در سالروز شهادتش منتشر می شود؛
سلام من درود من به آوارگان دشت و كوهستان به رزمجويان آبادان به اهواز و به دزفول به انسانهاي رنجديده خوزستان به پيران ستمديده، مادران داغ ديده ،مردم ماتم ديده ايران باد. مرا آرامگه بسازيد در جايي كه رويش تپه خاكي و كوچك پر زگلهاي بهاري پديد آيد مرا در نيمه راه جنگلهاي كوهستاني آرامگه بسازيد.
دلنوشته

نویدشاهدالبرز؛ شهید«اکبر طائی» که نام پدرش «غلامعلی» و مادرش «کوکب» است در سال 1338، در تهران چشم به جهان گشود. او تحصیلات خود را تا دیپلم ادامه داد و به عنوان سرباز رزمنده به بستان اعزام شد و و در حین عملیات با اصابت ترکش به شاهرگ در هشتم آذر ماه 1360، به شهادت رسید. تربت پاک شهید در «امامزاده عبدالله» در گرگان نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.

دلنوشته هایی از شهید«اکبر طائی» را در دست داریم که در ادامه مطلب می خوانیم؛

به يادآوريم ايام ديرين را به هنگامي كه در گذراندن عمر ساکت خويش كاري جز مطالعه و يا كار كردن نداشتيم و زندگيم اينگونه سپري مي شد در آن هنگام در موقع خواندن زمانها در موقع مرگ يك قهرمان، چقدردلم مي خواست جاي او بودم و مثل او با شجاعت به پيشواز مرگ مي رفتم و يا چقدر از دست يكي از قهرمانان كه به خاطر حفظ جان خويش تن به خيانت مي داد، عصباني مي شدم و او را ناسزا مي گفتم.

به راستي كه قضاوت به هنگامي كه خود با مرگ فاصله زيادي داري چقدر آسان است. هميشه مي گوئی: اگر من به جاي او بودم اين مي شد يا آن مي شد ولي هنگامي كه مرگ را در نزديكي خود احساس مي كني آنگاه است كه زندگي با تمام شكوه و زيبائيش در پيش تو نظاره گري مي كند. خاطرات زيبا زنده مي گردد دلت مي خواهد دوباره آنها را ببيني لمس كني و زنده بماني و آنگاه است كه مي بيني. قضاوت در مورد قهرمانان يا خائنين تا موقعي كه خود در معرفي آزمايش قرار نگرفته اي كارآساني است ولي به هنگامي كه خود دركوره آزمايش قرار گرفتي، آنگاه که تمام زيبائيها را دوباره به يادآوردي مي بيني كه دراين هنگام ترك زندگاني چقدردشوار است و اكنون من درچنين لحظاتي دشوار سير مي كنم. مرگ در چند قدمي ما سايه افكنده ما جزء اولين گروههايي هستيم كه بايد بر دشمن حمله ببريم و درآويزيم. آنهم دشمن كه در ارتفاعات كاملاْ بر ما مسلط است. بدون شك تعدادي نه چندان كم از ما كشته خواهند شد من هم كه از آنها باشم از همين رو است كه معناي واقعي زندگاني را تازه لمس مي كنم و دشواري ترك آنرا تازه درك مي كنم و اين آزمايش است براي من اگر از آن سربلند و زنده بيرون آمدم كه آزمايش خويش را پس داده ام اگر كشته شدم من هم هيمه اي هستم براي شعله هاي روشني بخش و اگر سرافكنده و زنده بيرون آمدم يعني براي حفظ جان به رذالت تن دادم ديگر براي تمام عمر به منجلاب تباهي خواهم افتاد.

به اميد موفقيت در اين آزمايش . سوم اردیبهشت 1360

***

بلبلي شوريده حال خوش ندارد، خوش سرهمه خوان و تيز بال مي خواند. نغمه هاي بسيار بر سر هر كوي بر هر شاخسار در ميان دشت در ستيغ كوهسار كه چرا كوهستان به گورستان بدل يابد يا چرا باغ و بستان به خار بدل يابد. آخر چرا گلزارها پژمرده گشتند. مرغان خوش خوان چرا افسرده گشتند. عاقبت نغمه اين بلبل بستان، نغمه شد. در ميان جمع در هر محفلي شايسته شد. آخرش سينه به سينه نقل گشت. از ستيغ كوه از خارستان گذشت. ازميان دشت از باغستان گذشت. تا رسيد بر باغبان پير سال موي چون كافور رخ بسان دشتهاي پر زچال باغبان چون قصه بلبل شنيد. لحظه اي برحال بلبل ها گريست. دست برگذاشت و كرد فرياد كه اي بلبل خوش خوان تو مباش افسرده از اين زندگي، غم مخور افسرده مباش نغمه خوش خوان و دور باش از افسردگي چون كه من هستم اندر اين جهان شور و حالي خواهيم نشاند، بر زمين ايمان خارستانها و گورستانها را همه گلزار گردانيم. مرغان خوشخوان را همه برگردانيم.

آرامگه من مرا آرامگه بسازيد. درجائي كه در آن جاي بارش باران فرش طوفان نغمه مرغان خوشخوان عطر گلها و گلستان در كنار هم شور گيرند مرا آرامگه بسازيد درجايي كه درآن جاي خستگان راه كوهستان درپناه سايه پهناور درختان لحظه اي آسوده گيرند. خستگي از تن برآرند پس آنکه به سوي قله ما گام بردارند.

مرا آرامگه بسازيد در جايي كه رويش تپه خاكي و كوچك پر زگلهاي بهاري پديد آيد مرا در نيمه راه جنگلهاي كوهستاني آرامگه بسازيد.

ديجور شب دور تاريك و سياه از عدم و نور مردم همه رنجور بيمار وجود از شب ناجور دلها همه افسرده سر ما همه برزير فرو برده رو با همه مرده است كه مرده مردم همه غمناك باشند همه در رنج ز دست شه سفاك ايام گذرد. شب رو به سحر كرد. خورشيد بر آمد. شبها به سر آمد. تاريكي فنا شد. دستها همه از بند رها شد. مردم همه بيدار شدند. از شب دور همه بيزار شدند. نوري پديد آمد دلها همه به اميد آمد.

سلام من، درود من، كه يك سرباز هستم. درون جبهه اي از جبهه هاي جنگ با ظلم به سوي مردم چشم انتظار میهنم باد. سلام من درود من به آوارگان دشت و كوهستان به رزمجويان آبادان به اهواز وبه دزفول به انسانهاي رنجديده خوزستان به پيران ستمديده مادران داغ ديده مردم ماتم ديده ايران باد.

دلم مي خواست بگويم من نمي دانم چطور آغاز سازم اين كلامم را بدانيد مادرانم بداند موقع كه هنگام گذار ما به دست ما تا ظرف آبي پشت پاي ما ريختي يا هنگامي كه دستها را به سوي آسمان برده ما را دعاي گفتن يا از اندوخته ناچيز خود.


منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید استان البرز


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده