روایتی همسرانه از حیات طیبه شهید«حسین رحمانی نیکوئی»

نویدشاهد البرز؛ شهید«حسین رحمانی» درهیجدهم شهریور ماه 1331، در یکی از روستاهای زرند کرمان چشم به جهان گشود. وی طبق سنت نبوی ازدواج نموده و ثمره ازدواج دو دختر و یک پسر است که از او به یادگار مانده است.وی تحصیلاتش را تا پنجم ابتدایی ادامه داد و برای امرار معاش در ایران خودرو مشغول تحصیل شد. در دوران جنگ تحمیلی پا به عرصه دفاع مقدس نهاد و در گروه اطلاعات و عملیات نقش ایفاء کرد و سرانجام بعد از رشادت های فراوان در منطقه عملیاتی قصر شیرین در هیجدهم آبان ماه 1362، جاویدالاثر شد.

اکنون روایتی همسرانه از شهید مذکور را در ادامه مطلب می آوریم:

شهید « حسین رحمانی نیکویی» در دو ماهگی مادر را ازدست داد با مشکلات فراوان درشرایط سختی که درروستا بود رشد و نمو کرد.

درآن زمان شیرخشک نبود و دردامان نامادری بزرگ شد و تا کلاس پنجم درس خواند. تا کلاس دوم را در روستای خود درس خواند. به دلیل مشکلات فراوان و تنگدستی خانواده نتوانست درس بخواند و به همراه پدر به کارهای کشاورزی پرداخت.

درسن چهارده سالگی بازپشتیبان دیگر یعنی پدر را هم از دست داد و مدت دو سال پهلوی برادربزرگ خود زندگی کرد او جهت اداره خودش ناچارشد که دنبال کاری باشد و به شهربافق رفت.

آنجا هم با مشکلات زیادی زندگی را پشت سرگذاشتند و درهنگام خدمت سربازی جهت انجام آن دوسال را در ارتش درتهران سپری کرد.آنجا هم بعضی ازحرکات که ازجانب رژیم ستم شاهی بود او را سخت ناراحت می کرد پس ازخاتمه سربازی به کرج عزیمت کرد و درچند شرکت مشغول به کارشد و به دلیل شرایط بد بعضی شرکتها به دلیل ایمان قوی که داشت موجب شد که بعضی ازحرکات ضد اسلامی را نتواند تحمل کند و درسال 1354، ازدواج کرد و درشرکت ایران خودرو مشغول کارشد.

اواخرمرداد ماه سال 1362، برای مرخصی به کرج آمد و همسر و فرزندان را برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد برد به مدت ده روز در آنجا بودند.

دراین مدت ازطریق رسانه های خبری اعلام حمله ایران و عراق داشت خیلی نگران شد که در آن منطقه که ایشان مشغول به خدمت بود حمله شد .

ایشان خیلی نگران و مضطرب بودند از یک طرف ناراحت بودند که چرا به مرخصی آمده اند و ازطرف دیگر چون به زیارت امام رضا (ع) رفته بود خوشحال بود و گفت: الان که من درمنطقه نیستم تا کاری انجام بدهم لااقل خونم را اهدا کنم و در آنجا خون خود را برای رزمندگان اهداکرد.

که کارت خونش بعد از مفقود شدنش به دست ما رسید. بعد از برگشتن ازسفرسه روز نزد خانواده ماند و دوباره به جبهه برگشت درهمان موقع که فرزندم کوچک بود و پنج سال بیشترنداشت خیلی نگران بود و تا سرکوچه به دنبال پدرگریه می کرد و می رفت و می گفت: دیگه نرو.

پدرش با روحیه ای که به فرزند می داد می گفت: نگران مباش من می روم که با دشمن بجنگم و دشمن را شکست بدهم سپس فرزند را دوباره به خانه برگرداند و خود به منطقه رفت بعد از آن دیگر ما او را ندیدیم .

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده