شيرين مي خوردم. نهار هم يك كانادا با نصف بربري در مدرسه كودكان و معلمان به من مي خنديدند و تحقيرم مي كردند و در اجتماع به وضع ظاهريم مثلاْ اگر سوار تاكسي مي شدم كسي بغلم مي نشست خودش را كنار مي كشيد كه لباس من با لباس نو و اتو دار او نخورد و خيلي رنج هاي ديگر .

سال بعد به اول راهنمايي رفتم چون من هيكلم درشت به نظر مي رسيد مرا ثبت نام نمي كردند بالاخره با سماجت زياد مرا ثبت نام كردند. سه سال راهنمايي برايم تحقير و توهين و متلك بود و من پسري درس خوان، نماز خوان، سر به راه و سربزير بودم و من بعد از چند ماه نظر مدير و ناظم را به خود جلب كردم و بالاخره من دانش آموزان شدم بالاخره راهنمايي را تمام كردم و تابستان ها بيكار بودم پيش برادرم به طوافي پرداختم كه كار يك طواف را انجام مي دادم و كتك را مي خوردم چون من به آنها رشوه نمي دادم. دوره راهنمايي تمام شد اما من از مدرسه و از اجتماع تجربيات خوبي كسب كرده بودم. فهميده بودم كه از من بدبخت تر هم هست كساني را مي ديدم كه نان شامشان را ندارند. در عوض عده ديگر ميليوني بودند ساختمان هاي باشكوه داشتند و ماشين هاي آخرين سيستم و زندگي مجلل و تجملي در آن موقع من درك مي كردم و اين طور به خواص طبقاتي مرا رنج مي داد. از اين رو معاشرت با غريبان بي كسان و تهديدستان را دوست داشتم. رازهاي نهفته دلم را در زندگي آنها مي يافتم تا مي توانستم به مظلومان به اندازه خودم كمك مي كردم.

مهر ماه سال 1354 ، بود كه من به دبيرستان رفتم و با بچه هاي زيادي از همسالانم آشنا شدم و با دبيران زيادي سروكله زدم. درد دل هاي آنها را گوش مي دادم و مي دانستم هر كس يك دردي دارد. دبيرستان ما دبيرستان دولتي دهخدا بود به قول جاي لات ولوت و به قول من دبيرستان محرومان چون آنجا همه اشان فرزند كشاورز و كارگر بودند با اين كه دبيرستان هاي ديگر دبيران خوب ،آزمايشگاه كارگاه و تأسيسات ورزشي داشتند اما ما از همه اين ها محروم بوديم. يك دبيرستان ادبي را به تجربي رياضي اختصاص داده بودند و آن موقع يك دبيرستان مخصوص رشته رياضي و تجربي را (فارابي )به رشته بازرگاني داده بودند و ميليون ها تومان وسايل آزمايشگاهي در آنجا روش گرد وخاك مي نشست. بچه هاي ما حتي رنگ اسيد سولفوريك را هم در دوره نظري نديدند. زيرا از اين روش رئيس آموزش و پرورش پول خوبي به جيب مي زد. بگذريم. با هزاران رنج و بدبختي دوره چهار ساله نظري را هم تمام كرديم. در سال 58ـ57 موقع پيروزي انقلاب من ديپلم را گرفتم و در كنكور شركت كردم چون به رشته دل خواهم قبول نشدم به فوق ديپلم هم نرفتم و راه سوم را انتخاب كردم.

در پانزدهم آذر ماه 1358، به سربازي رفتم. دوره آموزشي را در بيرجند ديدم به وضع ارتش و تعليمات نظامي آشنا شدم. من با اين كه معدل خوبي داشتم سرباز صفر شدم و به طور كلي همه ديپلم ها سرباز صفر شد و ما اين وضع را به خاطر اسلام و ايده و اعتقاد به مكتبمان پذيرفتيم.

بدشانسي اگر به نماز آيد *يا سقف فرو ريزد و يا قبله كج آيد.

آري! .... بعد از دو ماه دوره آموزش ما را تقسيم كردند. من به لشگر 77 مشهد افتادم. از آنجا به قوچان و از قوچان به امام قلي مرا فرستادند. سرماي 35درجه زير صفر را در امام قلي تحمل كرديم.

تازه بوي بهار مي آمد؛ 10روز مانده به عيد به ما مأموريت خورد و گروهان ما را به بانه آوردند. يك ماه اول (فروردين ) در بانه آرامش بود. از چهارم ارديبهشت درگيري به وجود آمد .در طي اين درگيري تاكنون که چهارم خرداد ماه 1359، حدود پنجاه نفر شهيد و بيش از صدنفر زخمي و چندين نفر گروگان را داده ايم. اما همه ما تا در رگ خود خون داريم مي جنگيم تا اشرار دست از نبرد خلق قهرمان ما بردارد اگر چه ممكن است همه ما دراين مأموريت شهيد شويم ولي آينده روشني براي سربازان ديگر و هم وطنان پيش بيني مي كنيم ان شاءالله پيروز خواهيم شد. ان الله علي كل شي قدير. مختصري از زندگيم علي عنبري مورخه: چهارم خرداد ماه 1359

....

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید استان البرز

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده