مناجات شهید والفجر هشت در وصیت نامه؛
پروردگارا ، مولاى من ما را ببخش ما همه اشتباه كرديم، آنقدر فرياد مى زنم، آنقدر گريه مى كنم كه مرا به آنجا ببرى كه ديگران را بردى. حسين جان او سالار شهيدان آنقدر در سحرگاه السلام عليك يا ابا عبدالله مى گويم تا جوابم را بدهى، مگر نه اين است كه جواب واجب است پس جوابم را بده كه عاشق تو هستم و مى خواهم در هنگام شهادت جواب سلامهايم را بدهى..
مناجات شهید والفجر هشت در وصیت نامه


نویدشاهدالبرز؛ شهید «مرتضی غلامی» در سال 1344، در تهران در خانواده مومن و مذهبی دیده به جهان گشود و پس از طی دوران کودکی در سن هفت سالگی وارد دبستان شد و پس از آن دوره راهنمایی را با موفقیت پشت سر نهاد و پس از آن وارد دبیرستان گردید و با سعی و تلاش فراوان توانست مدرک دیپلم خویش را در رشته راه و ساختمان (فنی) در هنرستان شهید بهشتی کرج دریافت نماید و او در زمان انقلاب هر چند که چندان سنی نداشت اما به همراه والدین مومن خویش در راهپیمائیها و تظاهرات مردمی بر علیه رژیم شاه شرکت می نمود. وی پس از پیروزی انقلاب با تشکیل بسیج به عضویت این نهاد مردمی در آمد و با شروع جنگ تحمیلی شهید همواره سعی میکرد که به جبهه برود و در آنجا خدمت نماید اما چون سن کمی داشت از رفتن او ممانعت به عمل می آوردند و او در پشت جبهه ماموریتهای بسیج را با جان و دل خریدار بود و با زبان روزه به جهاد سازندگی می رفت و سر انجام پس از مدتها تلاش و دیدن آموزشهای لازم رزمی موفق شد به جبهه های جنگ حق علیه باطل برود و در جبهه حماسه آفرید و پس از رزمی بی امان سرانجام در تاریخ بیست و نهم آبان ماه 1362، در عملیات پیروزمند «والفجر هشت» شرکت کرد و به شهادت رسید و پیکر مطهر شهید در بیست و یکم خرداد ماه 1373، به میهن رجعت پیدا کرد.

وصیت نامه ای از شهید مذکور در دست داریم که در ادامه مطلب می خوانیم:

بسم الله الرحمن الرحيم

«ولا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموتا بل احيا و لكن لا تشعرون »

نپنداريد كه كسانيكه در راه خدا كشته شده اند، مرده اند، بلكه آنها زنده اند وليكن شما آنرا درك نخواهيد كرد.

پروردگارا! به قلم من قدرتى عطا فرماكه اين كلمات راهنما و روشنائى براى آنان باشد كه هنوز در غفلت و خواب هستند، پروردگارا وصيتم را مى‌نويسم نه براى آنكه ديگران بخوانند و از آن بگذرند بلكه اين براى آن كسانى است كه روزى من در جمع آنان بودم ولى خداوند بزرگ منتى بزرگ بر من گذاشت و مرا به اينجا آورد و درميان اين انسانهاى زيبا سيرت قرار داد ، باشد كه دوستان عزيزم همه با كمى تفكر خود را بشناسند كه رمز خداشناسى در خودشناسى مى باشد.

پروردگارا! عمرى در پى تو بودم و دنبال تو مى گشتم مولاى من اما تو را نيافتم و نا اميد به گوشه اى نشستم و گريه كردم و از اينكه تو را نيافتم غمگين بودم اما ندائى از گوشه اى مرا روشن ساخت او مى گفت: اى بنده خدا مگر مى‌شود كه بي نهايت كوچك به دنبال بى نهايت بزرگ برود و او را پيداكند نه هيچگاه نمى شود و اين مولاى ما مى‌باشد كه دنبال تو مي گردد. اما ما آنقدر بيچاره هستيم كه اعمال و نيت ما آنقدر تاريك است كه نمى گذارد دست خدا مرا بگيرد و به سوى خود ببرد. اما مولاى من آنقدر تو مهربانى كه پى فرصت مى گردى تا حركتى خوب از ما سر زند و از آن تو بهانه اى بگيرى و ما را به سوى خود ببرى. مولاى من آنقدر در نعمات تو غرقيم كه ياد تو از يادمان رفته است. چه زيبا مى گويد: چقدرقشنگ تشبيه مى كند كه : او مي گفت ما بمانند قوطى در بسته اى مى باشيم كه در اقيانوس بيكران قرارگرفته و آب اين اقيانوس با فشار مى خواهد كه داخل آن شود اما اعمال ما نمى گذارد.

پروردگارا ، مولاى من ما را ببخش ما همه اشتباه كرديم، آنقدر فرياد مى زنم، آنقدر گريه مى كنم كه مرا به آنجا ببرى كه ديگران را بردى. حسين جان او سالار شهيدان آنقدر در سحرگاه السلام عليك يا ابا عبدالله مى گويم تا جوابم را بدهى، مگر نه اين است كه جواب واجب است پس جوابم را بده كه عاشق تو هستم و مى خواهم در هنگام شهادت جواب سلامهايم را بدهى. به‌خدا قسم خجالت مى كشم از حسين و اصحابش . آخر او و اصحابش خيلى زجر ديدند سرها و دستها و پاها دادند و اين درست نيست كه من با پيكرى سالم پيش آنها بروم. مولاى من اگر قرار است شهيد بشوم از تو مى خواهم، عاجزانه از تو مى خواهم كه مرا به‌مدت بسيار طولانى درصخره ها پنهان گردانى و من با بدنى زخمى در آن بيابان زجر بكشم و كسى مرا درنيابد تا آنجا معناى عاشقى را دريابم و به حسين (ع) بگويم آيا حسين جان ازمن راضى هستى ؟ آيا مرا جزو اصحاب خودت قرار مى‌دهى ؟

به‌خدا قسم اگر ما درك مى كرديم آن چيزى راكه بايد درك مى كرديم ديگر مسئله گريه براى شهيد براى كسى نمى ماند . اگر كسى شهيد مى‌شد انسان ناخودآگاه بر او غبطه مى خورد و به او همه مرحبا مى گفتند ، بخدا اگر مى فهميديم ، اگر درك مى كرديم كه شهداء درقيامت در كجا قرار دارند كسى يك لحظه صبر نداشت. شهيد واقعا جوار الله است جاى شهيد در كنار مولايش مى باشد. بهشت شهيد، غذاى شهيد ديدن خدايش مى باشد اگر ما مى فهميديم اگر درك مى كرديم ، باور كنيد خدا اصلا نه بهشتى و نه دوزخى بوجود نمى آورد باور كنيد راست مى گويم هيچكدام از آنها نبود و اگر ما درك مى كرديم درجوار الله بودن خود بزرگترين نعمت و حتما بى نهايت ترين بهشت براى مؤمنين بود، با تمام وجودم مى گويم خدا را نه براى بهشتش و نه براى جهنمش مى پرستم بلكه خداوند را لايق پرستش مي دانم .

خداوندا! بهشت را نمى خواهم ولى جوارالله را مى خواهم، دركنار تو بودن را مى خواهم، اگر قرار است كه به جوار الله برسم و از جهنم بگذرم باور كن مولاى من هفت طبقه جهنم را حاضرم طى كنم ولى در كنار تو باشم. مولاى من می گويم آتش جهنمت را طاقت بياورم و چگونه دورى تو را تحمل كنم ، آخر اى انسانها تا كى مى خواهيد در بند اين حصارهاىی كه با دست خود ساخته ايد باشيد. تا كى مى خواهيد بندگى اين حصارها را كنيد در حاليكه بوجود آمده اند براى شما وليكن ما با دست خود بنده آنها شديم.

دوستان عزيزم نمى دانم شما چگونه فكر مى كنيد ولى باور كنيد اينجا انسان معناى زندگى را درك مى كند و مى‌فهمد براى چه آمده و براى چه مى‌رود و از كجا آمده و به كجا مى‌رود. توصيه من به همه انسانها اين است كه اگر جواب سوالات را با خلوص نيت بدهند زندگى برايشان قفس تنگى مى باشد .

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك * دوسه روزى قفسى ساخته اند از بدنم و در آن موقع انسان مست مى‌شود و عاشقى او با معبودش آنقدرزياد مى شود كه از عشق خود مست است و حيران

روز و شب با ديدن صياد هستم در قفس *

به‌سكه‌مستم نيست معلوم كه هستم در قفس *

و آن نور حق برمن جلوه گر شد و در اين لحظات كه شعاع حقيقى خورشيد كمال اعلا بر همه سطوحم تابيدن گرفته و جز نور و جهان نورانى چيز ديگرى نمى بينيم و آن‌موقع مى‌فهميم كه :

مرده بدم زنده شرح ، گريه بدم خنده شدم*

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم *ديده سير است مرا ، جان دلير است مرا * زهره شير است مرا، زهره تابنده شدم*همه شما دوستان عزيز و برادران بسيج و همه و همه حتى پدرو مادر گرامى خود را به تفكر وصيت مى كنم، بدانيد براى آنكه خود و خداى خود را بشناسيد بايد تفكر كنيد فكر كنيد در خودتان و خودتان را بشناسيد (أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ) آيا واقعا خليفه الله ما هستيم به‌خدا قسم واى برما اگر خليفه الله نباشيم ، خليفه الله بايد متقى باشد پس واى برما اگر متقى نباشيم زيرا اعمال نيك فقط با تقوا بودنش پذيرفته مى شود . گوش كن وصيت مولا على (ع) را به پسرش :

«اى پسرك من تو را وصيت مي كنم به تقوا و ترس از خدا و به ملازمت و فرمان او و به آباد داشتن دل خود و به چنگ زدن به ريسمان او » سعى كنيد كه فقط خدا را راضى كنيد زيرا فقط او «سريع الرضا» مى باشد ولى انسان دير و يا اصلا راضى نمى شود. آخر من نمى‌دانم اين انسان چرا آنقدر گنگ است ؟ وصيت ديگرم باز كلام على (ع) است ( امر به معروف كن و دست و زبانت را از زشتى باز دار و با تلاش و كوشش خودت آن‌را بجاى آور و در راه خدا جهاد كن ،جهادى كه شايسته اوست و در راه خدا از سرزنش‌كننده باكى نداشته باش و براى حق هر جا و به هر سخن باشد اقدام كن و در اين راه كسب دانش نما و خود را به شكيبايى و برنامه مطلوب عادت بده و بدان شكيبا بودن در راه حق نيكو خويى است و باز على (ع) در وصيتش مى گويد: بدان كه تو براى آخرت آفريده شده اى نه براى دنيا براى نيستى ، نه براى هستى و براى مردن نه براى زندگى تو در جاى كوچ مى باشى و درسراى موقت و در راه بسوى آخرت هستى و تو رانده مرگى كه گريزنده از آن رهايى نمى يابد. والسلام


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده