در سالروز شهادت شهید«جمشید رنجی» منتشر می شود؛
پنجشنبه, ۰۸ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۵۱
خاطرم است که در آخرین اعزام که داشت به جبهه جنوب می رفت ، شب در كنار هم در منزل نشسته بوديم، به او گفتم تو باید درست را ادامه بدهی و به دانشگاه بروی. گفت كه آيا فكر نمي كني بهترين دانشگاه همين جبهه است؟ آيا فكر نمي كني كه بهترين معلم رهبر كبيرمان است؟ آخه اگر من نروم و ديگران نروند مي داني چه اتفاقي مي افتد آيا خبر داري كه چه بلایی سر مردم بستان آمده است.
شهادتی غیرتمندانه در «بستان» به روایت برادر

نوید شاهد البرز؛ شهيد «جمشيد رنجي» که نام پدرش «محمد قاسم» است در سال 1341، در شهر کرج چشم به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا اول دبیرستان ادامه داد و در حالیکه محصل بود به عنوان رزمنده برای دفاع از کشورش پا به عرصه دفاع مقدس نهاد و و در راه وطن و کیان خود در هشتم آذر ماه 1360، دلیرانه جان را فدا کرد و تربت پاکش در «امامزاده محمد کرج» مظهر ایثار و استقامت در راه وطن است.

روایتی برادرانه از شهید «جمشید رنجی» را در پیش روی دارید:

جمشید دو سال از دوران دبيرستان را گذرانده بود كه انقلاب مذهبي و مردمي ايران زمين به رهبري قائد بزرگ و رهبر كبيرمان امام خميني(ره) شروع گرديد و او كه از اوان كودكي تشنه اسلام و بيزار از جور و ستم ستمگران طاغوت به مردم مستضعف جامعه بود فعاليت چشمگيري را آغاز نموده و به صف مبارزان پيوست و در اوايل دوران انقلاب كه اعلاميه هاي رهبران به دستش مي رسيد براي اطلاع ديگران اعلاميه پخش مي نمود و حتي بعضي از شبها تا صبح به منزل نمي آمد و براي تكثير و پخش اعلاميه هاي رسيده فعاليت مي نمود و دوران حكومت نظامي طاغوتيان براي مبارزه با آنها شبها با ساير همرزمانش به خيابانها مي رفتند و با شعار مرگ بر شاه كاخ ستمگران و دل طرفداران آنها را به لرزه در مي آوردند و با بانگ الله اكبر خميني رهبر مخالفان اسلام و حكومت اسلامي را داغون مي نمود تا اينكه به رهبري رهبر عزيزمان انقلاب به پيروزي رسيد و با پيروزي انقلاب او جهت حراست از اين انقلاب و نابودي طرفداران طاغوت فعاليت وسيعتري را شروع كرد و ديگر ما او را حتي هفته اي يكبار هم نمي ديديم و او هر روز به انقلاب علاقه بيشتري پيدا مي كرد و تا جايي كه با شروع جنگ تحميلي كه او در سال چهارم دبيرستان بود درس را رها كرد و به رزمندگان و همرزمانش در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل پيوست و او چندين ماه در جبهه درمنطقه سر پل ذهاب و در نواحي مختلف غرب مشغول نبرد با قواي كفر و طرفداران داخليشان بود و هر باري كه براي مدتي نيز به كرج مي آمد، فعاليت داخلي را شروع مي نمود. يادم هست روزي را كه سازمان ضدانقلاب كه با نام سازمان مجاهدين خلق چهره زشت خود را نشان داد او مي گفت كه اينها مي خواهند از نام مجاهد و از آيه اي كه در قرآن آمده است استفاده كنند و اينها موافق با اسلام نيستند و درست به خاطر دارم روزي كه اين بي خبران از خدا در كوههاي حصار مخفي بودند و از طريق بلنديهاي منطقه مي خواستند شورش كنند او به كرج آمده بود و به محض باخبر شدن از اين جريان به ياري ديگر برادران خود شتافت و وقتي به منزل آمد قسمتي از لباس و بدن او خونين بود و وقتي از او سوال كردم كه چه شده و اين خونها چيست؟! گفت: اين خون همان افرادي است كه با نام مجاهد، دختران و جوانان برومند اين مرز و بوم را گمراه نموده و از گمراهي آنان به نفع رهبراي خود يعني آمريكا و شوروي سود مي بردند. اينها همان افرادي هستند كه نه نصايح رهبر را گوش كردند و نه نصايح ابوذر زمان آيت الله طالقاني و در منجلاب گناه آلوده غرق شدند. بله! او هرگز نماز و روزه و دعاي كميل و نماز جمعه را ترك نمي نمود و هميشه براي هرچه باشكوهتر برگزار شدن نماز جمعه فعاليت چشمگيري داشت و در كليه انتخابات شركت فعالي داشت و در زمان انتخابات رياست جمهوري برادر رجائي درجبهه بود ودرحالي كه با كفر در ستيز بود با يك دست تفنگ و با دست ديگر راي خود را در جهت كوري دشمنان و به استقلال رسيدن اين مملكت و بيرون آمدن از زيراستعمار به صندوق آراء انداخت.

درست به خاطر دارم براي آخرين بار كه مي خواست به جبهه جنوب برود، شب در كنار هم در منزل نشسته بوديم و در حالي كه دست در گردنم انداخته بود و شوخي مي كرد؛ اين يكي از خصلتهاي او بود كه با همه مهربان بود و هميشه در رفع مشكلات به كليه اعضاي خانواده همراهي مي كرد و احترام خاصي براي پدر و مادر قائل بود. از او پرسيدم كه راستي «جمشيد جان» تكليف چیست؟ گفت: داداش فقط به تو مي گويم كه بداني چون هميشه براي تو درد دل مي كنم. بله او گفت كه آيا فكر نمي كني كه بهترين دانشگاه همين جبهه است؟ آيا فكر نمي كني كه بهترين معلم رهبر كبيرمان است؟ آخه اگر من نروم و ديگران نروند مي داني چه اتفاقي مي افتد آيا خبر داري كه چه بلایی سر مردم بستان آمده است. آيا كه فكر نمي كني كه اگر جلو انها را نگيرند اين كافران از خدا بي خبر دست از اين كارهايشان برنمی دارند. من فكر مي كنم كه اسلام در دفاع از قرآن و دين و ناموس بزرگترين سفارش را كرده و رهبر كبيرمان نيز فرموده اند كه بزرگترين دانشگاه در حال حاضر جبهه جنگ است. بله! او براي آخرين بار به جبهه رفت و دو روز قبل از حمله بستان به من تلفن زد و خداحافظي نمود و من به او گفتم كه مي خواهم به ديدنت بيايم ولي او گفت كه من فردا عازم خط حمله هستم. بله او رفت و بعد از حمله بستان خبر شهادت او را برايمان آوردند ولي از پیکرش او خبري نداشتند و پیکر برادر عزيزم چهل روز در صحراي كربلاي بستان در زير خمپاره و توپ و آفتاب سوزان بر روي خاكهاي داغ آن ديار باقي ماند و پس از برگزاري مراسم چهلمش، فرداي آنروز كه مصادف بود با روز جمعه و روز برگزاري نماز جمعه كه او خود مدافع و يكي ازبرگزاركنندگان آن بود پيكر پاكش را برايمان آوردند و در ميان انبوهي از جمعيت حزب الله اين شهر در ميان ديگر همرزمانش پس از نماز جمعه تشييع شد و در گلستان شهداي اين شهر در«امامزاده محمد(ع)» در جمع ديگر شهدا به خاك سپرده شد.

منبع: مرکز اسناد اداره کل بنیاد شهید استان البرز

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده