ناگفته هایی از زندگی و روحیات شهید فهمیده به روایت با خواهر شهید «حسین فهمیده»؛
نوید شاهد البرز: چند روز قبل از رسیدن خبر شهادتش رادیو اعلام کرد که پسر بچه سیزده ساله ای خودش را به زیر تانک دشمن انداخته و آن را منهدم کرده و خود شربت شهادت نوشید. رادیو سعی داشت که خانواده این پسر بچه را از شهادت فرزندشان آگاه کند.

حسین را رهبرش شناخت که عالم او را شناخت

نوید شاهد البرز؛ شهید«حسین فهمیده»؛ اسطوره و قهرمان کودکی هایمان، نوجوان ایستاده در مقابل تانکهای دشمن در نقاشی هایمان و بزرگمرد کوچکی که امام خمینی «ره» او را  «رهبر ما» خواند. همزمان با فرار رسیدن سالروز شهادت  نوجوان شهید، قهرنان ملی «محمدحسین فهمیده» دیداری صمیمی با خواهر شهید داشتیم  تا با تورق خاطرات سالهای دور برادرش، روایتی تازه از رهبر 13 ساله و حماسه بزرگش تقدیم مخاطبان کنیم. متن این گفتگوی مشروح را در ادامه بخوانید:


حسین را رهبرش به عالم او را شناساند


 
خودتان را بیشتر معرفی کنید و از شهید« محمد حسین فهمیده » بگویید:

«مرضیه فهمیده» خواهر شهیدان «محمدحسین و داوود فهمیده» هستم. حسین هشتم آبان ماه سال 1359، به شهادت رسید. من متولد سال 1349، هستم و چند سالی از «محمد حسین» کوچکتر هستم. هر دوی ما متولد قم بودیم. حسین فرزند سوم خانواده بود اولین فرزند زهرا خانم هستند و بعد شهید داوود و شهید محمد حسین من و خواهرم مرضیه خانم و دو تا برادرهای دیگرم.

در بحبوحه پیروزی انقلاب و بازگشت امام خمینی (ره) به وطن عزیزمان « محمد حسین» هم در تظاهرات شرکت می کرد.سال 1359، بود هنوز طعم شیرین پیروزی را می چشیدیم که جنگ تحمیلی از طرف عراق علیه ایران شروع شد. من کلاس پنجم و «محمد حسین» کلاس سوم راهنمایی بود. با شروع جنگ تحمیلی «محمدحسین» هم در پوست خودش نمی گنجید. هر وقت که با او صحبت می کردیم همه فکر او درگیر جنگ بود. دایم می گفت: تکلیف این انقلاب نو پا و امام چه می شود. برنامه های انقلاب چه می شود.

· شهید فهمیده در ان سن کم همچین درکی از شرایط کشور داشت ؟


بله! کاملا به شرایط جامعه و مملکت آگاه بود شرایط بحرانی کشورمان را درک می کرد و اینکه تصمیم گرفته بود خودش را وقف میهن و انقلاب و رهبرش کند مشخص بود. حتی گاهی به زبان می آورد .

او آن شرایط بحرانی را درک می کرد و حتی سعی داشت برای ما که کودک بودیم هم این مساله را توضیح دهد. خاطرم هست زمانی که خاموشی می زدند به ما می گفت: اگر خاموشی دادند نترسید ما در جنگ هستیم.

· چه شد که حسین به جبهه رفت؟

چند روزی از جنگ نگذشته بود که امام فتوا دادند دفاع از کشور واجب کفایی است و حسین جان بر کف در مقابل فتوای رهبرش سر از پا نمی شناخت. همان موقع قصد منطقه جنگی را داشت او در مقابل فتوای امام اجازه پدر و مادر را لازم نمی دانست. ما که کودک بودیم معنی حرفهایش را زیاد درک نمی کردیم. ولی این را می دیدم که برای او خیلی مهم است.

آن موقع هنوز بسیج شکل نگرفته بود و حتی جبهه هم آرایش رزمی چندانی نداشت و بیشتر مردم بودند که در کنار ارتش دفاع می کردند. کم کم بسیج هم در حال شکل گرفتن بود. حسین با دستکاری شناسنامه در اوایل مهر ماه 1359، به سمت جبهه حرکت کرده بود. البته غیبت حسین در روزهای پر حادثه و خطر درگیری با رژیم شاهنشاهی این عدم حضورش را برای خانواده عادی کرده بود.

در آن زمان به خاطر دارم که او به قصد کمک به نیروهای انقلابی از کرج به تهران امده بود. پدر و مادرم هم خیلی دنبال او بودند تا اینکه متوجه شدند در یکی از منطقه های تهران که کوکتل مولوتف درست می کردند بوده است. حسین به این فکر نمی کرد که در منزل چه اتفاقی می افتد فقط دنبال براندازی رژیم و بازگشت امام بود.


اوایل مهر که ما به مدرسه رفتیم حسین به سمت جبهه ها رفت و ما دیگر او را ندیدیم. چند روز قبل از رسیدن خبر شهادتش رادیو اعلام کرد که پسر بچه سیزده ساله ای خودش را به زیر تانک دشمن انداخته و آن را منهدم کرده و خود شربت شهادت نوشید. رادیو تقاضا داشت که خانواده این پسر بچه را از شهادت فرزندشان آگاه کند.

با اعلام رادیو مادرم که در حال غذا خوردن بود قاشق از دستش افتاد و به خدا قسم خورد که این پسر بچه «حسین من» است. برادرم گفت: مادر چرا هر کسی شهید می شود می گویی: حسین است. مادرم گفت: نه ما دیگر حسین را نمی بینیم. داوود گفت: من می روم حسین را پیدا می کنم فردا حسین را برایت می آورم. مادرم باز تکرار کرد که شما دیگر حسین را نمی بینید. احساس مادرانه اش شهادت حسین را به او الهام کرده بود.

  •   خبر شهادت برادر چگونه به شما رسید؟

آن شب برای خانواده ما به سختی گذشت فردا صبح که قرار بود داوود و پدرم دنبال حسین به منطقه جنگی بروند. ساعت 9 صبح بود که در منزل را زدند و من در را باز کردم سه نفر جلو در بودند. دنبال خانواده ما می گشتند. مادرم چادر سرکرده و به جلوی در آمد. آنها شناسنامه حسین را به مادر نشان دادند و مادرم نگران و متعجب شد. گفت: برای حسین اتفاقی افتاده است؟ حسین محال بود شناسنامه اش را از خودش دور کند. پرسیدند: این عکس را می شناسی؟ مادرم گفت: این بچه من است . به مادرم گفتند زخمی شده است.

من آنها را به سمت مغازه پدرم راهنمایی کردم که در حین صحبت با پدرم من متوجه شدم که صحبت از شهادت «محمد حسین» است. پدرم با شنیدن اینکه محمد حسین به شهادت رسیده است دستانش را بالابرد و خدا را شکر کرد که محمد حسین به این راه رفته و جانش را در راه وطنش داده است.

برادران سپاهی سعی داشتند حماسه محمد حسین را برای پدرم تعریف کنند که پدرم به سمت منزل حرکت کرد. ما آن موقع متوجه نشدیم که حسین چه کار کرده انها منتظر مستمع بودند که از نحوه شهادت حسین تعریف کنند.

چند روز بعد از به خاک سپاری حسین بود که مجال پیدا کردند از فداکاری حسین در جبهه صحبت کنند و ما متوجه شدیم که برادرم چگونه به شهادت رسیده است.

· نحوه دقیق شهادت حسین چگونه بوده است؟

می گفتند در محاصره خرمشهر رزمنده های ما درشرایط سختی گیر افتاده بودند تقریبا در محاصره بودند تانک ها دشمن هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شدند. رزمندگان ما منتظر فرصتی بودند که عقب نشینی کنند دوست و همرزم حسین زخمی بر زمین افتاده بود. حسین بی تاب و آشفته از شرایط پیش آمده در اوج کودکی مانند پدری دلسوز نگران همرزمان و رزمندگان بود . در آن لحظه چه فکری می کند؟ خدا می داند! اما مثل همیشه تصمیمی بزرگتر از سن و سالش می گیرد و نارنج به کمر می بندد خشاب نارنجکی دیگر را می کشد و به سمت تانک ها می دود.

در این اثنا یکی از زخمی ها که شهید «شمس» به برادرانش می گوید دنبال حسین ریزه بروید که می بینند حسین در حال دویدن به سمت تانک ها است. برای تانک اول چنان انفجاری رخ می دهد که تانک های دیگربا تصور اینکه نیروی کمکی رسیده اقدام به عقب نشینی می کنند.

· در حالیکه خانواده حسین ساکن کرج هستند چرا شهید دربهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد؟


به خواسته مادرم بود روزی مادرم از حسین خواسته بود که او را به بهشت زهرا تهران ببرد که آنجا را ببیند. حسین می خندد و می گوید: اینقدر بهشت زهرا بروی خسته شوی. وقتی به شهادت می رسد هم مادر می گوید: آنجا به خاک سپرده شود.

· در مورد طرز فکر و نوع تفکر شهید حسین فهمیده برایمان بگویید:

· بارزترین تفکر «حسین فهمیده» حفظ حجاب بود به ما که خواهرهای او بودیم با اینکه در دوران کودکی به سر می بردیم می گفت: باید در مقابل نامحرم چادر سر کنید . حجاب را برای زن چادر می دانست . من کلاس اول دبستان را در شهر قم گذراندم که رژیم طاغوت حاکم بود و اولین روزی که به مدرسه می رفتم. روسری سرم گذاشتند و من را راهی مدرسه کردند. مدیر مدرسه روسری من را برداشت و به سطل آشغال انداخت. من بدون روسری به منزل برگشتم و روز بعد باز هم روسری سر من گذاشتن و من را راهی مدرسه کردند. مدیر این بار عصبانی روسریم را برداشت. روز سوم که به مدرسه می آمدم حسین با من به مدرسه آمد و همین که مدیر خواست روسری من را بر دارد جلو آمد و گفت: به روسری خواهر من دست نزن مدیر با دیدن چهره جدی حسین من را به کلاس فرستاد و من بعد از آن با حجاب در مدرسه ظاهر می شدم.

به درس مشق ما اهمیت می داد و درس خودش را هم خوب می خواند و ممتاز هم می شد. زمانی هم که می خواست به جبهه برود کتاب هاش رو خرید و جلد کرد که فرمان امام صادر شد و حسین به جبهه رفت. در واقع درس و مشق را بوسید کنار گذاشت و به جبهه رفت.

  •   کودکانه های و تفریحات شهید فهمیده چگونه بود:

حسین خیلی بیشتر از سن و سالش درک می کرد و درک کارهای حسین برای ما قابل درک نبود. در عالم کشتی عاشق جهان پهلوان تختی بود و هم مسابقات را دنبال می کرد و پیروزی ایران حتی در مسابقات کشتی برایش مهم بود.

در زمان طاغوت با اینکه فضا طوری بود که عزاداری امام حسین(ع) در خفا صورت می گرفت حسین دوست داشت که این عزاداری ها باشد و دنبال این مسائل می رفت پدرم هم که شخصیت مذهبی داشت در این موارد به او پرو بال می داد و گاهی هم که مادرم شکایت می کرد که حسین کجاست؟! پدرم می گفت : جای بدی نیست من از او خبر دارم. من دیدم حسین مسجد و هیات است. تا آخر شب توی هیات می مونه استکان ها را می شست و کفش های مردم را جفت می کرد.

· درک بالای حسین را ناشی از چه چیز می دانید:
در وهله اول لطف خداوند و بعد از آن همه چیز به پدرو مادرم بر می گردد. پدرم روی لقمه حلال بسیار حساس بود و در طول زندگی درامدی که شبهه ای در آن باشد را به منزل نیاورد . مادرم همیشه با وضو به نوزادانش شیر می داد و به ما هم سفارش می کرد.

پدر و مادرم دین را در الویت زندگی قرار داده بودند و در نماز اول وقت همیشه پیشگام بودند. در خانواده ای مذهبی رشد کرد. اینقدر در تربیت فرزندان حساس بود که تا پیروزی انقلاب ما تلویزیون نداشتیم.  حسین هم مثل همه بچه ها شوق بازی با دوستانش را داشت و یادم می آید و فوتبال و کشتید وچرخه سواری رو خیلی دوست داشت. در کودکی زمانی که حسین پنج شش ساله بود از منزل بیرون می رود و گم می شود مادرم نذر علی اصغر امام حسین(ع) می کند که پیدا شود تا اینکه درکنار خانواده ای پیدا می شود. حسین هم مثل همه بچه ها کودکی می کرد اما به موقع تصیمات و رفتارهای بزرگ منشانه داشت. کودکی حسین مصادف بود با مبارزات انقلابی پدرم و همراهانش و شخصیت حسین هم در این اثنا شکل گرفت. پدرم در همه جلسات سخنرانی آیت کافی شرکت می کرد و همه تظاهرات ها بودند. ریشه های انقلاب خواهی از پدرم شروع شد و در خانواده نشات گرفت و همه ما به نوبه خود متاثر شدیم.


  • حماسه شهادت محمد حسین در خرمشهر چه اثری داشت